قیصر امین پور

قیصر امین پور

خبر خوان اتوماتیک

تمامی مطالب این سایت به صورت خودکار از دیگر سایت های قانونی و رسمی ایران جمع آموری می‌گردد.
مرامنامه


پاسخ به شبهه – آیا شیطان شرّ مطلق است؟ چگونه توجیه می‌کنید خدایی که تماما خیر است، خالق شر مطلق باشد؟ (دیپلم تجربی)

پایگاه پاسخگویی به سؤالات و قیصر امین پور (ایکس – شبهه): هرگز گفته نشده که وجود ابلیس شر مطلق است، تا نیازی به توجیه داشته باشد! آن چه شرّ است، دعوت او به شرّ، و اطاعت و تبعیت و پذیرش دعوت او از سوی جنّ و انس است، نه وجودش. آن چه بد، شرّ و مضر می‌باشد، دست بی‌حفاظ به دورن آتش بردن است، نه وجود آتش.

●- البته که خداوند سبحان، خیر محض است و از خیر نیز به جز خیر صادر نمی‌گردد؛ بنابراین، خلقت هیچ موجودی شرّ نیست و برای شرارت آفریده نشده است.

باید دقت نماییم که “خلقت”، با “شدن‌های اختیاری”، دو مقوله‌ی جداگانه هستند. لایه‌ی اوزون، برای جوّ و حفاظت زمین از حرارت و تابش‌ اشعات خورشیدی خلق شده است، اما وقتی توسط انسان با تولید گازهای گلخانه‌‌ای، سوراخ می‌شود، زمین گرم می‌شود، کوه‌های یخی آب می‌شوند و … – لایه‌های زیر زمین و حرکت آنها، برای ایجاد زلزله‌های خانمان‌برانداز خلق نشده‌اند، اما وقتی آدمیزاد، روی خط زلزله، خانه‌های سست بیناد می‌سازد، این فجایع عظیم رخ می‌دهد – جنایتکاران جهانی در طول تاریخ نیز برای ظلم و جنایت خلق نشده‌اند، اما وقتی از یک سو از پوسته‌ی آدمیت خارج (فاسق) می‌شوند و طغیان می‌کنند، و از سویی دیگر، مردمان ترسو، طماع، نان به نرخ روز خور و کم ارزش، به جای مقابله، از آنها تبعیت و اطاعت می‌کنند، عرصه برای فسق، فساد و جنایات آنان مساعد می‌گردد.

ابلیس لعین:

●- “شیطان” یک صفت است، نه اسم یک شخص. شیطان به رانده شده از رحمت الهی، گمراه و گمراه کننده گفته می‌شود، لذا در قرآن کریم به وجود “شیاطین جنّ و انس” تصریح شده است. ابلیس لعین نیز از همین بابت، دارای صفت شیطانی شد و شیطان لقب گرفت.

●- ابلیس لعین نیز برای تکبر و طغیان آفریده نشده بود که اِشکال به آفرینش خداوند سبحان وارد شود؛ بلکه چون جنیان نیز مانند آدمیان از قوای اراده، اختیار و انتخاب برخوردارند، با اراده‌ی خویش تکبر و طغیان نمود و شیطان شد.

●- ابلیس لعین، خود نیز اهل بندگی و عبادت باریتعالی بوده است؛ به تعبیر امام على علیه السلام: شش هزار سال عبادت کرد که معلوم نیست به شمار سال‌هاى دنیایى است یا اخروى (نهج البلاغه، خطبه قاصعه) – و به خاطر همین عباداتش بود که به ملکوت خودش رسید و در صف ملائک

و ملکوتیان جای گرفت.

شر محض:

شرّ محض، در نظام خلقت خداوند متعال وجود ندارد، اما در مقام هدایت و افعال، برخی به اراده‌ی خود خیر، مجرای خیر، و واسطه‌ی خیرات می‌شوند و برخی دیگر شرّ، مجرای شرور و واسطه‌ی شرارت می‌شوند.

●- قرآن کریم، خودش خیر و مبارک است «وَهَذَا كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ مُبَارَكٌ» – کعبه‌ی معظمه، خودش خیر و مبارک است «إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكًا وَهُدًى لِلْعَالَمِينَ» – آب، خودش پر خیر و برکت است «وَنَزَّلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً مُبَارَكًا» – و هم چنین است وجود انبیا و اولیای الهی علیهم السلام، علم، عالم و هر چه که خلق شده است؛ اما آیا برای همگان پر خیر و مبارک واقع می‌شوند؟!

همین قرآن کریم را فرمود که بر ظالمین جز بر خسران‌شان نمی‌افزاید – بسیاری با دیدن پیامبر اکرم، امامان و اولیاء الله علیهم السلام و دعوت‌شان، منحرف‌تر و شقی‌تر شدند – ساحران با دیدن معجزه‌ی حضرت موسی علیه السلام ایمان آوردند، اما همین معجزه، بر کفر، عناد و طغیان فرعون افزود! – بسیاری از آب‌ دریاها و اقیانوس‌ها، برای ظلم و جنایت سوء استفاده می‌کنند، همین آب که مایه حیات زمین و موجودات زنده آن است، قوم نوح علیه السلام و قوم فرعون را غرق نمود و … .

●- آیا می‌توانیم بگوییم: شراب شرّ محض است و خدا چرا در گندم، جو و مرکبات چنین الکل سکرآوری قرار داده است، یا چرا گیاه تریاک خلق نموده است؟!

در قرآن کریم می‌فرمایید: شراب ننوشید که شرّش بیشتر از خیرش می‌باشد و گناه کبیره است.

پرسید: «اگر شرّ است، چه خیری دارد که فرموده شرش بیشتر از خیر آن است» گفته شد: اولاً آن مقدار الکل موجود در گیاهان نیاز بدن ماست، البته به همان صورت ترکیبی، نه تخمیری یا تخدیری. ثانیاً شراب الکلی نیز برای بدن فایده‌هایی دارد، اما ضررش بیشتر است! و ثالثاً این همه مزارع کشاورزی و باغداری، کارخانجات، ایجاد فرصت‌های شغلی، حمل و نقل، خرید و فروش و …، در کار شراب سازی و شراب فروشی و شراب‌خواری وجود دارد. اما باز هم ضررش بیشتر است.

●- بنابراین، شرارت ابلیس و سایر شیاطین از انس و جنّ، در وجود و خلقت آنها نیست، بلکه در فعل (کار) آنهاست؛ و البته مختار بوده و هستند که کار دیگری انجام دهند که شرّ نباشد.

آیا وجود ابلیس لعین خیری هم دارد؟!

*- همان عبادات چند هزار ساله‌ی ابلیس لعین، خیر وجودی‌اش بود که می‌توانست هم حفظ کند، و هم به کمیت و کیفیت آن بیفزاید و هم سبب رسیدن خیر به دیگران شود، تا به مقامات بالاتری از مراتب وجودی برسد، [مانند آثار و برکات وجودی مؤمنان برای خودشان و دیگران]؛ اما او همه را به خاطر “تکبرش” تباه نمود!

*- ابلیس لعین، پدر جنیان محسوب می‌گردد، چنان که آدم ابوالبشر علیه السلام، پدر نوع بشر (انسان) می‌باشد. لذا همان‌گونه که از نسل آدم علیه السلام، میلیاردها انسان به وجود آمدند که برخی مؤمن شدند و برخی کافر، برخی امام حق شدند و برخی امام باطل، از نسل ابلیس لعین نیز میلیاردها جنّ به وجود آمده‌اند که برخی مؤمن شدند و برخی کافر. برخی عابد شدند و برخی فاسق و فاسد. بنابراین، هر چیزی در نظام خلقت و چرخه‌ی حیات، نقش خیری نیز دارد. آیا می‌توان گفت: عقرب، مار، ببر و پلنگ نباشند؟!

*- هر چیزی را که خداوند متعال خلق نموده، مال اوست، پس همه “جنود الله = لشکریان خدا” هستند، اگر چه خودشان ندانند و یا نخواهند! حال خواه آب و باد و طبیعت باشد، یا حتی یک پشه، یا ملائک،و یا انسان و جن.

*- ابلیس لعین، خودش یک الَک و یا به قول امروزها، یک فیلتر است. عاملی برای تفکیک عاقل و جاهل و مؤمن و کافر است.

دقت نماییم که معرفت و ایمان به توحید و معاد، فطری تمامی انسان‌ها می‌باشد. انبیای الهی، ضمن تذکر (یادآوری)، بشارت  و انذار، علم و حکمت را تعلیم داده‌اند، تا پرده از عقل و فطرت کنار رود و عقل به نور علم، بیشتر ببیند، و ایمان قلب به واسطه‌ی فهم قوی‌تر و تشدید گردید، و آدمی از معلم و مربی و راهنمای الهی برخوردار گردد.

پس، حکم عقل در کسی متضاد نیست، چنان که نور قلب و فطرت در افراد مغایر نیست، و علم نیز [چه در خلقت و چه در کتاب] در منظر و دسترس همگان قرار دارد، چنان که وحی نیز به همگان خطاب شده است؛ پس درخشش نور معرفت و ایمان، مستلزم مقابله با این آفت می‌باشد، چنان که سلامتی بدن، مستلزم مقابله با نفوذ آفات و میکروب‌های گوناگون می‌باشد.

از این‌رو، خداوند متعال در کلام وحی، برای موحد و مؤمن بودن، در باب ایجابی فرمود که به دین فطرت بگروید که دین قیم (استوار و پایدار) همین است؛ و در باب سلبی فرمود که شیطان را عبادت نکنید، که او دشمن آشکار شماست. پس مقابله با نفوذ شیطان و نافرمانی از او، سبب رشد و کمال می‌گردد.

ایجابی:

«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ» (الرّوم، ۳۰)

ترجمه: پس روی خود را متوجّه آیین خالص پروردگار کن! این فطرتی است که خداوند، انسان‌ها را بر آن آفریده؛ دگرگونی در آفرینش الهی نیست؛ این است آیین استوار؛ ولی اکثر مردم نمی‌دانند!

سلبی:

«أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَنْ لَا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ * وَأَنِ اعْبُدُونِي هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِيمٌ»(یس، ۶۰ و ۶۱)

ترجمه: آیا با شما عهد نکردم ای فرزندان آدم که شیطان را نپرستید، که او برای شما دشمن آشکاری است؟! * و اینکه مرا بپرستید که راه مستقیم این است؟!

 

مشارکت و هم‌افزایی (سؤال به همراه نشانی لینک پاسخ، جهت ارسال به دوستان در فضای مجازی)

پرسش:

آیا شیطان شرّ مطلق است؟ چگونه توجیه می‌کنید خدایی که تماما خیر است، خالق شر مطلق باشد؟

پاسخ:

http://www.x-shobhe.com/shobhe/9447.html

 

 

پیوستن و پیگیری در پیام‌رسان‌ها:

 

 

  

 


دانلود + ادامه مطلب

سناریوی قتل ندا آقا سلطان

سناریوی قتل ندا آقا سلطان

{در همین ایام فیلمی مستند از حادثه به قتل رسیدن خانمی به نام «ندا آقا سلطان» در صدر برنامههای رسانه‌های تصویری ضد انقلاب و به ویژه شبکه بی.بی.سی فارسی قرار گرفت. این حادثه در روز ۳۰ خرداد درحوالی خیابان امیرآباد تهران در برابر دوربین‌هایی که از قبل پیش‌بینی شده بود، صورت گرفته بود. تصاویر آن توسط فردی به نام «دکتر آرش حجازی» که خود در صحنه حاضر بوده و بلافاصله بعد از ماجرا به طور مشکوکی به خارج از کشور گریخته بود، در اختیار این شبکه‌های بیگانه قرار گرفته بود.

(آرش حجازی، دانشجوی در حال تحصیل در انگلستان، در حرکتی مشکوک دو روز بعد از آغاز درگیریها در تهران وارد کشور شده و فردای قتل آقا سلطان سریعا به انگلستان برمی‌گردد.) حجازی مدعی شده بود که ضارب ندا فردی بسیجی است که آنها وی را دستگیر و خلع سلاح و پس از گرفتن کارت شناسایی او را رها کرده‌اند.

با وجود اینکه مراجع اطلاعاتی و پزشکی قانونی، قتل خانم آقاسلطان را مشکوک و «بیشتر به یک سناریوی از قبل طراحی شده» اعلام کردند؛ اما شبکه‌های خبری با میدان‌داری تلویزیون‌های لس‌آنجلسی در اقدامی کاملاً هماهنگ، فیلم کشته شدن نامبرده را همراه با ارایه تفاسیر مختلف به طور مکرر پخش می‌کردند و طی آن، نوک اتهامات خود را متوجه نظام می‌نمودند .

شبکه تلویزیونی بی.بی.سی طی گزارشی تحت عنوان «ندا خواهان آزادی بود» در [تا اینجا صفحه ۲۶۷ کتاب] تاریخ اول تیر ماه، با انتشار تصاویری از لحظه مرگ ندا آقا سلطان، او را به عنوان «نمادی از کشته‌شدگان درگیری‌های پس از انتخابات ریاست جمهوری در ایران» دانست که تنها «هدفش وطنش بود و برایش اهمیت داشت که در این راه قدم بردارد»(مصاحبه بی.بی.سی با کاسپین ماکان ۱/۴/۱۳۸۸) رسانه‌های نوشتاری انگلیس نیز عمده گزارشات و نوشته‌های خود را در تاریخ ۲۳ ژوئن به کشتن شدن ندا آقا سلطان اختصاص دادند. روزنامه «تایمز» در صفحه اول خود سه عکس مختلف از ندا آقا سلطان چاپ کرد و در صفحات داخلی به شرح ماجرای اصابت گلوله به ندا پرداخت. «جو جوزف» از مقاله نویسان روزنامه تایمز نیز موضوع خود را به چهره ندا و تبدیل شدن این تصویر به «نماد تظاهرات و اعتراض‌های ایران» اختصاص داد و نوشت: «معمولا در جریان هر شورش یا درگیری، یکی از تصویرها مربوط به این واقعه، تبدیل به تمثیلی می‌شود که بازگو کننده شرح آن واقعه است مانند جوانی که در میدان “تیان آن من” در پکن در مقابل تانک ارتش ایستاد». روزنامه “ایندیپندنت” هم مانند اکثر روزنامه‌های آن روز انگلیس به انتشار عکس‌هایی از ندا آقا سلطان، در بخش خبرهای جهانی خود پرداخت.

روزنامه “دیلی تلگراف” در گزارش روز چهارشنبه بیست و چهارم ژوئن در گزارشی به ندا آقاسلطان لقب “فرشته آزادی” داد.(امیرحسین کبیری، “قتل ندا آقاسلطان و پرواز پرنده ثار”، خبرگزاری جمهوری اسلامی۱۴/۴/۱۳۸۸، کد خبر ۵۶۹۸۵۵) بررسی دقیق فیلم و عکس‌های این واقعه دقیقا گویای یک برنامه از قبل طراحی شده است، که می‌توان با عنایت به شواهد تا حدودی آن را اثبات کرد.

۱ـ حرکت افراد مجاور ندا بعد از تیراندازی بسیار مشکوک و غیرعادی است؛ زیرا طبیعتا بعد از صدای تیر انسان اگر از قبل آماده نباشد خود را به زمین می‌اندازد. زیرا در این صحنه این اتفاق نیفتاد. [تا اینجا صفحه ۲۶۸ کتاب]

۲ـ فیلمبرداری مناسب تبلیغاتی از این واقعه بسیارحساب شده بوده و نمی‌تواند اتفاقی باشد.

۳ـ دادن تنفس مصنوعی به فرد تیر خورده تنها باعث هر چه سریعتر به گردش انداختن خون و مرگ مضروب می‌شود که کاملا عمدی در جهت کشتن فرد است. اینکه چطور دکتر حجازی که اتفاقا در آن صحنه حاضر بوده از این مساله بی‌اطلاع است؟ نیز از مسائل ابهام‌آمیز این حادثه می‌باشد.

۴ـ گلوله متعلق به اسلحه‌ای با کالیبر کوچک است که تنها از فاصله کم می‌تواند موثر باشد؛ بنابراین فرد ضارب باید بین افراد نزدیک ندا باشد تا گلوله وی موثر و به محل مورد نظر اصابت کند.

۵ـ فرد ضارب باید کاملا پشت سر ندا آقاسلطان بوده باشد تا مستقیم بتواند به قلب وی شلیک کند وگرنه گلوله به افراد دیگر اصابت می‌‎کرد و یا منحرف می‌شد.

۶ـ محل تجمعات آشوب‌طلبان بسیار دور بوده و نمی‌توانسته تیر از راه دور باشد.

۷ـ حضور اتفاقی! دکتر حجازی در صحنه، از دست داشتن وی در این حادثه حکایت دارد و به احتمال قوی گلوله توسط وی و یا یکی از همکارانش شلیک شده است. خروج فوری دکتر حجازی از ایران جهت جلوگیری از بازپرسی و کشف همین موضوع بوده است. م[ تا اینجا صفحه ۲۶۹ کتاب]}۱

ارجاعات:

۱ـ کتاب: گذر از فتنه ۸۸، جلد اول (بررسی و تحلیل انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری و حوادث پس از آن)/ جمعی از نویسندگان/ تهیه کننده: معاونت سیاسی نمایندگی ولی فقیه در سپاه/ ناشر اعتدال، قم/ چاپ سوم ۱۳۸۹ / صص ۲۶۷،۲۶۸،۲۶۹


دانلود + ادامه مطلب

پاسخ به شبهه – اینکه گفته می‌شود فصاحت و بلاغت قرآن در حد اعجاز می‌باشد، آیا یعنی حتی ادیبان و کسانی که در این زمینه تخصص دارند نیز نمی‌توانند کلامی در حد فصاحت و بلاغت قرآن بیاورند؟ا گر نمی‌توانند دلیلش چیست؟ (برق / تبریز)

پایگاه پاسخگویی به سؤالات و قیصر امین پور (ایکس – شبهه): برخی گمان دارند که مقصود از “فصاحت و بلاغت” در قرآن کریم، صرفاً در ادبیات، به کارگیری ظاهر کلمات و جمله‌بندی‌ آنها می‌باشد، لذا آن را با اشعار، نثرها و نوشتارهای ادبی دیگر مقایسه می‌کنند و می‌گویند: «شاعران و نویسندگان بسیار دیگری بوده و هستند و آثار ادبی فراوانی به جای گذاشته‌اند»!

همین خطا، در گذشته و حتی در زمان حیات رسول اعظم صلوات الله علیه و آله، سبب گردید تا قرآن کریم را در حد یک مجموعه‌ی ادبی به لحاظ کلامی تسخیف کنند و مدعی شوند که قرآن کریم، اشعاری فصیح است و گوینده‌ی آن نیز یک شاعر است! منتهی چون آیات قرآن مجید، حاوی مباحث گوناگون در توحید، معاد و نیز انسان‌شناسی، جامعه شناسی، حقوق و … می‌باشد و در ضمن مغایر با سلطه و منافع کفار متکبر است، گفتند: «این شاعر، مجنون نیز هست؛ حال آیا ما اعتقادات و الهه‌های خود را برای سروده‌های یک شاعر و مجنون رها کنیم»؟!

« وَيَقُولُونَ أَئِنَّا لَتَارِكُو آلِهَتِنَا لِشَاعِرٍ مَجْنُونٍ * بَلْ جَاءَ بِالْحَقِّ وَصَدَّقَ الْمُرْسَلِينَ» (الصافات، ۳۶ و ۳۷)

ترجمه: و مى گفتند آيا ما براى شاعرى ديوانه دست از خدايانمان برداريم * ولى نه [او] حقيقت را آورده و فرستادگان (رسولان حق و تورات و انجیل) را تصديق كرده است.

نقش کمالات در دیگران:

تا در انسان کمالی نباشد، هرگز آن را نخواهد شناخت؛ چنان که اگر علم، حکمت، قدرت و رحمت الهی در آدمی تجلی نیافته بود و هر کس به حد ظرفیت وجودی‌اش از آن بهره‌ای نیافته بود، وقتی می‌گفتند: «خداوند علیم، حکیم، قادر و رحمان و رحیم است»، هیچ درکی نمی‌نمود که یعنی چه؟ اساساً آدمی بالقوه “خلیفة الله” آفریده شده است، یعنی می‌تواند متجلی اسماء الله (مستخلف) باشد، پس از این کمالات برخوردار می‌باشد.

بنابراین، اگر کسی خودش ادیب نباشد، و یا با گفتار فصیحانه و بلیغانه آشنایی نداشته باشد، حتی فصاحت و بلاغت در اشعار شاعران و یا نثر نویسندگان را درک نخواهد نمود، چه رسد به فصاحت و بلاغت در کلام الله را بفهمد و درک نماید. گاه یک فتحه یا ضمه بر روی یک حرف، تمام مفهوم و مقصود را تغییر می‌دهد و برهان و حجیت را از بین می‌برد.

اگر ساحران، متخصص در علم جادو نبودند که معجزه بودن فعل حضرت موسی علیه السلام را تشخیص نمی‌دادند؛ چنان که اگر حکیمان مدعی اولوهیت و یا نمایندگی الهه‌ها در زمان حضرت عیسی علیه السلام، خودشان در علم پزشکی تخصص نداشتند، هرگز تشخیص نمی‌دانند که شفا دادن کور و پیس مادرزاد و زنده کردن مرده، آن هم بدون درمان و دارو، فقط یک معجزه‌ی الهی است.

بنابراین، اگر مردمانی دانشمند، حکیم، ادیب، سخنور و متخصص نباشند، معجزه بودن فصاحت و بلاغت هیچ بیانی و در رأس همه، قرآن کریم را تشخیص نخواهند داد. لذا وجود حکیمان، صاحبنظران، دانشمندان، سیاستمداران، ادیبان، شعرا و …؛ نباید خودشان و یا دیگران را فریب دهد که می‌توانند برابری با علم، حکمت و یا فصاحت و بلاغت کلام الهی را بنمایند، بلکه می‌توانند بهتر از دیگران تشخیص اعجاز آن را بدهند.

در میان اعراب آن زمان، افراد دانشمند، حکیم، مؤمن و صالح کم بود، بیشترشان جاهل، متکبر، ظالم و بت پرست بودند، اما در ادبیات، شعر و کلام، بسیار غنی و زبانزد بودند. پس بهتر و بیشتر از دیگران می‌توانستند تشخیص دهند.

فصاحت و بلاغت در کلام:

برای “فصاحت در کلام” تعاریف حقیقی و مجازی بسیاری شده است، اما در یک کلمه می‌توان به “رسایی” معنا نمود؛ یعنی نه تنها از عیوب لفظی و معنایی بری باشد، بلکه از تمامی تناسب‌های لازم، با معنا و مقصود برخوردار باشد و ضمن ایجاز گویی، از جامعیت لازم و کافی برای بیان مقصود برخوردار باشد؛ و البته به لحاظ لحن، ترکیب کلمات و آهنگ نیز زیبا باشد و … .

برای “بلاغت در کلام” نیز تعاریف بسیاری وجود دارد و به صورت خلاصه می‌توان گفت:  مقصود از بلاغت، همان ابلاغ یا انتقال پیام به مخاطب است. تبلیغ نیز به همین معناست. بنابر این، هر چه کلام فصیح، از محتوایی مطابق با نیازها و شرایط زمانی، محیطی و حال و هوای مخاطبین بیشتر برخوردار باشد، بلیغ‌تر خواه بود.

در انتقال پیام به مخاطب، گاه استدلال و برهان لازم است، گاه تذکر و تنبه لازم است، گاه نمایان نمودن نشانه‌ها لازم است، گاه تبیین و شرح و توضیح لازم است، گاه ایجاز گویی لازم است، گاه خبر لازم است، گاه گزارش تاریخی برای درس و عبرت لازم است و همه باید در کنار هم، نقص و نیاز را مرتفع نموده و بر رشد بیفزاید. لذا هر چه نسبت به حقایق و واقعیت‌ها صدق داشته باشد، “بلیغ‌تر” خواهد بود.

اشعار و تألیفات دیگران، یا منطبق با حقایق است، که همه ابتدا و بسیار شیواتر و حکیمانه‌تر و موجزتر در کلام وحی آمده است، و یا منطبق با تخیلات و اوهام است، پس دور از حقیقت و واقعیت و سازندگی می‌باشد.

فصاحت و بلاغت در قرآن کریم:

پس، معنای “فصاحت و بلاغت در قرآن کریم”، این نیست که حروف، کلمات، الفاظ و جمله‌بندی‌اش، متفاوت با ادبیات و زبان رایج باشد، یا چیزی بگوید که هیچ کس نفهمد که چه گفته است! و هم چنین معنای اعجاز قرآن کریم، چه در ادبیات و چه در ابعاد دیگر، این نیست که کسی یک کلمه‌ای [مانند: صِراطَ المُستَقیم – والضالّین – يَا أَيُّهَا النَّاسُ – وَلَا الضَّالِّينَ و …] را بیاورد و بگوید: کجای این کلمات فصیح، بلیغ و معجزه می‌باشد؟ ما خودمان نیز در محاوره‌ی روزمره از همین کلمات استفاده می‌نماییم؟!

نکته:

در قرآن مجید که سراسر کلام الله و وحی می‌باشد، گاه خداوند سبحان خودش را معرفی نموده است: « هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ» – گاه از اسماء و صفات و افعالش فرموده است: « أَلَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَيَأْخُذُ الصَّدَقَاتِ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ – آيا ندانسته‏‌اند كه تنها خداست كه از بندگانش توبه را مى‌‏پذيرد و صدقات را مى‌گيرد و خداست كه خود توبه‏ پذير مهربان است / التوبة، ۱۰۴»؛ اما گاه سخنان دیگران را بیان می‌دارد که یا سخن حق است [مانند سخنان انبیایش علیهم السلام] و یا سخن باطل است [مانند سخنان ابلیس، فرعون، کافران، مشرکان، منافقان و مجرمان]! بدیهی است که سخنان این گروه، نه فصیح است و نه بلیغ، و نه نشانی از عقلانیت، علم و حکمت دارد و نه مستدل به براهین محکم و قوی می‌باشد؛ اما در عین حال همه آیات قرآن کریم است، و نمی‌توان گفت این دسته از آیات، جزو اعجاز‌های ظاهری (ادبیات، فصاحت و بلاغت) و اعجازهای معنوی (علم، حکمت، اخلاق، درس، عبرت و حجت) نمی‌باشند. لذا حتی درباره‌ی گزارشات تاریخی (قصه‌های قرآن مجید) که بیان واقعیات گذشته است، فرمود: اولاً این قصه‌ها همه حق است، و یک سری جملات ساخته شده از کلمات و بافته شده بر اساس تخیلات و اوهام قصه‌پرداز نمی‌باشد « إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ» – ثانیاً بیان این قصه‌ها، برای عبرت‌آموزی صاحبان خرد و اندیشه است «لَقَدْ كَانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبَابِ»- و ثالثاً تو نیز این قصه‌ها (آیات) را بازگو کن، باشد که روی آن تفکر کنند «فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ»؛ و “تفکر کنند”، یعنی ذهن را روی معلومات متمرکز نموده و فعال نمایند، تا مجهولات بسیاری نیز برایشان معلوم شود و راه یابند.

قصه گفتگوی دو نبی الهی:

به عنوان مثال: خداوند متعال، در کلام وحی در سوره‌ی الکهف، به همین صورت اعجاز گفتگوی دو نبی، یعنی حضرات موسی و خضر (عبد صالح) را متذکر می‌گردد، که این شیوه‌ی گزارش یک واقعه‌ی تاریخی، چه به لحاظ فصاحت و بلاغت و چه علم و حکمت، سراسر اعجاز می‌باشد.

از این ماجرا، فقط به همان پنج آیه‌ای که مقصود و جان کلام است، اشاره می‌شود. پس ابتدا به سیاق، روشن بودن معنای کلمات، غامض و نامفهوم نبودن آنها، ساختار کلمات در کنار یکدیگر، آهنگ و …، دقت نمایید (فصاحت)، و سپس به مفهوم، پیام، درس، عبرت، علم، حکمت و … (بلاغت) در همین پنج آیه:

«فَوَجَدَا عَبْدًا مِنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْمًا» ﴿۶۵

(آن دو نفر در آن جا) بنده‌ای از بندگان ما را یافتند که رحمت (و موهبت عظیمی) از سوی خود به او داده، و علم فراوانی از نزد خود به او آموخته بودیم.

«قَالَ لَهُ مُوسَى هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلَى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا» ﴿۶۶

موسی به او گفت: «آیا از تو پیروی کنم تا از آنچه به تو تعلیم داده شده و مایه رشد و صلاح است، به من بیاموزی؟»؛

«قَالَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا» (۶۷)

گفت: تو توان استقامت همراهی با من را نداری؛

«وَكَيْفَ تَصْبِرُ عَلَى مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا» (۶۸)

و چگونه می‌توانی استقامت نمایی در برابر چیزی که به آن احاطه‌ی خبری (علم و آگاهی) نداری؟!

«قَالَ سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ صَابِرًا وَلَا أَعْصِي لَكَ أَمْرًا» (۶۹)

(موسی) گفت: «به خواست خدا مرا شکیبا خواهی یافت؛ و در هیچ کاری مخالفت فرمان تو نخواهم کرد!».

نکات:

شاید بتوان کتاب‌های بسیار غنی و مفیدی در زوایای همین پنچ آیه نوشت، اما در این مجال مختصر، فقط به چند سرفصل اشاره می‌شود:

۱- گزارش تاریخی، کار مورخ است و مورخ نیز باید موثق باشد و موثق‌ترین مورخ، شاهدی است که صادق باشد. حال چه کسی شاهدتر و صادق‌تر از خداوند متعال در نقل یک گزارش تاریخی می‌باشد؟

۲- عبد صالحی که حضرت موسی علیه السلام او را یافت، چند ویژگی داشت، اول آن که مشمول رحمت الهی شده بود [که علم بدون رحمت الهی، آلت قتاله است] و رحمت الهی باید بر علم سبقت داشته باشد – و دوم آن که از علم لدنی [به تعلیم الهی] برخوردار شده بود. لذا علمش به ظواهر امور محدود نبود.

۳- نبی اولی العزم و صاحب کتاب و شریعتی چون حضرت موسی علیه السلام، بدون هیچ منیّت و تکبری، حاضر است از نبی دیگری که صاحب شریعت و کتاب نیست، علم بیاموزد. او نه تنها هرگز به خدا نگفت: «مگر او چه می‌داند که من نمی‌دانم»، بلکه بسیار خالصانه، از او اجازه‌‌ی فراگیری علمش را درخواست نمود. مضافاً بر این، از آیات چنین فهمیده می‌شو که حضرت موسی علیه السلام، در طی سفر همراهی داشت، اما چون این تعلیم و تعلم بین دو نبی الهی، کلاس درس خصوصی بود، پس از رسیدن به مقصد، آن همراه حذف می‌شود.

۴- حضرت موسی علیه السلام، برای کسب علم، تقاضای یک یا چند ساعت تدریس نمی‌نماید، بلکه اجازه می‌خواهد تا تبعیت نماید، چرا که می‌داند “علم” در “تبعیت” از معلم (انسان) است، نه در کتاب!

۵- نمی‌گوید: «به من فلسفه، حکمت، عرفان، تفسیر و یا اسرار را یاد بده»، بلکه می‌گوید: «قصد من، فراگیری “علم رشد” است»؛ چرا که “رشد”، یعنی ترقی مراتب وجود و بالتبع تقرب به کمال محض.

۶- عبد صالح [حضرت خضر علیه السلام]، به او نمی‌گوید: «اجازه می‌دهم و یا اجازه نمی‌دهم»، بلکه در همان اولین پاسخ، خواست او را اجابت کرده و کلید “علم رشد” را به او می‌آموزد.

۷- به او می‌گوید: «تو توان و تحمل همراهی و تبعیت من را نداری»، یعنی پیمودن هر مرحله از “رشد”، مستلزم برخورداری از ظرفیت و توان لازم و متناسب با آن می‌باشد.

۸- فقط شعار یا یک موضع‌گیری ناامید کننده نمی‌نماید، بلکه بسیار عالمانه و حکیمانه، علت این ناتوانی را بیان می‌دارد و می‌فرماید: «چون احاطه‌ی خبری [علم و آگاهی] به حکمت کارهای من نداری، پس صبر و استقامت هم نخواهی داشت».

بنابراین، [به قول آیت الله حائری شیرازی رحمة الله علیه]: می‌فهمیم که علم، آگاهی و خبر، ریشه و علت صبر و استقامت می‌باشد؛ پس اگر “علت” نبود، “معلول” نیز نخواهد بود، و اگر علم نبود، صبر و پایداری و استقامت نیز نخواهد بود.

۹- حضرت موسی علیه السلام، از شوق تعلیم از چنین استاد الهی و نیز از میل شدید به رشد و تقرب الهی، به او می‌گوید: ان شاء الله صبور خواهم بود و در برابر تو نافرمانی نخواهم کرد « قَالَ سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ صَابِرًا وَلَا أَعْصِي لَكَ أَمْرًا »؛ اما عبد صالح تعلیم خود را داده بود. علت که نباشد، معلول نیز نخواهد بود، اگر چه حتی رسولی اولی العزم، “ان شاء الله” بگوید.

پس می‌آموزیم که “انشاء الله – اگر خدا بخواهد”، نیز مبتنی بر اصول علیمانه و حکمیانه‌ی الهی در خلقت و هدایت است، نه یک شعار لفظی و عوامانه. لذا در ادامه‌ی این قصه می‌خوانیم که حضرت موسی علیه السلام، چنان که معلمش گفته بود، طاقت نیاورد و به رغم تلاش فراوانش، حتی به جایی رسید که او را متهم به انجام کارهای بسیار زشتی نمود! و اعتراضاتش به حدی رسید که منجر به جدایی شد، ، لذا در آخرین اعتراضش، معلمش به او گفت:

« قَالَ هَذَا فِرَاقُ بَيْنِي وَبَيْنِكَ سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ مَا لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْرًا » (الکهف، ۷۸)

ترجمه: گفت: «اين [بار، ديگر وقت‌] جدايى ميان من و توست. به زودى تو را از تأويل آنچه كه نتوانستى بر آن صبر كنى آگاه خواهم ساخت»

●- این بیان فرازی از یک قصه، به لسان وحی بود که شاید اگر شاهد دیگری نیز حضور داشت (که نداشت)، آن را طی یک کتاب حرف و سخن، بیان می‌نمود، اما هرگز نمی‌توانست این معارف را در پنج جمله، با این فصاحت، بلاغت، ایجاز، جامعیت، انطباق دقیق با واقعیت، سرشار از علم، حکمت، درس، عبرت و حجیت بیان دارد. این یعنی اعجاز کلام وحی.

●- دلیل این که دیگران نمی‌توانند مثل قرآن حکیم را بیاورند، این است که خدا نیستند. پس نمی‌توانند در علم، حکمت، مشیت، قدرت، تجلی و …، با او برابری یا رقابت نمایند.

 

 مشارکت و هم‌افزایی (سؤال به همراه نشانی لینک پاسخ، جهت ارسال به دوستان در فضای مجازی)

پرسش:

می‌گویند: «فصاحت و بلاغت قرآن در حد اعجاز است»! آیا سایر ادیبان و متخصصان فن بیان، نمی‌توانند چنین فصاحت و بلاغتی داشته باشند؟ چرا؟!

پاسخ:

 

http://www.x-shobhe.com/shobhe/9445.html

 

پیوستن و پیگیری در پیام‌رسان‌ها:

 

 

 

 


دانلود + ادامه مطلب

پاسخ به شبهه – چرا ما پیامبر نشدیم؟ خداوند به پیامبران لطف ویژه‌ای داشته است تا بتوانند پیامبر شوند؛ پس چرا خدا این لطف ویژه را به ما نکرده است؟ با توجه به اینکه حضرت عیسی از بدو تولد خود را پیامبر معرفی نمودند، پس پیامبران بر اساس امتحان‌های این دنیا انتخاب نشدند! به غیر از توجیه با عالم ذر دلیل دیگری بیاورید. (یازدهم تجربی / مشهد)

پایگاه پاسخگویی به سؤالات و قیصر امین پور (ایکس – شبهه): به ما نیز لطف ویژه‌ای نموده که رنج و زحمت نبوت و رسالت را نکشیم، اما با پیروی از آنان، با آنان مشحور گردیم.

این پرسش جدیدی نیست. هرگاه پیامبری از سوی خداوند متعال برای مردم گسیل شد، عده‌ای گفتند: «چرا او؟ چرا وحی به او نازل شد، چرا به ما نازل نشد و …»؟! چنان که خداوند متعال خود در قرآن کریم به این پرسش اعتراضی پرداخته و تصریح می‌نماید که پیشینیان نیز عین همین سؤال را مطرح می‌کردند و البته می‌افزاید که دلایل و براهین، برای گروهی که در پی شناخت هستند و نه اعتراض، بیان شده است:

«وَقَالَ الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ لَوْلَا يُكَلِّمُنَا اللَّهُ أَوْ تَأْتِينَا آيَةٌ كَذَلِكَ قَالَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ قَدْ بَيَّنَّا الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ» (البقره، ۱۱۸)

ترجمه: افراد نادان گفتند چرا خدا با ما سخن نمى‏‌گويد يا براى ما معجزه‌‏اى نمى‌‏آيد؟ كسانى كه پيش از اينان بودند [نيز] مثل همين گفته ايشان را مى‌گفتند دل‌ها [و افكار]شان به هم مى‌ماند؛ ما نشانه‏‌ها[ى خود] را براى گروهى كه يقين دارند نيك روشن گردانيده‌ايم.

پس، اصل سؤال خوب است؛ اما تفاوت در ریشه و انگیزه‌ی مبادرت این سؤال به اذهان، سبب تفاوت نگاه و مواضع افراد گردیده و می‌گردد. برخی در پی شناخت ویژگی‌های یک نبی یا رسول می‌روند و آنها را بهتر می‌شناسند، برخی دیگر از روی حسادت، از روی بهانه‌ی جویی برای تکذیب و انکار، و از روی حرص و عناد چنین سؤالاتی را مطرح کردند، که چون دنبال پاسخ نبودند، بلکه قصدشان مخالفت بود، همگی منحرف‌تر شدند.

این پرسش و مشابه آن را – حتی در مباحث دیگری چون: چرا من در این زمان و اینجا به دنیا آمدم؟ چرا من مذکر یا مؤنث شدم و …‌؟ – می‌توان [و باید] از منظرهای گوناگونی مورد توجه و مطالعه قرار داد.

 الف – آنگاه که از سویی می‌دانیم خالق عالم هستی، علیم و حکیم است و از سویی دیگر شاهدیم که نه تنها ما خالق، مالک و ربّ (صاحب اختیار و تربیت کننده‌ی امور نیستیم)، بلکه او در خلقت و نظام حاکم بر آن و ربوبیتش، نه با کسی مشورت می‌کند و نه از کسی اجازه می‌گیرد [که هر دو از نقص و نیاز می‌باشد]، از فعل او می‌پرسیم تا دانش‌ و بینش ما رشد یابد، اما در کارش چون و چرا معترضانه نمی‌کنیم.

از این‌رو، اولین و جامع‌ترین پاسخ خداوند متعال به اینگونه پرسش‌ها، این است که خدا می‌داند و شما نمی‌دانید. چنان که وقتی فرشتگان پرسیدند که اگر می‌خواهی برای خود خلیفه (جانشین – نه جایگزین) قرار دهی، چرا از نوع آدم و آن هم روی زمینی که تنازع بقا و خونریزی دارد؟ فرمود: «إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ – من داناترینم، به آن چه که شما نمی‌دانید / البقره، ۳۰»؛ و در پاسخ این که «چرا او نبی شد و من نشدم» نیز فرمود: این در علم شما نیست، بلکه در علم خداست:

«وَإِذَا جَاءَتْهُمْ آيَةٌ قَالُوا لَنْ نُؤْمِنَ حَتَّى نُؤْتَى مِثْلَ مَا أُوتِيَ رُسُلُ اللَّهِ اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ سَيُصِيبُ الَّذِينَ أَجْرَمُوا صَغَارٌ عِنْدَ اللَّهِ وَعَذَابٌ شَدِيدٌ بِمَا كَانُوا يَمْكُرُونَ» (الأنعام، ۱۲۴)

ترجمه: و هنگامی که آیه‌ای برای آنها بیاید، می‌گویند: «ما هرگز ایمان نمی‌آوریم، مگر اینکه همانند چیزی که به پیامبران خدا داده شده، به ما هم داده شود!» خداوند آگاه‌ترین است که رسالت خویش را کجا قرار دهد! بزودی کسانی که مرتکب گناه شدند، (و مردم را از راه حق منحرف ساختند،) در مقابل مکر (و فریب و نیرنگی) که می‌کردند، گرفتار حقارت در پیشگاه خدا، و عذاب شدید خواهند شد.

●- شاید این پاسخ، ابتدا بسیار نقضی به نظر آید و به مذاق بسیاری نیز خوش نیاید و بگویند: «خداوند فرموده: به تو چه؟ – این که نشد پاسخ!» اما واقع این است که پاسخ بسیار عقلی است و می‌فرماید: وقتی او خالق، مالک و رب است، وقتی او علیم و حکیم است، وقتی او هر چیزی را به اندازه‌های معینی خلق نموده و بر اساس آن اندازه‌ها هدایت می‌نماید [وَالَّذِي قَدَّرَ فَهَدَى – همان که اندازه گذاشت، سپس هدایت نمود]، پس او می‌داند که چه کسی را نبی و رسول خودش گرداند، چه کسی را امام و حجت خویش قرار دهد، و چه کسی را مأموم قرار دهد.

ب – در نظام علیمانه و حکیمانه‌ی خلقت، هیچ دو چیزی از هر حیث برابر نیستند؛ اما هر کدام ارزش و جایگاه خود را دارند. حال پرسش از این که چرا آنها نبی شدند و ما نشدیم، مانند این است که ماه به خود بنگرد که از خورشید نور می‌گیرد، سپس معترض شود که «چرا من خورشید نشدم»؟! و اینگونه چراها را در مورد تک تک اجزا و اعضای خلقت می‌توان مطرح نمود.

وحی به ما نیز نازل شده و می‌شود:

نبأ“، به معنای “خبر مهم و قطعی” است «عَمَّ يَتَسَاءَلُونَ * عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ» و نبی کسی است که این اخبار مهم به او داده می‌شود، پس او از یک سو دریافت می‌نمود و از سویی دیگر مردمان را از آن با خبر می‌نماید (به آنها ابلاغ می‌کند).

درباره قرآن مجید، خداوند متعال یکجا از خود قرآن سخن می‌فرماید، مثل این که فرمود: این قرآن حکیم است – آن را در شب قدر نازل کردیم و … – یکجا از نزول آن به به پیامبر اعظم صلوات الله علیه و آله سخن می‌فرماید، مانند: «إِنَّا أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ» – و یکجا تک تک ما را مخاطب وحی قرار داده و می‌فرماید: «لَقَدْ أَنْزَلْنَا إِلَيْكُمْ كِتَابًا فِيهِ ذِكْرُكُمْ أَفَلَا تَعْقِلُونَ – در حقيقت ما كتابى به سوى شما نازل كرديم كه ياد شما در آن است آيا نمى‏‌انديشيد / الأنبیاء، ۱۰».

پس هم « أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ » آمده و هم « أَنْزَلْنَا إِلَيْكُمْ » و فرموده که مخاطب این نزول وحی، تمامی انسان‌ها هستند:

« يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَكُمْ بُرْهَانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَأَنْزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُورًا مُبِينًا » (النساء، ۱۷۴)

ترجمه: اى مردم! به درستی كه از ناحيه پروردگارتان برايتان برهانى (و دينى مبرهن و مستدل) آمد و ما نورى آشكار به شما نازل كرديم.

از تفاوت‌های اصلی:

بین ما (مردم) و انبیا، رسولان و امامان، تفاوت‌های بسیاری از وجوه گوناگونی وجود دارد، اما در امر “نزول وحی”، یکی از تفاوت‌های اصلی این است که آنها به خاطر ایمان، تقوا، بصیرت و اخلاص فوق‌العاده، نه برای خدا تعیین و تکلیف می‌کردند و نه معترضانه در کارش چون و چرا می‌نمودند و “وحی” را به هر طریقی که نازل می‌شد، دریافت می‌نمودند. هیچ کدام نگفتند: چرا برای او جبرئیل آمد و برای من یکی از فرشتگان وحی – چرا برای او فرشته آمد، اما به من در عالم رؤیا وحی نازل شد و …؟! اما، برخی از آدمیان برای خدا تعیین و تکلیف نموده و در کارش چون و چرای معترضانه می‌کنند! می‌گویند: «چرا برای او فرشته وحی بیاید و برای من نبی و رسول»؟!

آیا انبیا و رسولان علیهم السلام، خودشان از خدا خواسته بودند که آنان را برگزیند؟!

●- در تکالیف نیز همین‌طور است. حضرت موسی علیه السلام مکلف شد که به خدمتگزاری حضرت شعیب علیه السلام در آید، یا حتی از حضرت خضر (عبد صالح) علیه السلام علم رشد بیاموزد، و هیچ گاه معترض نشد که «من رسول اولی العزم و صاحب کتاب و شریعتم، پس چرا …»؟! حضرت رسول صلوات الله علیه و آله، هیچ گاه معترض نگردید و حتی نپرسید که «چرا نماز شب به من واجب است و به بقیه واجب نیست»؟!

این پرسش‌ها، وقتی صبغه‌ی معترضانه می‌گیرد، هم از نادانی است « وَقَالَ الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ » و هم از کبر و حسادت و نیز وساوس شیطانی می‌باشد! وگرنه حق آن است که انسان عقل، به حکم عقل به خودش بگوید: «تو چکار داری که خداوند متعال، وحی خود را چگونه به تو می‌رساند، تو دریافت کن و اطاعت نما، تا رشد و کمال یابی».

رسالت‌های ما:

اگر خداوند متعال به نبی و رسولش صلوات الله علیه و آله، وحی نمود که « قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ / التوحید» – « قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ قُلِ اللَّهُ – بگو کیست ربّ آسمان‌ها و زمین؟ بگو: الله / الرّعد، ۱۶» – « قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدَى – بگو: همانا هدایت الله، هدایت است / البقره، ۱۲۰» – « قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَى سَبِيلًا – / الإسراء، ۸۴» – « وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا – و بگو: «حق آمد، و باطل نابود شد؛ یقیناً باطل نابود شدنی است / الإسراء، ۸۴ » و …؛ ایشان نیز عین همین وحی را به ما رساندند، و ما نیز موظف و مکلف هستیم که ضمن معرفت و ایمان و عمل، به دیگران برسانیم. یعنی همان دریافت وحی و مأموریت و مسئولیت حضرت رسول صلوات الله علیه و آله. خب حالا که وحی به ما رسید، چرا معطلیم؟!

ظرفیت و کمال وجودی:

خداوند علیم و حکیم، هر موجودی را به تناسب جایگاه و نقشش در کارگاه هستی و چرخه‌ی هدایت، در اندازه (قَدر) و ظرفیتی آفریده است، و این تفاوت ظرفیت‌ها نیز ظلم نیست، چرا که هیچ کس را بیش از آن چه داده، مکلف ننموده است.

پس، کافیست همین قرآن و وحی‌ای که توسط رسول الله صلوات الله علیه و آله به خودمان نازل شده است را بخوانیم، حتی فقط یک آیه را بخوانیم و ببینیم چقدر از آن را می‌فهمیم و درک می‌نماییم؟! ما حتی به اندازه‌ی ظرفیت وجودی خودمان نیز همت به تلاوت، تفکر، تعقل و سپس ایمان و عمل نمی‌نماییم، و البته نه از ما خواسته شده که به اندازه‌ی ایشان بفهمیم و نه مسئولیت‌های محوله به ایشان، به ما محول شده است.

حال آیا ما خوشحال و شاکر باشیم که بدون این مسئولیت‌های خطیر و تکالیف سنگین، خداوند متعال ۱۲۴ هزار نبی – وحی – قرآن کریم – امامان علیهم السلام را برای ما فرستاده؟ یا بگوییم: چرا آنان را برای این مهم برگزیده و ما را برنگزیده است؟!

امتحان‌ها:

امتحان‌ها در آن چه خداوند متعال بر اساس علم و حکمت و مشیت خود، در بدو امر عطا نموده نمی‌باشد، بلکه در حفظ و رشد آنها می‌باشد. مگر حضرت آدم علیه السلام و ما را پس از امتحانات به عنوان آدمی که بالقوه خلیفة الله است خلق نمود؟ مگر ابتدا ما را امتحان نمود و سپس عقل، قلب و فطرت را به ما موهبت نمود؟! مگر ابتدا امتحان نمود و سپس انبیا، رسولان و امامان علیهم السلام و وحی، کتاب، دین و شریعت را برای ما فرستاد؟ مگر ابتدا امتحان نمود و سپس کتاب خلقت و کتاب وحی را برای رشد علمی در اختیار ما گذاشت؟ « عَلَّمَ الْإِنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ – به انسان آموخت، آن چه را نمی‌دانست».

پس، امتحان بدان معنایی که منظورمان می‌باشد، پس از اعطای نعمت است. امتحان از چگونگی مواجه و استفاده از نعمت می‌باشد. اگر به کسی چیزی نداده باشد، نه به آن مکلفش می‌نماید، و نه به آن امتحانش می‌کند و در مورد آن مؤاخذه‌اش می‌نماید: « لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا مَا آتَاهَا – خدا هيچ كس را جز [به قدر] آنچه به او داده است تكليف نمى‌كند / الطلاق، ۷».

 

مشارکت و هم‌افزایی (سؤال به همراه نشانی لینک پاسخ، جهت ارسال به دوستان در فضای مجازی)

پرسش:

چرا ما پیامبر نشدیم؟ پیامبری یک لطف ویژه است، چرا به ما نشد؟ حضرت عیسی (ع) پس از کدام امتحان (در مهد) پیامبر شدند …؟!

پاسخ:

http://www.x-shobhe.com/shobhe/9443.html

پیوستن و پیگیری در پیام‌رسان‌ها:

 

 

  


دانلود + ادامه مطلب

پاسخ به شبهه – آیا در زیارت امامان و یا حضرت معصومه و … (ع) حتما باید اذن دخول، زیارت‌نامه و نماز زیارت خوانده شود. مثلا اگر انسان برود و فقط ضریح را ببوسد و درد و دل کند هم قبول است؟ (روستای بالاجاده)

پایگاه پاسخگویی به سؤالات و قیصر امین پور (ایکس – شبهه): اگر دل‌تان [آن هم قربة الی الله]، به زیارت رفته باشد مقبول است، ولو فقط یک سلام دهید و برگردید. وگرنه هزار تا زیارت‌نامه خوانده شود و یا آجر به آجر حرمی بوسیده شود نیز هیچ فایده‌ای ندارد.

اذن دخول:

اذن دخول رسم ادب و احترام است و نمایان‌گر شخصیت زایر و حرمتی که برای صاحب خانه قائل است می‌باشد که البته ریشه در شناخت و باور دارد.

آیا ما، در دید و بازدیدها، بدون اجازه وارد خانه و یا حتی اتاق و دفتر کار کسی می‌شویم؟! حال اگر خانه‌ی اهل بیت علیهم السلام باشد که جای خود را دارد، چرا که خداوند متعال در قرآن کریم تصریح نمود که بدون اجازه وارد خانه نبی اکرم صلوات الله علیه و آله نشوید «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلَّا أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ …  – ای مؤمنان! تا به شما اجازه داده نشده، وارد خانه نبی (ص) نشوید / الأحزاب، ۵۳» – و البته شبیه همین آیه، درباره ورود بدون اجازه به خانه‌ی دیگران نیز نازل شده است.

« يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُيُوتًا غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَتُسَلِّمُوا عَلَى أَهْلِهَا ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ * فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فِيهَا أَحَدًا فَلَا تَدْخُلُوهَا حَتَّى يُؤْذَنَ لَكُمْ وَإِنْ قِيلَ لَكُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْكَى لَكُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ» (النّور، ۲۷ و ۲۸)

ترجمه: اى كسانى كه ايمان آورده‏ ايد به خانه‌‏هايى كه خانه‌‏هاى شما نيست داخل مشويد تا اجازه بگيريد و بر اهل آن سلام گوييد؛ اين براى شما بهتر است باشد كه پند گيريد * و اگر كسى را در آن نيافتيد پس (نیز) داخل آن مشويد تا به شما اجازه داده شود؛ و اگر به شما گفته شد برگرديد، برگرديد؛ كه آن براى شما سزاوارتر است و خدا به آنچه انجام مى‌دهيد داناست.

بنابراین، از آنجا که مؤمن با ادب است، هرگز بدون اجازه وارد خانه‌ی کسی نمی‌شود. به معنی اذن دخول حرم‌ها توجه نمایید که ابتدا از خداوند متعال اجازه می‌گیرید که مالک و صاحب همه چیز است و قلب اهل ایمان “بیت الله” است، مساجد و حرم‌ها “بیت الله” هستند، – سپس از ملائکه و رسول الله صلوات الله علیه و آله اجازه می‌طلبید، و سپس به آن امام یا امامزاده عرض می‌کنید: « أ أدخُلُ »، یعنی آیا اجازه می‌دهید که وارد شوم؟ چقدر زیباست این ادب.

زیارت‌نامه:

قیمت و ارزش الفاظ، ابتدا به فهم گوینده و حال دل اوست و سپس به زیبایی و کمال کلمات و جملات. وقتی در زبان به کسی می‌گویی «دوستت دارم»، ارزشش به مقدار دوست داشتن او در دل می‌باشد، وگرنه ممکن است یک معلم در دیکته یا انشایی بگوید: «بنویسید دوستت دارم»، یا شاعر و یا خواننده‌ای، بگوید: «دوستت دارم»!

پس از آن که دل قصد ادب، احترام، زیارت، سلام و گفتگو نمود، حالا ادبیات و کمال و زیبایی کلمات و جملات و مفاهیم آنها، حال دل را بهتر بیان می‌نماید و به کمال و شکوه زیارت می‌افزاید.

حال، یک وقت است که زیارت کننده، به یک سلام بسنده می‌کند. فرقی نمی‌کند که از دور باشد یا از نزیک – خودش بگوید، یا از روی زیارتنامه‌ای بخواند؛ مانند: «السَّلامُ عَلیکَ یَا اَبا عَبدالله». اما یک موقع می‌خواهد عمق معرفت، اوج شناخت، شدت اخلاص و بلندای دیدگاه، باور و مواضع خودش نسبت به آن بزرگان را نیز بیان نماید، خب در اینجا، کلام معصوم علیه السلام (زیارتنامه‌های مأثوره) بسیار کامل‌تر، جامع‌تر و زیباتر می‌باشد:

« یا اَباعَبْدِاللَّهِ اِنّی سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَکُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَکُمْ اِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ » (زیارت عاشورا)

نماز زیارت:

دست خالی نرفتن به خانه‌های یک دیگر، یک فرهنگ و رسم خوبی است که اختصاصی به ما مسلمانان یا ایرانی‌ها نیز ندارد؛ اگر چه ممکن است گاه به نیات پلید، روش‌های ناخوشایند، تکلف‌های بی‌منطق و … انجام پذیرد، اما اصل این کار خوب و زیباست.

برای رسول الله و اهل بیت، امامزادگان، مؤمنان و حتی پدر و مادر و خویشان، به ویژه کسانی که وفات نموده‌اند، چه هدیه و پیش‌کشی بهتر از دو رکعت نمازی است که “قربة الی الله” اقامه می‌شود؟ چه پیش‌کشی بهتر از “صلوات” یا اذکاری از “اسماء الله” می‌باشد؟! حقیقت اینها، به صورت تحفه‌های بهشتی، از سوی خداوند منّان به آنان عطا می‌گردد.

بوسیدن ضریح:

بوسیدن در، دیوار و ضریح، اصلاً جزو زیارت و آداب زیارت نمی‌باشد. البته اگر آن نیز “قربة الی الله” باشد، از روی محبت و مودت باشد، و به گونه‌ای نباشد که “وهن اسلام” گردد، نه تنها هیچ اشکالی ندارد، بلکه به نوعی ابراز ارادت و ظاهر نمودن محبت (مودت) است.

اصلِ زیبا و حقی را حکما بیان می‌کنند، مبنی بر این که «حبّ ذات، حبّ آثار ذات را به همراه دارد». یعنی وقتی کسی، چیزی را دوست دارد، هر چه به طریقی از او باشد و یا به او وصل باشد را نیز دوست دارد. [حال خواه این محبت به حق باشد و یا به باطل].

وقتی کسی را دوست می‌دارید، فرزند و خانواده‌ی او را نیز دوست و محترم می‌دارید – وقتی کسی به مادر یا همسرش علاقه داشته باشد، نامه و عکس او را نیز می‌بوسد و روی سر و چشم می‌گذارد – وقتی کسی کشور یا شهرش را دوست داشته باشد، نه تنها هموطنان، بلکه طبیعت یا شهرهای خلوت و شلوغ آن را نیز دوست می‌دارد – وقتی کسی یک بازیکن یا بازیگر را دوست دارد، عکس، لباس، بازی، یا فیلم او را نیز دوست دارد …؛ پس «حبّ ذات، حبّ آثار ذات را به همراه دارد»؛ چنان که دوستداران خداوند سبحان، پیامبر او، وحی او، کتاب و دین او، امام او، امر و نهی او، عبادت برای او … و بالاخره دوستداران او (سایر مؤمنان از گذشته و حال و در سرتاسر جهان) را نیز دوست می‌دارد. چنان که در زیارت عاشورا، ولایت الهی را محور قرار داده و می‌گوییم: «وَ اَتَقَرَّبُ اِلَی اللَّهِ ثُمَّ اِلَیْکُمْ بِمُوالاتِکُمْ وَ مُوالاةِ وَلِیِّکُمْ» یعنی این خط ولایت الهی، تا دوستی  و مودت شما و نیز دوستان شما ادامه دارد؛ چنان که دشمنی با دشمنان شما، ضمن جهت خدایی و ولایی داشتن « بَرِئْتُ اِلَی اللَّهِ وَ اِلَیْکُمْ – به سوی خدا و به سوی شما»، تا دشمنی با دوستان و پیروان آنها نیز تداوم دارد «بَرِئْتُ اِلَی اللَّهِ وَ اِلَیْکُمْ مِنْهُمْ وَ مِنْ اَشْیاعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ وَ اَوْلِیاَّئِهِم» –  و یا امام حسین علیه السلام را محور محبت قرار داده و سپس به علی بن الحسین، اولاد الحسین و اصحاب الحسین، سلام می‌دهید.

پس، «حبّ ذات، حبّ آثار ذات را به همراه دارد»، لذا زایر، در، دیوار و ضریح متعلق به محبوب را دوست دارد؛ حتی دوستداران و زیارت کنندگان محبوبش را دوست دارد، حتی خاک پای آنان را سرمه‌ی چشم می‌نماید، خدمت به آنان را با خلوص تمام، وظیفه خود قلمداد می‌نماید و … – مانند رفتار بسیاری از شیعیان عراقی، با تمامی زائران اربعین حسینی علیه السلام، از هر ملیتی.

کلام آخر:

هر چه معرفت (شناخت) و صدق در زیارت بیشتر باشد، زیارت مقبول‌تر است؛ یعنی نور آن زیارت، وجود خود انسان را روشن‌تر می‌سازد، درجات و مراتب وجود را کمال می‌بخشد و تقرب بیشتری را مترتب می‌دارد، و برکات آن در دنیا و آخرت، بیشتر و بیشتر شامل حال زیارت کننده می‌گردد. حال خواه این زیارت از راه دور باشد و یا نزدیک؛ خواه به یک سلام باشد، یا خواندن زیارتنامه (که خود معرفت بخش است).

●- عرض حاجت و توسل را به بخش دوم زیارت موکول نمایید. بسیار فرق است که کسی، ابتدا برای یاد خدا و وصل به رحمت او نماز (صلاة که وصل است) را اقامه نماید و سپس حاجاتش را نیز بیان نماید، با کسی که فقط برای حاجتش دو رکعت نمازی ‌می‌خواند – هم چنین فرق است که دوست ابتدا به قصد دیدار و ملاقات به زیارت دوست برود و سپس مشکلاتش را نیز بیان نماید، با این که فقط به خاطر طرح مشکل و مددخواهی به دیدار او برود.

پس، چقدر زیباست که زایر قصد قلبی نماید و از روی صدق بگوید: ابتدا و قبل از هر چیز، دلم تنگ شده بود و برای زیارت شما آمده‌ام! حتی برای زیارت حرم، گنبد، گلدسته و ضریح نیامده‌ام، بلکه برای زیارت خودتان آمده‌ام، برای تجدید بیعت، عرض معرفت، محبت و مودتم نسبت به شما آمده‌ام (متن زیارت‌نامه‌ها همین است)؛ و سپس مشکلاتش را نیز بیان بدارد و از آن بزرگوار بخواهد که او را نزد خداوند سبحان، دعا و شفاعت نماید؛ بگوید:

«يا سادَتى وَمَوالِىَّ اِنّى تَوَجَّهْتُ بِكُمْ أَئِمَّتى وَعُدَّتى لِيَوْمِ فَقْرى وَحاجَتى اِلَى اللّهِ وَتَوَسَّلْتُ بِكُمْ اِلَى اللّهِ وَاسْتَشْفَعْتُ بِكُمْ إِلَى اللّهِ فَاشْفَعُوا لى عِنْدَ اللّهِ وَاسْتَنْقِذُونى مِنْ ذُنُوبى عِنْدَ اللّهِ فَاِنَّكُمْ وَسيلَتى اِلَى اللّهِ وَبِحُبِّكُمْ وَبِقُرْبِكُمْ أَرْجُو نَجاةً مِنَ اللّهِ» (فراز آخر دعای توسل)

 

مرتبط:

چرا روزی برخی در زیارت بسیار است، هر وقت اراده کنند به مشهد و کربلا می‌روند، اما برخی دیگر در زیارت قم نیز می‌سوزند؟! (۳۱ مهر ۱۳۹۷)

 

مشارکت و هم‌افزایی (سؤال به همراه نشانی لینک پاسخ، جهت ارسال به دوستان در فضای مجازی)

پرسش:

آیا در زیارات، حتماً باید اذن دخول، نماز و زیارت‌نامه خوانده شود؟ یا زیارت کسی که وارد شود، ضریح را ببوسد و درد دل کند نیز مقبول است؟

پاسخ:

http://www.x-shobhe.com/shobhe/9440.html

 

 

پیوستن و پیگیری در پیام‌رسان‌ها:

 

 

  

 


دانلود + ادامه مطلب

پاسخ به شبهه – بشری که به زندان عادت کرده و به غل و زنجیر انس پیدا نموده است، هرگز از رهایی خوشش نمی‌آید! کودک درون، یک فریب است.

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ              

اللّهُمَّ صَلِّ عَلی فاطِمَةَ وَ اَبیها وَ بَعْلِها وَ بنیها وَالسِّرِّ الْمُسْتَوْدَعِ فیها بِعَدَدِ ما اَحاطَ بِه عِلْمُکَ – اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج – صَلَّى اللَّهُ عَلَیْکَ یَا أبا صالِحَ المَهدی.

سلام دوستان؛

این بشر از هر حیث، موجودی بسیار پیچیده، عجیب و غریب، چند لایه و ناشناخته‌ای است؛ البته باید هم اینطور باشد، چرا که عالَمی در او پیچیده شده است. از ماده و جرم و جسم گرفته، تا ملکوت اعلا در وجودش هست. از صفات و یژگی‌های جماد، نبات و حیوان گرفته، تا صفات و ویژگی‌های فرشتگان، تا برتر از آن، صفات انسانی، در او هست.

از جمله پیچیدگی‌ها و عجایب حالات انسان، اُنس و نیز نسیان شدید اوست، شاید به همین دلیل “انسان” نامیده شده است. هم خیلی زود با قرین خود اُنس می‌گیرد، و هم خیلی زود با اُنسی مغایر با قبلی، آن را فراموش می‌کند! عشقش، مانند گیاه عشقه می‌ماند؛ به درختی می‌چسبد و از آن تغذیه می‌کند و حیاتش با آن تداوم می‌یابد، اما به محض این که شاخه‌ای از او جدا شد و به درخت دیگری پیچید، از او تغذیه می‌کند و ارتباطش با اصل وجود و منبع تغذیه قبلی‌اش قطع می‌گردد!

مرحوم آیت الله حائری شیرازی، در خاطرات دوران حبسش می‌گفت: هم سلولی من، به ابد یا حبس طولانی (تردید از بنده است) محکوم شده بود، در هر حال پس از بیست سال، آزاد شد، همزمان با آزادی من از زندان. او در زندان به کارهای رایج برای زندانیان (خرده فروشی، تعمیر کفش و …) مشغول بود و درآمدی نیز کسب می‌کرد. وقتی آزاد شد، خیلی ناراحت شد، چرا که می‌گفت: به آن زندان، آن سلول، آن بافت، آن آدم‌ها (زندانیان، مجرمان، نگهبانان)، آن کار و … عادت کرده و انس و تعلق پیدا کرده‌ام و تحمل فضای باز بیرون و آزادی را ندارم!

ما (همه انسان‌ها) همین‌طور هستیم. چند روزی در قفس بدن زندانی شده‌ایم، و دست و پایمان را با غل و زنجیرهای نیازها و مشتهیات نفس حیوانی، محکم بسته‌اند. به قول مولوی:

مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته‌اند از بدنم

حالا تا این حد قابل قبول است. بالاخره مسافر باید روی اسب، کجاوه‌ی شتر، یا داخل خودرو، هواپیما و … بنشیند و این محدودیت و رنج سفر را بپذیرد و تحمل کند، تا به مقصد برسد.

اما، مشکل ما اینجاست که چنان به این جاده، اسب، الاغ و مرکب خود و یا بهتر بگویم: “به این زندان و غل و زنجیرهایش” خو کرده و دلبستگی و تعلق پیدا کرده‌ایم که هم از گشایشگر خوشمان نمی‌آید و هم از اسباب گشایش بدمان می‌آید و هم با احساس نزدیک شدن به مقصد و پایان سفر، نه تنها غصه و غم سراسر وجودمان را می‌گیرد، بلکه به وحشت نیز می‌افتیم(؟!)

●- علت اصلی ناخوشایندی از اوامر و نواهی الهی فقط و فقط همین است؛ چنان که فرمود: «حبّ الدّنیا رأس کُلّ خَطیئة – محبت دنیا، ریشه و سرآمد تمامی خطاها (گناهان) است». لذا وقتی می‌فرماید: بت‌های درون و برون را بشکن و از دلت بیرون بریز که این خانه‌ی من است [القلب بیت الله]، نه بتکده! و آن را برای آمد و شد ملائک، مؤمنان و طواف کنندگان من پاک کن «وَطَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَالْقَائِمِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ -خانه‏‌ام را براى طواف‏كنندگان و قيام‏ كنندگان و ركوع ‏كنندگان [و] سجده‏ كنندگان پاكيزه دار / الحج، ۲۲»، چنان غم و غصه و وحشتی بر ما غلبه می‌کند که گویی به بچه‌ای می‌گویی عروسک‌ها و اسباب‌بازی‌هایت را دور بریز، تو دیگر بزرگ شدی و باید عاقلانه و عالمانه زندگی کنی!

●- وقتی می‌فرماید: «با نماز (صلاة)، وصل شو و این اتصال به من را برقرار و استوار بدار و مبادا منقطع شوی» – یا می‌فرماید: اگر وصل شوی، این نماز تو را از زشتی و ناپسندی (فحشا و منکر) باز می‌دارد؛ چنان گرفتگی و کسالتی عارض می‌شود که گویی گفته‌اند: «تو را از زندگی و لذایذش باز می‌دارد»!

بله، برای کسی به فحشا و منکر خو کرده است و به اسباب آن انس شدید پیدا کرده است، و زندگی‌ و تفریحش سراسر زشتی و ناپسندی شده است، بازدارندگی از آن، چونان بازدارندگی از زندگی و لذایذش می‌باشد.

●- سرآمد تمامی این ترس‌ها و ناخشنودی‌ها، همان “مرگ” است، چرا که جدا شدن از تمامی انس‌ها، وابستگی‌ها و تعلقات در دوران زندان دنیا و یا محبوس شدن مسافر در یک اتوبوسی است که در جاده‌ای به سوی مقصدی در حرکت می‌باشد.

مرگ برای او پایان سفری است که بدان عادت کرده و دوست ندارد هرگز به پایان برسد – مرگ برای او ترمینالی است برای پیاده شدن از بدنی که به آن اُنس شدید یافته و هرگز دوست ندارد از این مرکب پیاده شود و آزاد از قیدها و حصرها، وارد شهر شده و زندگی کند.  

کودکان بزرگسال:

آدمی که بزرگ نشود و رشد نیابد، هم چنان کودک است، ولو به هفتاد یا هشتاد سال برسد.

اگر یک اتاق طلا و جواهر برای کودکی آماده کنی و در مقابلش قرار دهی و بگویی اگر وارد این اتاق شوی، اینها همه برای توست، و در طرف مقابل یک آب‌نبات چوبی، یا عروسک خرسی را برایش تکان دهی، حتی اگر نگویی برای توست، شتابان به سوی آن می‌دود و اگر ندهی یا دیر بدهی، گریه و زاری می‌کند، حتی قهر می‌کند و در کنج اتاق می‌نشیند! کودک طلا، نقره، الماس، زمرد چه می‌فهمد؟! او اسباب بازی می خواهد، چون هنوز در وای تخیل است و بازی را دوست دارد.

این قصه‌ی بچه‌هایی است که در این زندان به دنیا آمده و بزرگ شده‌اند، به تمامی محدودیت‌هایش انس گرفته‌اند، و پس از رسیدن به سن بلوغ و تکلیف نیز هیچ گاه اجازه ندادند کسی سرپرستی (ولایت) آنها را بپذیرد و شرایط آزادی و زندگی راحت را برایشان فراهم آورد! پس به این بازی و سرگرمی، با غل و زنجیرهایی که آن را زینت دست و پای خود می‌پنداشت و اسباب بازی فرض نموده بود، ادامه می‌دهد، تا مرگش فرا رسد.

ناگهان بانکی بر می‌آید، که سفر تمام شد و البته بازی نبود. پس مسافران پیاده شوند! حالا او تنها، بیچاره، گمراه و ترسان است! از خواب غفلت بیدار می‌شود، حقایق هستی را به چشم می‌بیند، اما دیگر کاری از او بر می‌آید، لذا در اولین سخن می‌گوید: «خدایا! مرا برگردان، تا بزرگ و آدم شوم و بیایم»! و به او می‌گویند: هر روز و هر لحظه تو را برگرداندیم و آدم نشدی! باز هم برگردی همانی، و البته دیگر بازگشتی درکار نخواهد بود.

« حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ » (المؤمنون، ۹۹)

– (آنها همچنان به راه غلط و بازی خود خود ادامه می‌دهند) تا زمانی که مرگ یکی از آنان فرارسد، می‌گوید: «پروردگار من! مرا بازگردانید!»

« لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِنْ وَرَائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ » (المؤمنون، ۱۰۰)

– شايد من در آنچه وانهاده‌ام، كار نيكى (عمل صالحی) انجام دهم. نه چنين است، اين سخنى است كه او گوينده آن است [نه چنین باوری دارد، نه اگر بازگردانده شود تغییر می‌کند و نه بازگردانده می‌شود] و پشاپيش آنان برزخى است تا روزى كه برانگيخته خواهند شد.

 

مشارکت و هم‌افزایی (موضوع یادداشت به همراه نشانی لینک متن، جهت ارسال به دوستان در فضای مجازی)

موضوع:

بشری که به زندان عادت کرده و به غل و زنجیر انس پیدا نموده است، هرگز از رهایی خوشش نمی‌آید! کودک درون، یک فریب است.

متن:

http://www.x-shobhe.com/shobhe/9439.html

 

پیوستن و پیگیری در پیام‌رسان‌ها:

 


  


دانلود + ادامه مطلب

پاسخ به شبهه – س ۴۳۰

پایگاه پاسخگویی به سؤالات و قیصر امین پور (ایکس – شبهه): در تحقق یک امر، هزاران هزار عوامل شناخته شده و شناخته نشده دخالت دارند که ما در این مختصر، فقط به دو مطلبی که متوجه به شخص زیارت یا توسل کننده است، اشاره‌ای اجمالی می‌نماییم:

شناخت و باور:

برخی گمان دارند که اهل عصمت یا بزرگان علیهم السلام، خود رازق، حلال مشکلات و شافی بیماری‌های هستند؛ لذا وقت توسل انتظار دارند که آنان حاجت برآورده کنند و یا بیمار شفا دهند و …، که این نوع اعتقاد، خودش نوعی شرک است؛ چرا که خالق، مالک، رب، رازق، شافی و کافی خداوند متعال می‌باشد؛ و توسل یعنی آنان را واسطه قرار دهیم و از آنان بخواهیم شفیع ما نزد پروردگار عالم گردند.

به عنوان مثال: اگر صاحب مالی بگوید: من وام می‌دهم، اما با ضمانت شخص معتبر؛ معنایش این نیست که ضامن آن وام را پرداخت می‌نماید.

گاهی موانعی برای بالا رفتن حاجات ما وجود دارد، و گاهی مستجاب است، اما موانعی برای رسیدن ما وجود دارد، و توسلات، فراهم نمودن اسباب و علل برتر و مرتفع نمودن این موانع می‌باشد.

بنابراین، کسی گمان ننماید که اگر نظر شرک‌آلودی به اهل بیت و بزرگان علیهم السلام داشت، بیشتر مورد توجه و تفقد آنان قرار می‌گیرد! نه، چنین نیست؛ بلکه دعا و توسلش باطل می‌شود.

برخی از این هم کمتر هستند، به زیارت می‌روند تا به در و دیوار و ضریح متوسل شوند و خیال می‌کنند که از آجر و آهن و سفره و مواد خوراکی، کاری بر می‌آید!

شناخت و ادب حضور:

ادب حضور، چه در برابر خداوند متعال، چه در برابر اهل عصمت و بزرگان علیهم السلام، چه در برابر معلم و استاد یا بزرگتر، یا یکدیگر و در تمامی تعاملات، سبب تفقد بیشتر طرف مقابل و رفع بسیاری از مشکلات می‌گردد. می‌گویند: حرّ را ادب حضورش نجات داد.

حال شما دقت نمایید که ابتدا با جسارت تمام، اهل بیت و بزرگانی چون حضرت ابوالفضل العباس را متهم و محکوم می‌نمایید که «سلیقه‌ای عمل می‌کنند»، و سپس می‌پرسید: «چرا چنین می‌کنند؟!»؛ قطعاً اگر با این لحن، به خود شما چنین افترایی بزنند، آزرده خواهید شد.

اگر شما اشراف علمی به عالَم ندارید و نمی‌دانید چه اتفاقی چرا می‌افتد، دلیل نمی‌شود که به راحتی افترا و اتهام ببندید و با قطعیت بگویید: «سلیقه‌ای عمل می‌کنند»، و بعد از این افترا، معترض شوید که چرا چنین می‌کنند؟!

حال با این نحوه‌ی شناخت، باور، ادب حضور و اخلاص در دعا و توسل، انتظار چه استجابتی می‌رود؟!

نکته:

اگر قرار بود با هر دعا و توسلی، تمامی مشکلات مرتفع گردد، نه کسی گرفتار می‌شد، نه کسی بیمار می‌شد و نه کسی وفات می‌نمود؛ پس عوامل، دلایلريال حکمت‌ها و مقدرات بسیار دیگری نیز وجود دارد. پس ما باید، ضمن توکل، توسل، دعا، صدقه و عمل به آن چه بر عهده داریم، امر را به خودش واگذار نماییم، نه این که در کارش چون و چرا نماییم.

 

مشارکت و هم‌افزایی (سؤال به همراه نشانی لینک پاسخ، جهت ارسال به دوستان در فضای مجازی)

پرسش:

چرا امامان ما و حضرت عباس (ع) در دادن حاجات و شفای بیماران، سلیقه‌ای عمل می‌کنند؟ یکی را یک زیارت شفا می‌دهند و دیگری را …؟!

پاسخ:

http://www.x-shobhe.com/shobhe/9438.html

 

 

پیوستن و پیگیری در پیام‌رسان‌ها:

 

 

  

 


دانلود + ادامه مطلب

پاسخ به شبهه – آیا جعل نامه ابوحنفیه توسط مختار صحیح است و اگر صحیح است آن را چگونه توجیه می‌کنید در واقع هدف مختار از این کار چه بود؟ (ارشد الهیات گرایش فقه و مبانی حقوق اسلامی)

پایگاه پاسخگویی به سؤالات و قیصر امین پور (ایکس – شبهه): هیچ تردید ننمایید که گرفتن انتقام شهدای کربلا توسط مختار [به ویژه شمر، خولی، حرمله، عمر سعد و …]، یاران و دوستداران این جنایتکاران را هم در آن دوران به خشم درآورد و هم پس از آن در طول تاریخ؛ چنان که مسلمانان واقعی، شیعیان و هر انسان فهیم و بصیر دیگر را نیز هم در آن زمان خوشحال نمود  و هم در طول تاریخ.

از این رو، چه در زمان حیات و قیامش و چه پس از آن، هر گاه نام مختار به میان آمده، هم چنان قلوب عده‌ای شاد گردیده و بغض گلوی عده‌ای را فشرده است، چنان که هر گاه نام امیرالمؤمنین، امام حسن، امام حسین علیهم السلام به میان آمده (یا بیاید) چنین بوده و خواهد بود.

وقتی خداوند متعال در قرآن کریم می‌فرماید: بعض عده‌ای تا حدی است که وقتی نام خداوند متعال و وحدانیت او به میان می‌آید، قلوب‌شان متنفر شده و به خشم می‌آیند، تکلیف مواجه با یاد اهل بیت علیهم السلام، یا بزرگانی چون سلمان، ابوذر، مالک، مختار و … کاملاً روشن است؛ چنان که شاهدید در سال‌های گذشته، چقدر در فضای مجازی علیه سلمان فارسی ضد تبلیغ شد!

●- اگر اسناد تاریخی مورد مطالعه قرار گیرد، معلوم می‌شود که اتهامات وارده بر مختار، بیشتر از سوی برخی مورخین اهل سنت وارد شده است، چنان که “ابن کثیر” او را “کذاب” خوانده است، اما روایات محکمی از اهل بیت علیهم السلام، در تأیید ایشان وجود دارد.

ماجرای نامه:

در كتاب «ذوب النضار» تألیف «ابن نما حلى» آمده است: پس از آنكه گروهى از سران شیعه براى یقین پیدا كردن به گفتار مختار مبنى بر نمایندگى از جانب محمد بن حنفیه به حضور او در مكه رسیدند، ابن حنفیه چنین گفت: «به سوی امام من و امامتان علی بن حسین بروید». آنان هنگامی كه نزد امام سجاد (علیه السلام) رفتند و علت ملاقات را درباره ادعای مختار مبنی بر اجازه داشتن قیام بیان كردند و امام (علیه السلام) فرمودند: «ای عمو (ابن حنیفه)! اگر كسی برای ما قیام [و خروج] كند بر مردم است كه با آن همراهی كنند و من این امر را به تو ولایت دادم پس هر كاری كه اراده كردی انجام بده.» این گروه از كنار امام سجاد (ع) خارج شدند در حالی كه كلام او را شنیده بودند و گفتند: «زین‌العابدین (ع) و محمد بن حنفیه اجازه دادند.» و به این ترتیب این دسته از زعمای شیعه‌ی كوفی دانستند كه قیام مختار، قیامی برای رسیدن به مناصب دنیوی نیست و هدف او تنها خون‌خواهی از شهدای كربلا و دفاع از اهل بیت علیهم السلام می‌باشد.

روایات موثق:

در شیعه بودن مختار هیچ تردیدی وجود ندارد، چرا که اساساً قیامش از حبّ علی و آل علی علیهم السلام و برای انتقام از جنایتکاران کربلا بود؛ پس بسیار واضح است که شیعه، به امامش دروغ نمی‌بندند، نامه جعل نمی‌کند و به این ترفندها و خدعه‌ها متوسل نمی‌گردد. و اما چند روایت:

امیرالمؤمنین، امام علی علیه السلام:

●- «به زودی ستمكاران، توسط كسی كه خداوند برای انتقام ما بر آنان خواهد فرستاد، به بلایی گرفتار خواهند شد و این به خاطر فسق و جنایتی است كه مرتكب شده‌اند، همان‌گونه كه بنی‌ اسرائیل گرفتار عذاب شدند … او جوانی از قبیله ثقیف است كه او را “مختار بن ابی عبید” می‌گویند.» (مقدس اردبیلی، احمد بن علی؛ حدیقة الشیعه، چاپ پنجم، ص ۵۰۹)

سیدالشهداء، امام حسین علیه السلام»

«پروردگارا، آن جوانمرد ثقیفی را بر آنان مسلط كن تا جام تلخ مرگ و ذلت را به ایشان بچشاند و از قاتلان ما احدی را معاف نكند. به جای هر قتلی، كشتنی و به جای ضربت، ضربتی؛ و انتقام مرا و خواندن و دوستان و شیعیانم را از این‌ها بگیرد» (بحارالانوار، ج۴۵، ص ۳۸۶؛ به نقل از رساله ذوب النضار، ابن نما)

حضرت علی بن الحسین، امام سجاد علیه السلام:

زمانی كه سر عبیدالله بن زیاد را به مدینه، نزد امام سجاد ـ علیه السلام ـ آوردند امام فرمودند: «كه هیچ كس از بنی هاشم نبود مگر اینكه به مختار درود فرستاد و در حق وی دعا كرد و نسبت به وی سخن نیك گفت.» و در روایات آمده که پرسیدند: حرمله چه؟! (طبقات الكبری، محمد بن سعد. بیروت، دارالاحیاء التراث العربی، ۱۴۰۵، ج۵، ص ۲۸۵)

«حمد و ستایش، خدایی را كه انتقام ما را از دشمنانم گرفت و خداوند به مختار، پاداش و جزایی خیر عطا فرماید» (جامع الرواة، ج۱، ص ۲۲)

ملاقات فرزند مختار با امام باقر علیه السلام:

شیخ طوسی نیز روایتی را از عبدالله بن شریک چنین نقل نموده است:

«روز عید قربان در منا، خدمت امام باقر(ع)رسیدیم؛ در حالی‌که امام(ع) در خیمه‌گاه‌شان نشسته بودند، ایشان شخصی را در پی سلمانی فرستادند تا بیاید و موی حضرت را اصلاح نماید.

من روبروی حضرت نشسته بودم که ناگهان پیرمرد محترمی از اهل کوفه بر امام(ع) وارد شد و خواست دست ایشان را ببوسد؛ اما حضرت نگذاشت، سپس رو به پیرمرد کرده فرمودند: شما کیستید؟

آن مرد عرض کرد: من ابوالحکم فرزند مختار بن ابی‌عبید هستم  .

امام(ع) تا او را شناخت با وجود آن که فاصله کمی با آن مرد داشت، دست او را گرفت و به نزدیک خود کشاند تا جایی که نزدیک بود روی زانوی خود بنشاند، سپس او را در کنار خود جای داد.

فرزند مختار رو به امام (علیه السلام) کرد و عرض نمود: خداوند کارت را اصلاح کند؛ مردم درباره پدرم حرف‌های زیادی می‌زنند و چیزهایی می‌گویند؛ اما حق همان است که شما بفرمائید.

 امام (علیه السلام) پرسید: چه می‌گویند؟ گفت: می‌گویند کذّاب؛ امام (علیه السلام) با شگفتی فرمود: سبحان الله؛ به خدا سوگند پدرم به من خبر داد که مهر مادر من همان پولی بود که مختار برایش فرستاده بود، سپس ادامه داده و فرمودند: مگر او نبود که خانه‌های خراب ما را از نو ساخت؟ مگر او قاتل قاتلین ما نیست؛ مگر او خونخواه ما نبود، خدا رحمتش کند. به خدا سوگند پدرم به من خبر داد که هر گاه مختار به خانه فاطمه دختر امیرالمومنین (علیه السلام) وارد می‌شد، آن بانو او را احتراگم می‌گذاشت و فرش برایش می‌گستراند و متکایی می‌گذاشت مختار بر آن می‌نشست و از او حدیث می‌شنید.

آنگاه امام باقر(ع) رو به فرزند مختار کرده فرمودند: خدا پدرت را رحمت کند، خدا پدرت را رحمت کند او حق ما را گرفت و قاتلین ما را کشت و به خون‌خواهی ما قیام کرد. (رجال کشی، کَشّی، محمد بن عمر، ص۱۲۵ – ۱۲۶ و رجال ابن داود، ص۵۱۳٫)

 

مرتبط:

لطفا بطور شفاف بفرمایید مختار ثقفی که در تاریخ هم مذمت شده و هم تایید بوسیله برخی احادیث چه شخصیتی دارد؟ (۱۹ آبان ۱۳۹۳)

 

مشارکت و هم‌افزایی (سؤال به همراه نشانی لینک پاسخ، جهت ارسال به دوستان در فضای مجازی)

پرسش:

آیا جعل نامه ابوحنفیه توسط مختار صحیح است و اگر صحیح است آن را چگونه توجیه می‌کنید در واقع هدف مختار از این کار چه بود؟

پاسخ:

http://www.x-shobhe.com/shobhe/9436.html

 پیوستن و پیگیری در پیام‌رسان‌ها:

 

 

 

 


دانلود + ادامه مطلب

پاسخ به شبهه – چرا روزی برخی در زیارت بسیار است، هر وقت اراده کنند به مشهد و کربلا می‌روند، اما برخی دیگر در زیارت قم نیز می‌سوزند؟! (مهندس پتروشیمی / عراق)

پایگاه پاسخگویی به سؤالات و قیصر امین پور (ایکس – شبهه): آیا ارزش زیارت حرم معصومه علیها السلام در قم، کمتر از زیارت کربلا و مشهد مقدس فرض شده است؟!

 لابد با دیدن میلیون‌ها زائر [به ویژه در اربعین]، که از راه‌های بسیار دور مشرف می‌شوند، با خود می‌گویید: «خب، من نیز دوست دارم به زیارت  مشهد و قم بروم، پس چرا نمی‌شود»؟! خب، گاهی نعمت که زیاد شد، آدمی قدرش را نمی‌داندم؛ با خود نمی‌گوید: «این میلیون‌ها زائر به زیارت همان حرم‌هایی می‌آیند که خودم مجاور آنها هستم»!

اما، در هر حال سؤال به قوت خود باقیست، و خوب است که به نکات زیر توجه شود:

الف – در روایات تعلیم داده شده  که هنگام غذا خوردن، به صورت یا غذای دیگران نگاه نکنید و متوجه طعام خود باشید. بدیهی است که مقصود از طعام، صرفاً خوردنی‌ها و آشامیدنی‌ها نمی‌باشد، بلکه آدمی باید متوجه نعماتی باشد که خداوند کریم به خودش روزی نموده است، تا با استفاده‌ی بهینه از آنها، شاکر باشد، رشد نماید  و به تعالی برسد. مثلاً در مقام تحصیلی، جنابعالی مهندس پتروشیمی شدید و بنده و میلیون‌ها مثل بنده نشدند! شما در عراق مجاور حرم شریف چندین امام علیهم السلام هستید و دیگران نیستند…؛ آیا باید مقایسه کنیم؟!

ب – هیچ کس نمی‌تواند بداند و بفهمد که کدام روزی، به چه مقدار و چرا نصیب کسی شده است، مگر خداوند رزاق و حکیم که فرمود: هر چیزی اندازه (قدر) دارد؛ ومقدرات (اندازه‌ها) در علم، حکمت، قدرت و مشیت خداوندِ رب العالمین است.

«اللَّهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَيَقْدِرُ لَهُ إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ» (العنکبوت، ۶۲)

ترجمه: خداوند بر هر كس از بندگانش كه بخواهد روزى را گشاده مى‌گرداند و [يا] بر او تنگ مى‏‌سازد زيرا خدا به هر چيزى داناست.

ج – نه زیادی رزق [مال دنیا، علم، زیارت و …]، دال بر مؤمن‌تر بودن و خوب‌تر بودن کسی می‌باشد، نه کمی آنها الزاماً دال بر ضعف ایمان و خوب نبودن کسی می‌باشد. اگر چه ایمان، تقوا و یا کفر و ظلم، تأثیرات مستقیمی دارند. چه بسیارند افرادی که حتی با علم، مال، قدرت و سایر نعمات الهی، منحرف‌تر شدند و بر طغیان‌شان افزوده شد – چه بسیارند که حتی معصوم علیه السلام را هر روز از نزدیک ملاقات و زیارت می‌نمودند، اما بر انحراف و خسران‌شان افزوده شد!

د – گاهی رزقی در قبال حالی و کاری می‌رسد، مانند اندکی نیکی خالصانه، دعای پدر مادر، صله ارحام، توسلی صادقانه و … – گاه رزق الهی  معلول هیچ حال و کاری از انسان نیست، بلکه بدون سابقه می‌رسد – گاه رزقی برای هدایت بیشتر می‌رسد و گاه رزقی برای غفلت بیشتر و سرعت در سراشیبی سقوط می‌رسد – گاه برای جذب بیشتر رزقی می‌دهند و گاه برای دفع بیشتر! چنان که خود ما، گاه به کسی حقوق، دستمزد، پاداش، پست و مقامی می‌دهیم که در بیشتر در کنار ما باشد، گاه چیزی می‌دهیم که سریعاً ما را ترک گوید و دور شود –  ولی در تمامی این گوناگونی‌ها، امتحان هست. در زیارت کربلای معلا، یا حرم حضرت معصومه علیها السلام و … نیز امتحان هست؛ چه به هنگام قصد، چه به هنگام زیارت، و چه پس از زیارت و بازگشت.

هزاران هزار نکات و علل و اسباب دیگر نیز وجود دارد، به عنوان مثال:

حکایت اول:

در شرح حال مرحوم علامه امینی رحمة الله علیه [مؤلف کتاب ارزشمند الغدیر]، آمده: برای اتمام جلد آخر، تحقیقات گسترده‌ای برای یافتن یک یا چند حدیث معتبر انجام دادند، اما به نتیجه نرسیدند و تصمیم گرفتند، در نجف اشرف، متوسل به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام گردند.

چند شبی با اخلاص مشرف می‌گردید و با آداب تمام و خلوص زیارت می‌نمود. یک شب حین زیارت دید عربی وارد شد و با صدای بلند و بسیار بی‌ادب گفت: «یا علی! اگر مردی (یا لفظی شبیه به این)، این حاجت مرا بده – و بیرون رفت»! علامه بسیار از این گستاخی و بی‌ادبی ناراحت شد.

شب بعد، هنگام زیارت دید همان مرد عرب دوباره وارد شد و گفت: «یا علی! معلوم شد خیلی مردی – و رفت»!

این‌بار، دل علامه شکست؛ با اشکِ ریزان، رو به ضریح ایستاد و عرض کرد: «یا امیرالمؤمنین! من که از شما برای خودم چیزی نخواستم، کتابی می‌نویسیم که مستحضرید و حدیث و منبعی درخواست نمودم؛ اکنون چندین شب است که با آداب تمام به زیارت می‌آیم و متوسل می‌شوم، اما پاسخی نگرفتم؛ ولی حاجت آن مرد بی‌ادب و گستاخ، به سرعت برآورده شد»!

گفته شده در خواب حضرت را زیارت نمود که به او فرمودند:  «اگر ما حاجت آن مرد عرب را نمی‌دادیم، از ما روی بر می‌گرداند [یعنی به هلاکت دنیا و آخرت می‌افتاد]، اما امینی نمی‌رود، حال برخیز که حاجت تو را هم دادیم».

مرحوم  علامه امینی، در فکر همین رویایش بود که نا گهان درب خانه به صدا درآمد. همسر همسایه‌اش بود و پس از سلام گفت: «شوهر من طلبه است، ما خانه تکانی می‌کردیم، یک سری کتاب بود که دیگر مصرف نداشتیم؛ همسرم گفت: در همسایگی ما نیز یک آخوندی هست، این کتاب‌ها را به او بده، شاید مورد استفاده‌ی او باشد». و در میان کتاب‌ها، همان احادیث و منابعی بود که او مدت‌ها در جستجوی آن بود.

حکایت دوم:

یکی از خویشان می‌گفت: «در حسرت زیارت کربلا [به ویژه در اربعین] می‌سوختم، همه دوستان به این توفیق رسیده بودند، به جز من! احساس بدی به من دست داده بود که چرا توفیق و روزی من نمی‌شود؟ روزی یکی از دوستان از من خواست که امشب به منبر مرحوم آیت الله خوشوقت بروم. با خود قصد کردم که از ایشان بپرسم چرا روزی من نمی‌شود؟! او گفت: وقتی وارد مجلس شدم، صحبت ایشان شروع شده بود، من نیز در همان نزدیک ورودی، یک گوشه نشستم. ناگهان ایشان سخنش را قطع کرد و فرمود: «برخی، به زیارت حرم حضرت شاه عبدالعظیم علیه السلام که ثواب زیارت کربلا را دارد و بیخ گوش‌شان است نمی‌روند، حالا آمده‌اند که از من بپرسند: چرا زیارت کربلا نصیب‌شان نمی‌شود»! این دوست ما، با حیرت فراوان، پاسخ را گرفت، به زیارت حرم ایشان رفت و سال بعد نیز به کربلا مشرف گردید.

ھ  برخی از ما، در حالی که امت امام زمان، حضرت مهدی علیه السلام هستیم و می‌توانیم (و باید) هر روز دست کم با یک سلامی به زیارت ایشان برویم و با ایشان گفتگو نماییم، غفلت و دریغ می‌کنیم، اما در حسرت زیارت حرم‌های دور دست (نجف و کربلا برای ساکنین ایران – مشهد و قم برای ساکنین عراق، سوریه و …) می‌سوزیم!

و – زیارت با دیدار بسیار متفاوت است. ما در روز هزاران نفر را می‌بینیم که هیچ کدام را نمی‌شناسیم، و چه بسا آشنایان بسیاری در میان آنها باشند که چون توجه نداریم، تشخیص نمی‌دهیم، چنان که گویی ندیده‌ایم. حتی چه بسا امام زمان علیه السلام نیز در میان آنان باشند، ببینیم و نشناسیم.

اما زیارت، دیدن در و دیوار و گنبد و گلدسته و ضریح نیست، بلکه حضور و مشاهده است، که باید از روی معرفت و صدق باشد. پس اگر اینگونه بود، یک توجه با اخلاق، محبت و مودت، و یک سلام از راه دور نیز زیارتی بسیار مقبول خواهد بود و زیارت ایشان در حرم، نورٌ علی نور.

ز – بنابراین، ضمن حفظ و تشدید شوق زیارت، ضمن دعا و توسل برای توفیق زیارت، ضمن بسنده ننمودن به دعا و توسل و میل قلبی، بلکه تلاش برای تحقق آرزو و استجابت حاجت، امر را به خداوند متعال، لطیف،جواد و کریم بسپاریم و به حول و قوه‌ی او، به کسب معرفت، ازدیاد ایمان و شدت اخلاص همت گماریم، و هر روز و شب، امامان و بزرگان علیهم السلام را دست کم با یک سلام، زیارت نماییم، تا این ارتباط و اتصال، لحظه‌ای قطع نگردد.

حضرت امام مهدی، عج الله تعالی فرجه الشریف:

«وَ لَوْ أَنَّ أَشْیاعَنَا وَفَّقَهُمْ اللَّهُ لِطَاعَتِهِ عَلَی اجْتِمَاعٍ مِنَ الْقُلُوبِ فِی الْوَفَاءِ بِالْعَهْدِ عَلَیهِمْ لَمَا تَأَخَّرَ عَنْهُمُ الْیمْنُ بِلِقَائِنَا وَ لَتَعَجَّلَتْ لَهُمُ السَّعَادَةُ بِمُشَاهَدَتِنَا عَلَی حَقِّ الْمَعْرِفَةِ وَ صِدْقِهَا مِنْهُمْ بِنَا فَمَا یحْبِسُنَا عَنْهُمْ إِلَّا مَا یتَّصِلُ بِنَا مِمَّا نَکرَهُهُ وَ لَا نُؤْثِرُهُ مِنْهُمْ» (احتجاج، ج۲، ص۴۹۹)

ترجمه: اگر شیعیان ما که خداوند توفیق طاعت‌شان دهد، در راه ایفای پیمانی که بر دوش دارند، همدل می‌شدند، میمنت ملاقات ما از ایشان به تأخیر نمی‌افتاد، و سعادت دیدار ما زودتر نصیب آنان می‌گشت، دیداری بر مبنای شناختی راستین و صداقتی از آنان نسبت به ما؛ علّت مخفی شدن ما از آنان چیزی نیست جز آن چه از کردار آنان به ما می‌رسد و ما توقع انجام این کارها را از آنان نداریم.

 

مرتبط:

چرا به رغم برتری رتبه‌ی وجودی حضرات محمد و علی (ص)‌، برای زیارت امام حسین یا امام رضا (ع)، احادیث و ثواب بیشتری بیان شده است؟ (۴ مهر ۱۳۹۷)

 

مشارکت و هم‌افزایی (سؤال به همراه نشانی لینک پاسخ، جهت ارسال به دوستان در فضای مجازی)

پرسش:

چرا روزی برخی در زیارت بسیار است، هر وقت اراده کنند به مشهد و کربلا می‌روند، اما برخی دیگر در زیارت قم نیز می‌سوزند؟!

پاسخ:

http://www.x-shobhe.com/shobhe/9435.html

پیوستن و پیگیری در پیام‌رسان‌ها:

 

 


دانلود + ادامه مطلب

پاسخ به شبهه – آیت الله مصباح یزدی: احزاب در فرهنگ غرب و فرهنگ اسلام

‌بسم الله الرحمن الرحيم

    

امروز دموکراسی در عالم و در غرب به معنای تشکیل احزاب مختلف است. به عقیده آنان در کشوری دموکراسی حاکم است که احزاب متعددی وجود داشته باشد. به این ترتیب، احزاب در برابر هم جبهه‌گیری‌هایی دارند و هر کدام پیروز شدند، حکومتی تشکیل می‌دهند و اگر به حدنصاب نرسند، با هم ائتلاف می‌کنند. این فرآیندی است که تقریباً در همه کشورهای غربی اعمال می‌شود.

اما مسأله حزب، مفهوم خاص خودش را دارد و این‌طور نیست که حزب در آلمان مفهومی داشته باشد و در انگلیس مفهومی دیگر. البته احزاب در کشورهای غربی حواشی‌ای هم دارند. در آن کشورها مسأله شرکت مردم در انتخابات آزاد، صورت و ظاهر امر است و آن‌چه نقش اساسی دارد تبلیغات و پول است. عامل تعیین‌کنند‌ه آرای احزاب از پولی است که توزیع می‌کنند و تبلیغاتی است که با آن مردم را فریب می‌دهند. هرکس که در این دو جهت قوی‌تر باشد، برنده می‌شود .

 – اما ما در اسلام چنین چیزی نداریم که گروهی در انتخابات شرکت کنند، برنده شوند و برای دوره‌ای یا چندسال حکومتی تشکیل دهند. ما در اسلام فعالیت دسته‌جمعی و تعاون داریم: «تَعَاوَنُواْ عَلَى الْبرِّ وَالتَّقْوَى؛ وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ».

از نظر ما در رأس هرم قدرت ولی‌فقیه قرار دارد که باید دستوراتش را از اسلام بگیرد. جمعیت‌هایی هم که تشکیل می‌شود، این‌گونه نیست که چون در انتخابات برنده شده‌اند حکومت باید دست آن‌ها باشد؛ بلکه باید به آن‌چه ولی‌فقیه از طرف خدای متعال امضا می‌کند عمل کنند. هرگاه ولی‌فقیه دستگاه پارلمان، انتخابات و قانون اساسی و … را تأیید کرد، برای ما حجت است.

توجه داشته باشیم این‌که می‌گوییم: شرعاً واجب است که در انتخابات شرکت کنیم، «شرعاً» از فرمایش ولی‌فقیه استفاده می‌شود. چون نائب امام زمان‌عجل‌الله تعالی فرجه است؛ وگرنه آن حداکثری که به قانون اساسی رأی دادند، می‌توانند فردا رأی خود را پس بگیرند. بنابراین، امضای ولی‌فقیه جواز شرعی بر انجام امور است. اگر او این نظام را پذیرفت و امضا کرد، این نظام، نظام مشروعی است، چون اطاعت ولی‌فقیه واجب است.

مفهوم حزب در اسلام

 از نظر اسلام ما باید جمعیت‌ها و تشکلاتی برای فعالیت‌های سیاسی داشته باشیم، اما نه با مفهوم حزبی که در غرب وجود دارد که هرچه شورای مرکزی گفت، همه آن را اطاعت کنند. چنین چیزی در اسلام نیست. هم‌فکری، مشورت، همکاری در انتخابات و تعهد برای انجام کاری، اگر از تعهدات مشروع و در چارچوب احکام شرعی باشد، پذیرفته شده است: المؤمنون عند شروطهم؛ وقتی آدمی عهدی می‌بندد باید به آن پایبند باشد. اما باید توجه داشت: شرْط‌ُ الله قبلَ شرْطِکم. یعنی آن‌جایی که حکم خدا است، دیگر تعهد مردم نقشی ندارد. «وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَن يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ … – و هيچ مرد و زن مؤمنى را نرسد كه چون خدا و فرستاده‏ اش به كارى فرمان دهند براى آنان در كارشان اختيارى باشد … / الأحزاب، ۳۶».

وقتی خدا و پیغمبر دستوری دادند، دیگر کسی حق دخالت ندارد. این ویژگی‌ها را باید بشناسیم. دقت کنیم تا شیاطین ما را فریب ندهند که اگر نظام دموکراسی را پذیرفتیم باید همه لوازم آن و آن‌چه را غربی‌ها می‌گویند بپذیریم. اسلام هرگز چنین چیزی ندارد.

همه ما آن‌چه را که خدا، پیغمبر، قرآن، ائمه اطهار، ولی‌فقیه و دین گفته می‌شناسیم. در این‌میان، یاری رساندن برای اجرای احکام اسلام و حمایت از ولی‌فقیه تا پای جان، از دستورات دین اسلام است، اما این‌که عده‌ای به هر دلیلی، در انتخابات رأی بیاورند و حاکم شوند، اطاعت‌شان بر دیگران واجب باشد، در اسلام نیست. همه با هم برادرند و همه با هرسلیقه‌ای که هستند هم‌فکری می‌کنند. حال، طبیعی است کسانی که سلیقه‌هایشان به هم نزدیک‌تر است، بیشتر می‌توانند همکاری کنند. ما هم اگر بخواهیم برنامه‌ای را اجرا کنیم از کسانی دعوت می‌کنیم که هم‌فکر ما باشند، چون نمی‌خواهیم میدانی برای کشمکش‌های سلیقه‌ای درست کنیم؛ بلکه می‌خواهیم با هم کار کنیم و طبیعی است آن‌هایی که سلیقه‌شان به هم نزدیک‌تر است، بهتر می‌توانند با هم کار کنند. اما این بدان معنی نیست که دیگران را طرد کنیم، چون ما با هم نزدیک‌تر و‌ همفکریم، بیشتر می‌توانیم با هم کار کنیم و تجربه نیز ثابت کرده است که این همکاری‌ ما در چارچوب احکام اسلام  مفیدتر است.

 افراد دیگری هم هستند که سلیقه‌های خاصی دارند. محیط‌، تحصیلات و تجربه‌های زندگی‌شان به هم نزدیک‌تراست. برای مثال، فرهنگیان و دانشگاهیان، سلیقه‌های نزدیک‌تری با هم دارند، پس بیشتر و بهتر می‌توانند با هم کار کنند. در این‌صورت، هر یک از تشکل‌ها و جمیعت‌های مختلف می‌توانند با هم ارتباط دوستانه برقرار کنند و به تبادل‌نظر و انتقال تجربیات بپردازند و در این هم‌فکری، هر کمکی که از دستشان برمی‌آید، برای یک‌دیگر انجام دهند. اما این‌که یکی حاکم باشد و دیگری محکوم، این برنده است و آن شکست‌‌خورده، در اسلام چنین مفهمومی نیست.

فرض کنید فردی از آن‌‌جهت که روحانی است در تشکل روحانیت شریک باشد و از آن‌جهت که سوابق مبارزاتی و سیاسی دارد، در اجتماع سیاسی دخالت کند. این دو با هم منافاتی ندارد، اما در احزاب کشورهای دنیا این‌گونه نیست. اگر عضو یک حزب باشی، دیگر نمی‌توانی در حزب مخالف فعالیت داشته باشی. این در حالی است که تشکلات مردمی در اسلام، تزاحمی با یک‌دیگر ندارند. هدف اصلی یکی است و فقط سلیقه‌ها متفاوت است.

بر این اساس، وقتی در جایی می‌شود با سلیقه‌ای بهتر کار کرد، در آن‌جا فعالیت می‌کنیم، حال آن‌که در حوزه‌ای دیگر با کسانی دیگر توافق داریم و با آن‌ها کار می‌کنیم. نه تضادی است، نه دشمنی و نه حاکم و محکومی. حاکم فقط خداست و اطاعت از کسی واجب است ‌که از طرف خدا تعیین ‌شده باشد. هر چه او بگوید باید انجام شود و برای ما چیز دیگری اصالت ندارد: «أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنکُم – خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياى امر خود را [نيز] اطاعت كنيد / النساء، ۵۹*)

 نه شرقی، نه غربی!

اگر ما این اصول را درست بشناسیم، به آن پایبند باشیم و ملاک عمل قرار بدهیم، همان راهی را برگزیده‌ایم که خدا و پیغمبر و ائمه اطهار گفته‌اند و حضرت امام هم پیش روی ما گذاشت. در این‌صورت به نتایج مطلوبی نیز خواهیم رسید.

بی‌تردید، هوس‌ها و یا تقلیدهای کورکورانه، پارلمانی بودن حکومت یا انتخاب وزرا از میان نمایندگان مجلس، ملاک مطلوبیت نیست. ما باید در چارچوب‌‌های دینی خود عمل کنیم. آن‌چه را که ولی‌فقیه امضا می‌کند، همان است که خداوند و پیغمبر فرمودند و در قرآن و حدیث آمده است. احکام قضاوت در کتاب‌های فقهی آیین دادرسی آمده است، اما آیین دادرسی که حکمی برای کسی صادر نمی‌کند، این قاضی است که باید حکم کند. احکام سیاسی هم از طرف خدا در قرآن و فرمایشات ائمه معصوم‌علیهم‌السلام بیان شده است. آن‌که برای این زمانه حکم می‌کند ولی‌فقیه است و هیچ‌کس جز او این حق را ندارد، مگر او صلاح بداند تا اختیاراتی را به کسی تفویض کند یا وکالتی به کسی بدهد، و البته دین ما این‌چنین اقتضا می‌کند.

اگر گفتیم بخشی از دستورالعمل‌های زندگی را از دین و بخش دیگر آن را از غرب یا شرق می‌گیریم، همان کاری را کرده‌ایم که در صدر اسلام صورت گرفت و علی علیه‌السلام را خانه‌نشین کرد. آن فکر مترقی و دموکراسی! علی‌رغم دستور پیامبر سبب شد تا بعد از رحلت ایشان، آنان برای خود تعیین تکلیف ‌کنند؛ «أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ – آيا اگر او (پیامبر ص) بميرد يا كشته شود از عقيده خود برمى‏ گرديد / آل‌عمران، ۱۴۴»

منبع : (شهریور ۱۳۹۰  – درجمع دبیران کانون هم‌اندیشی استان‌ها)

http://mesbahyazdi.ir/node/3675

 

مشارکت و هم افزایی (تیتر موضوع و نشانی لینک متن، جهت ارسال به دوستان در فضای مجازی)

موضوع:

آیت الله مصباح یزدی: احزاب در فرهنگ غرب  و فرهنگ اسلام

متن:

http://www.x-shobhe.com/shobhe/9432.html

 

 

مشارکت و هم افزایی (تیتر موضوع و نشانی لینک متن، جهت ارسال به دوستان در فضای مجازی)

موضوع:

آیت الله مصباح یزدی: احزاب در فرهنگ غرب  و فرهنگ اسلام

متن:

http://www.x-shobhe.com/shobhe/9432.html

 

پیوستن و پیگیری در پیام‌رسان‌ها:

 


 

  

 


دانلود + ادامه مطلب