قیصر امین پور

قیصر امین پور

خبر خوان اتوماتیک

تمامی مطالب این سایت به صورت خودکار از دیگر سایت های قانونی و رسمی ایران جمع آموری می‌گردد.
مرامنامه


پاسخ به شبهه – چرا ما نمی‌توانیم پیغمبر یا امام باشیم و این جایگاه برای ما تمام شده و بسته شده است؟

پایگاه پاسخگویی به سؤالات و قیصر امین پور (ایکس – شبهه): نبوت و رسالت، با پیامبری خاتم الانبیاء، حضرت محمد مصطفی صلوات الله علیه و آله، به پایان رسید، چرا که دین کامل گردید و هر چه باید برای هدایت بشر نازل می‌شد، نازل گردید.

اما، به چند نکته‌ی بسیار مهم توجه نمایید:

الف – نبی و امام، مانند پزشک، مهندس، مدیر یا شهردار شدن، یک امر “شدنی = اکتسابی” نیست که پرسیده شود: «چرا او توانست بشود و ما نمی‌توانیم بشویم؟»؛ بلکه انتخاب و انتصابی است از جانب خداوند علیم و حکیم. بنابراین اوست که می‌داند رسالتش را کجا قرار دهد، چه کسی را نبی، چه کسی را رسول و چه کسی را امام گرداند:

«وَإِذَا جَاءَتْهُمْ آيَةٌ قَالُوا لَنْ نُؤْمِنَ حَتَّى نُؤْتَى مِثْلَ مَا أُوتِيَ رُسُلُ اللَّهِ اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ سَيُصِيبُ الَّذِينَ أَجْرَمُوا صَغَارٌ عِنْدَ اللَّهِ وَعَذَابٌ شَدِيدٌ بِمَا كَانُوا يَمْكُرُونَ» (الأنعام، ۱۲۴)

ترجمه: و هنگامی که آیه‌ای برای آنها بیاید، می‌گویند: «ما هرگز ایمان نمی‌آوریم، مگر اینکه همانند چیزی که به پیامبران خدا داده شده، به ما هم داده شود!» خداوند آگاهتر است که رسالت خویش را کجا قرار دهد! بزودی کسانی که مرتکب گناه شدند، (و مردم را از راه حق منحرف ساختند،) در مقابل مکر (و فریب و نیرنگی) که می‌کردند، گرفتار حقارت در پیشگاه خدا، و عذاب شدید خواهند شد.

●- خداوند علیم و حکیم که منزه از کار (فعل) پوچ، بیهوده و بازی می‌باشد، هر مخلوقی را با اندازه‌ها (قَدر)های معینی، و مبتنی بر حکمت خود، برای ایفای نقشی خاص در چرخه‌ی خلقت و هدایت خلق نموده و در جایگاه خود قرار داده است؛ خواه فرشتگان مقربی چون حضرات جبرئیل و میکائیل علیهماالسلام باشند، خواه انبیا و رسولان، خواه امامان، خواه مردمان عادی، و یا گیاهان و حیوانات و حشرات و … .

بنابراین، هیچ منطقی ندارد که پدر بگوید: «من چرا مادر نشدم» – سایر فرشتگان بگویند: «چرا ما جزو چهار فرشته بزرگ نشدیم» – ماه بگوید: «من چرا خورشید نشدم» – مورچه بگوید: «من چرا کرگردن نشدم» – یا انسان بگوید: «من چرا پیامبر یا امام نشدم»؟!

«الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَمْ يَتَّخِذْ وَلَدًا وَلَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ وَخَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيرًا» (الفرقان، ۲)

ترجمه: همان كس كه فرمانروايى آسمانها و زمين از آن اوست و فرزندى اختيار نكرده و براى او شريكى در فرمانروايى نبوده است و هر چيزى را آفريده و بدان گونه (اندازه‌هایی) كه درخور آن بوده اندازه‏ گيرى كرده است!

ب- مگر انسان در مرتبه‌ای نازل می‌باشد؟ مگر تمامی انبیا، رسولان و امامان علیهم السلام، برای هدایت و خدمت به مردم گسیل نشده‌اند؟ پس چرا قدر همین مرتبه‌ی والای خود را ندانیم؟!

یک مرتبه پس از نبوت، رسالت و امامت، مرتبه‌ی اطاعت و پیروی می‌باشد که سبب پیوستن همگان به یک دیگر و قرار گرفتن آنها در یک صف می‌گردد. می‌فرماید: «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ – محمد رسول خدا و کسانی که با او هستند … / فتح، ۲۹» و سپس همه را یکجا و یک شکل توصیف می‌نماید. هنگامی که می‌خواهد “نعمت داد شدگان” را نام ببرد، تمامی اطاعت کنندگان را در یک ردیف نام می‌برد:

«وَمَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولَئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ وَحَسُنَ أُولَئِكَ رَفِيقًا» (النساء، ۶۹)

ترجمه: و کسی که خدا و پیامبر را اطاعت کند، (در روز رستاخیز،) همنشین کسانی خواهد بود که خدا، نعمت خود را بر آنان تمام کرده؛ از پیامبران و صدّیقان و شهدا و صالحان؛ و آنها رفیق‌های خوبی هستند!

حال بیندیشیم که دلمان می‌خواست رسول و امام شویم که به کجا برسیم؟ وقتی بدون مسئولیت رسالت و امامت و به صرف اطاعت، با همانها (مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ) محشور و هم گروه می‌گردیم، دیگر چه کمبودی احساس می‌کنیم که آرزوی مسئولیت دیگری بنماییم؟!

ج- والاترین ویژگی پیامبران و امامان علیهم السلام این بود که ضمن معرفت (شناخت والا) و ایمان و تقوا، کاملاً عبد، مطیع و تسلیم بودند و هیچ گاه در امر الهی چون و چرا نمی‌نمودند. هیچ پیامبری نگفت: چرا وحی به وسیله‌ی ملک بر او ناز شد، اما بر من در عالم رؤیا نازل شد؟ – چرا او رسول شد و من فقط نبی؟ – چرا به او کتاب داده شد و به من داده نشد؟ – چرا او صاحب شریعت شد و من نشدم؟ …؛ به حضرت موسی علیه السلام که اولی العزم بودند، امر می‌شود که به خدمت حضرت شعیب علیه السلام درآیند و یا از حضرت خضر علیه السلام [عبد صالح]، علم و حکمت فرا گیرند! و هیچ امامی نگفت که «من چرا من رسول و یا امیرالمؤمنین نشدم»؟!

●- حال ما در همین مقامی که قرار دادیم و کارها را بر ما آسان کرده‌اند، چقدر عبد صالح، عبد خالص و مطیع امر پروردگار بودیم و هستیم که غبطه‌ی رسالت و امامت، با آن همه سختی‌ها و مصیبت‌هایش را بخوریم؟!

هنوز نماز‌های واجب روزانه‌ما، صحیح و درست و با اخلاص نیست، چه رسد به نماز شبی که بر پیامبر اکرم صلوات الله علیه و آله و بالتبع بر امامان علیهم السلام، واجب بوده است!

هنوز همین وحی نازل شده (قرآن حکیم) را درست و با حوصله و تعمق نمی‌خوانیم و در انجام واجبات و ترک محرمات درمانده‌ایم! آیا غبطه‌ی رسالت و امامت بخوریم؟!

می‌خواستی رسول یا امام شوی که چه کنی؟!

اما دقایقی با خود خلوت کنیم و از خود بپرسیم: «می‌خواستی رسول و امام شوی که چه کنی»؟! و بعد باز هم از خود بپرسیم: «خب، پس چرا نمی‌کنی و چه چیزی مانع از انجام رسالت و امامت از جانب تو گردیده است»؟!

●- اگر می‌خواستی که به خودت وحی به صورت یکجا و سپس تدریجی نازل شود، خب شده است؛ هم قرآن کریم یکجا در اختیار توست و مخاطبش خودت هستی و هم به صورت تدریجی، موضوعی و … مطالعه می‌نمایی.

●- اگر می‌خواستی که بندگان خداوند متعال را به دوری از کفر، شرک و نفاق و نیز خداشناسی و یکتاپرستی دعوت کنی؛ آنان را به بهشت وعده دهی و از جهنم انذار نمایی، به مبارزه با ظلم و فساد فراخوانی؛ خب اکنون نیز نه تنها می‌توانی چنین نمایی، بلکه این دعوت، بشارت و انذار خود و دیگران، تکلیف و وظیفه‌ی عقلی و شرعی توست.

●- اگر به ایشان فرمود: «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ»؛ و فرمود: «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» – «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ» – «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ» … خطاب به خودت نیز هست، حتی قصه انبیا و امم نیز قصه خودت است:

«قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ قُلِ اللَّهُ قُلْ أَفَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِيَاءَ لَا يَمْلِكُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعًا وَلَا ضَرًّا قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمَى وَالْبَصِيرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِي الظُّلُمَاتُ وَالنُّورُ أَمْ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكَاءَ خَلَقُوا كَخَلْقِهِ فَتَشَابَهَ الْخَلْقُ عَلَيْهِمْ قُلِ اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَهُوَ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ» (الرّعد، ۱۶)

ترجمه: بگو پروردگار آسمانها و زمين كيست بگو خدا بگو پس آيا جز او سرپرستانى گرفته ايد كه اختيار سود و زيان خود را ندارند بگو آيا نابينا و بينا يكسانند يا تاريكيها و روشنايى برابرند يا براى خدا شريكانى پنداشته‏ اند كه مانند آفرينش او آفريده‏ اند و در نتيجه [اين دو] آفرينش بر آنان مشتبه شده است بگو خدا آفريننده هر چيزى است و اوست‏ يگانه قهار.

برای خدا تعیین و تکلیف نکنیم:

انبیای الهی، هیچ کدام برای خدا تعیین و تکلیف ننمودند که وحی را چگونه بر آنان نازل نماید؟ برای یکی فرشته‌ای به صورت آدم آمد – دیگری در خواب دید – دیگری صدایی شنید – برای دیگری حضرت جبرئیل علیه السلام نازل شد و … .

خداوند متعالی که می‌داند وحی را چگونه نازل نماید، همان وحی را توسط رسولش صلوات الله علیه و آله، بر جمیع بندگانش نازل نمود؛ اما یک عده به جای دریافت وحی، فهم و باور آن و عمل به وحی، معترضانه بهانه آوردند که «خیر، چرا به او نازل شد – چرا به خود ما نازل نشد»؟! در حالی که وحی به خود آنها نازل شده است، منتهی توسط رسول (ص)؛ ولی کبر آنها اجازه‌ی اطاعت نمی‌دهد و برای خدا تعیین و تکلیف می‌کنند که وحی را چگونه به آنان نازل نماید و یا معترض می‌شوند که چرا به خودمان نازل ننمودی؟!

«وَقَالَ الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ لَوْلَا يُكَلِّمُنَا اللَّهُ أَوْ تَأْتِينَا آيَةٌ كَذَلِكَ قَالَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ قَدْ بَيَّنَّا الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ» (البقره، ۱۱۸)

ترجمه: افراد نادان گفتند چرا خدا با ما سخن نمى‏ گويد يا براى ما معجزه‌‏اى نمى‌‏آيد؟ كسانى كه پيش از اينان بودند [نيز] مثل همين گفته ايشان را مى‌گفتند دلها [و افكار]شان به هم مى‌ماند ما نشانه‏‌ها[ى خود] را براى گروهى كه يقين دارند نيك روشن گردانيده‏‌ايم.

●- بنابراین، هر کسی، در جایگاه خودش، مخاطب و دریافت کننده‌ی “وحی الهی” می‌باشد و رسالتِ فهم، باور، اطاعت و ابلاغ آن را به دیگران دارد و می‌تواند برای خودش و گروه‌های کوچک یا بزرگی از مردم، “امام = جلودار” باشد و باذن الله آنان را به سوی حق، رهبری و هدایت نماید؛ اما اگر پرسید: «نه این قبول نیست، چرا من رسول الله و امام معصوم علیهم السلام نشدم؟!» دیگر بهانه‌جویی است.

 مشارکت و هم افزایی (پرسش و نشانی لینک پاسخ)، جهت ارسال به دوستان در فضای مجازی.

پرسش:

چرا ما نمی‌توانیم پیغمبر یا امام باشیم و این جایگاه برای ما تمام شده و بسته شده است؟

پاسخ:

http://www.x-shobhe.com/shobhe/9700.html

پیوستن و پیگیری در پیام‌رسان‌ها:

 

 

  

       

 


دانلود + ادامه مطلب

پاسخ به شبهه – آیت الله علامه محمد تقی جعفری رحمة الله علیه: علت اساسی سقوط تمدن‌ها / انواع ظلم

علت اساسی سقوط تمدن‌ها

نظر دقیق درباره‌ی علل زوال و سقوط تمدن‌ها، این حقیقت را برای ما روشن کرده است که علت اساسی، درمیان همه‌ی علل زوال و سقوط، از همین اصل منفی “من هستم، پس تو نیستی“، یا “هستی تو مشروط بر این است که من آن را بخواهم“، ناشی شده است. برای ظلم، هیچ  معنایی جز این وجود ندارد که “هستی و خواسته‌های تو، موقعی رسمیّت پیدا می‌کند که من می‌خواهم“.

آیات فراوانی در قرآن مجید، اساسی‌ترین علت فنا و نابودی جوامع و تمدن‌ها را ظلم و تعدی معرفی کرده است، به عنوان نمونه:

«و بسا جوامعی که آن‌ها را نابود کرده‌ایم، بلایی که فرستادیم؛ شبانگاه یا موقعی که در حال گفت و گو با یکدیگر بودند، بر آنان وارد شد؛ در آن هنگام که بالای ما آنان را فرا گرفت، سخنی جز این نداشتند که ما ستمکاران بودیم» (الأعراف، ۴ و ۵)

«و ما هلاک کننده‌ی ۹جوامع نبودیم، مگر این که مردم آن جوامع ستمکاران بودند» (قصص، ۵۹)

«ما بطور قطع، جوامعی را در گذرگاه قرون، پیش از شما، به جهت آن که ستم کردند، نابود کردیم» (یونس علیه السلام، ۱۳)

«بسا جوامعی را  که ستمکار بودند، هلاک کردیم» (حج، ۴۵)

بعضی ساده‌لوحان گمان می‌کنند که معنای ظلم، عبارت است از قتل عمدیِ یک یا چند انسان؛ در این صورت، کشنده ظالم و کشته شده مظلوم است. یا این که ظلم عبارت است از محروم کردن یک فرد یا یک جامعه، از معاش و از محصول دسترنج خود. به طور کلی اینان خیال می‌کنند که ظلم، یک تعدی آشکار به مال و جان و حیثیت یک فرد یا یک جامعه است، به طوری که آن تعدی، مورد نفرت همه‌ی مردم بوده باشد. در صورتی که موضوع ظلم، فوق العاده حساس‌تر و گسترده‌تر از پدیده‌های مزبور است.

معنای ظلم، که به فارسی آن را ستم می‌گویند، عبارت است از «تعدی به قانوان واقعی حیات معقول»، بنابراین:

۱- کمترین تعدی بر ندای وجدان، ظلم بر خویشتن است.

۲- اجازه‌ی کمترین تعدی از طرف دیگران، بر حق خود، ظلم بر خویشتن است.

۳- کاستن از ارزش کار و فعالیت و محصول تلاش انسان‌ها، ظلم است.

۴- به وجود آوردن شرایطی که انسان را وادار به صرف نظر از حق کار و فعالیت خود کند، ظلم است؛ ار چه مظلوم در کمال رضایت و خوشحالی، به آن شرایط بنگرد.

۵- ایجاد خفقان و رکود فکر در دیگران ظلم است.

۶- مزاحمت، به آزادای دیگران، اگر چه با منحرف کردن معنادی آزادی و تحصیل رضایت همان کسی همراه باشد که آزادیش مورد مزاحت قرار گرفه، یا تحریف به پدیده‌های خوشاینده شده است، ظلم است.

۷- ایجاد تقاضاهای مصنوعی در مردم، برای عرضه‌ی کالاها و یا تفکرات تحمیلی و بی‌ارزش، ظلم است.

۸- بازی با تفکرات و احساسات مردم، برای تحمیل خواسته‌های خودخواهانه، ظلم است.

۹- ویترین قرار دادن ذهن مردم، برای نمایش قیافه‌ی حق به جانب خود، تعدی بر شخصیت انسان‌هاست و ظلم است.

۱۰- عرضه کردن خود، برای مدیریت سیاسی جامعه، بدون تسلط به هوا و هوس و لذت پرستی و خودخواهی، تعدی و ظلم بر جامعه است.

۱۱- پایمال کردن قدرت و امتیازی که به دست آمده، و می‌تواند دردهای مردم را درمان کند، و آلام و ناگواری‌های آنان را تقلیل بدهد، و سنگی از سر راه‌شان بردارد، و عامل بهبودی زندگی مادی یا معنوی مردم را به وجود آورد، بدترین ظلم بر انسان‌هاست. چه رسد به این که آن قدرت و امتیاز را به صورت سلاحی در آورده  و یکه‌تاز میدان تنازع در بقا شود.

روایتی از پیشوایان نقل شده که می‌گوید: «اداره‌ی جامعه با کفر، می‌تواند دوام داشته باشد، ولی با ظلم امکان‌پذیر نیست».

منبع:  کتاب “تمدن‌ها، مبانی و ارتباطات”، علامه جعفری، ص ۱۱ تا ۱۴

 


دانلود + ادامه مطلب

پاسخ به شبهه – ما چقدر در مورد روح میدونیم و این که در قرآن گقته شده روح از امر پرودگارت است و به شما اندکی از علم داده نشده یعنی چه . یعنی دانستن حقیقت روح برایمان ممکن نیست؟ (یازدهم تجربی / گلستان)

پایگاه پاسخگویی به سؤالات و قیصر امین پور (ایکس – شبهه): آری، همانطور که مرقوم نمودید، خداوند سبحان و علیم، در قرآن کریم می‌فرماید:

«وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا» (سبأ، ۸۵)

ترجمه: و از تو درباره «روح» سؤال می‌کنند، بگو: «روح از فرمان پروردگار من است؛ و جز اندکی از دانش، به شما داده نشده است

الف – هر چیزی به جز خداوند متعال، “خلق – مخلوق” است؛ حتی اسم‌های خداوند سبحان «الله، علیم، حکیم، مالک، رب، جواد، کریم، غفور و …» و آیات الهی در کلام الله مجید، همه خلق می‌باشند و خداوند متعال خالق تمامی مخلوقات می‌باشد «اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ – الله خالق همه چیز است / الزمر، ۶۲».

ب – اگر پیدایش وجود متوقف بر مادیات باشد، یعنی پیدایشش جسم، اندازه و گذر زمان بخواهد، مانند بدن انسان که از آب و خاک و سپس از نطفه و خون و … پدیدار گردیده، می‌گویند: «از عالَمِ خلق است»؛ اما اگر پیدایش چیزی متوقف بر مادیات نباشد، و مستقیم به امر حق تعالی پدید آمده باشد، می‌گویند: «از عالَمِ امر» است، مانند تمامی مجرداتی چون فرشتگان و نیز روح انسان.

پس «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي»، یعنی دنبال این نباشید که روح را همچون ماده، با مشاهده‌ی جسمی – درک حسی و یا با تجزیه و ترکیب، شناسایی نمایید، و برای شناخت عامل پیدایش آن، دنبال چیزهایی  چون نطفه یا بذر، و پرورش آن در رحم مادر و یا زمین (خاک) بگردید، بلکه روح، از عالَمِ امر الهی است.

ج – انسان، چیزهای زیادی را در عالم مادی و غیر مادی می‌شناسد، مانند: جسمش، یا عقل و عشقش که مادی نیستند؛ اما هر چقدر که شناخته و بشناسد، نیز از “عِلم”، بهره‌ی اندکی برده است و خلقت چه در عالَمِ خلق و چه در عالَمِ امر، بسیار عظیم‌تر از آن مقداری است که بشر شناخته و یا می‌تواند بشناسد.

بشر هنوز همین بدن مادی خود را درست و کامل نشناخته است و هنوز ژن‌ها، عصب‌ها و کارکردها و خواص یا واکنش‌هایی را کشف می‌کند – بشر هنوز تمامی موجودات خاکی، دریایی و یا پرندگان را نشناخته است، و گاه با موجود جدید و ندیده‌ای آشنا می‌شود – بشر هنوز آن چه در زمین یا سایر سیارات هست را نشناخته است – هنوز کهکشان‌های زیر همین آسمان را نشناخته است و هنوز در سیارات نزدیک نیز به دنبال آثار آب و حیات می‌گردد و …؛ پس اگر چه علم بسیار پیشرفت نموده، ولی باز هم هر چه شناخته و بشناسد، نسبت به آن چه نشناخته، می‌تواند بشناسد و نمی‌تواند بشناسد، بسیار اندرک است و لذا فرمود: از علم و دانش، جز اندکی، به شما داده نشده است. «وَمَا أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا».

شناخت روح و خطای ما:

در شناخت روح نیز هر چقدر پیشرفت علمی حاصل گردد، باز به جز اندکی از حقایق آن شناخته نمی‌شود، اما مشکل اصلی این است که روش شناخت ما غلط می‌باشد و همین سبب می‌گردد که هیچ شناختی حاصل نگردد!

بشر [اکثریت]، به خاطر انس شدید روح به بدن، گمان دارند که خودشان کسی هستند که همین بدن است و روح‌شان کسی دیگری است – خودشان این بدن هستند و روح‌شان چیزی دیگر – خودشان موجودی هستند و روح‌شان موجودی دیگر! و حال آن که “خود” یا به تعبیر دیگری “من“، همین روح است و بدن به مثابه‌ی ابزاری برای این روح [من]، در حیات دنیوی می‌باشد.

●- آن که می‌بیند، می‌شنود و حرف می‌زند، همین روح است، منتهی در این دنیا به وسیله‌ی مغز، چشم، گوش و … . آن که می‌شناسد، آن که محبت و بغض پیدا می‌کند، آن که خوشامد و بد آمدن دارد، آن که درک می‌کند، آن که اراده می‌نماید، آن که به سوی چیزی می‌رود و یا از چیزی دوری بر می‌گزیند، همین “روح” است، منتهی به وسیله‌ی بدن.

●- آن که تفاوت‌ها را تمیز می‌دهد، همین “روح” است؛ به عنوان مثال: چشم چندین شاخه گُل را می‌بیند، تفاوت اندازه‌ها و رنگ‌ها را نیز تشخیص می‌دهد، حس بویایی، انواع بوهای آنان را دریافت کرده و به مغز منتقل می‌نماید، اما در چشم، شامّه، اعصاب و مغز، سلول یا عصبی برای تشخیص زیبایی و آن شناخت عرفانی از گُل را نداریم. برای ظاهر بین، شکل گُل زیباست، برای دانشمند، پیچیدگی‌های آن زیباست. پس اگر تمامی شناخت‌ها، تفاوت‌ها و تمیزها کار بدن بود، همه چیز برای همگان مساوی می‌گردید، چرا که بدن و کارکردش در همگان یکسان می‌باشد.

●- برای چشم چه فرقی دارد که آیات الهی در نظام خلقت و قرآن کریم را ببیند، یا سنگ و چوب را ببیند – برای بدن مادی چه فرقی بین حضرت زینب کبری علیه السلام و هند جگرخوار وجود دارد؟!

روح = من:

بنابر این، وقتی می‌گویی: «من چنین می‌گویم»، مقصود گویایی همان “روح = وجود = نفس” است و نه گویایی زبانی که در دهان قرار دارد و کلمات را با صوت تلفظ می‌نماید.

آن که هنگام نماز “الله اکبر” می‌گوید، آن که پس از حمد الهی، به خداوند متعال «إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» می‌گوید، آن که مقابل عظمت الهی رکوع نموده و «سُبْحَانَ رَبِّیَ الْعَظِیمِ وَ بِحَمْدِهِ» می‌گوید و سپس به سجده رفته و «سُبْحَانَ رَبِّیَ الاَعْلی وَ بِحَمْدِهِ» می‌گوید، همان روح است که به وسیله جسم (بدن) کار انجام می‌دهد. چنان که اگر به علت بیماری و یا نقص عضو، نتواند این الفاظ را به زبان آورد و یا این حرکات را انجام دهد، باز هم همین‌ها را می‌گوید، چرا که این جانش است که نماز را اقامه می‌کند، منتهی به وسیله‌ی بدن.

●- برای دست هیچ فرقی ندارد که چاقویی را برای عمل جراحی بردارد و یا برای جنایت – برای پا فرقی ندارد که آدمی را به سوی ظلم و گناه ببرد، و یا به سوی عبادت، زیارت و خدمت.

تمامی فعالیت‌ها و تحرک‌های بشر در راه حق، با همین بدن انجام می‌پذیرد و تمامی فعالیت‌ها و تحرکات او در راه باطل نیز با همین بدن انجام می‌پذیرد. رزمنده‌ی لشکر باطل، نیروی ظلم و جنایت، با همین بدنی به میدان می‌آید که مجاهد فی سبیل الله، و مدافع حق و مقابله کننده با ظلم و جنایت، با آن به میدان می‌آید؛ بنابراین، آن “منی” که در هر کدام از این دو جناح به میدان آمده، همان روح است.

«الَّذِينَ آمَنُوا يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَالَّذِينَ كَفَرُوا يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الطَّاغُوتِ فَقَاتِلُوا أَوْلِيَاءَ الشَّيْطَانِ إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطَانِ كَانَ ضَعِيفًا» (النساء، ۷۶)

ترجمه: کسانی که ایمان دارند، در راه خدا پیکار می‌کنند؛ و آنها که کافرند، در راه طاغوت [= بت و افراد طغیانگر]. پس شما با یاران شیطان، پیکار کنید! (و از آنها نهراسید!) زیرا که نقشه شیطان، (همانند قدرتش) ضعیف است.

دنیا، برزخ و قیامت:

مخاطب وحی، روح آدمی است و نه بدن او – هنگام تولد، روح وارد این دنیای مادی می‌گردد که به آن بدنی متناسب با حیات در این جهان داده می‌شود – هنگام مرگ و ورود به برزخ نیز روح وارد عالَم برزخ می‌شود، منتهی به آن بدنی متناسب با حیات در آن عالم [بدن مثالی] داده می‌شود و هنگام قیامت نیز روح محشور می‌گردد، و به آن بدنی متناسب با حیات در عالم آخرت داده می‌شود. آن که مورد محاسبه و سؤال قرار می‌گیرد، همان روح است.

پس “روح”، همان “من” می‌باشد. اصل وجود انسان، همین روح اوست، منتهی چون انس و علاقه‌ی شدیدی به بدن دارد، گاه خودش را فراموش می‌کند و خودش را این بدن می‌بیند و سپس از “روح” می‌پرسد که کیست؟ کجاست؟ چه شکلی است و …؟!

خودشناسی:

بنابراین، اگر مقصود از “حقیقت روح”، چیستی آن می‌باشد، کسی چیز زیادی نمی‌داند، چنان که بشر از “حقیقت خاک” نیز چیز زیادی نمی‌داند و فقط با برخی از ویژگی‌ها، اندازه‌ها و خواص آن آشنا شده است. به طور کلی، بشر از “ذات” هیچ نمی‌داند؛ خواه ذات خودش باشد و یا یک پشه، و هر چه می‌داند، فقط به “نشانه”ها [اسم‌ها] اختصاص دارد.

اما، اگر مقصود از “حقیقت روح”، همان موجودیتش ‌باشد، بشر خیلی چیزها می‌داند و یا اگر توجه نماید،می‌تواند بداند؛ هر چند که چه از بدن و چه از روح، هر چه بداند، باز هم اندک است.

●- چون روح، همان “من” است، بشر می‌تواند تا حدودی با “خودشناسی” روح را بشناسد، چنان که می‌شناسد، اما توجه ندارد. شناخت دیگران نیز شناخت روح آنهاست و نه بدن آنها.

وقتی می‌گویید: “او انسان با فضیلتی است – یا انسان سخیفی و پستی است”؛ او مؤمن و متقی، و یا کافر و فاسد است؛ او جواد و کریم و یا خسیس و بخیل است و …، از روح او می‌گویید و نه از جسم او.

آیا انسان پاک (مطهر)، دارای روح مطهری است و یا الزاماً جسمش پاک است؟! شهید روی زمین افتاده، هم خاکی شده و هم خونش به بدنش ریخته است – ممکن است انسان ظالم و جانی، بسیار مرتب و عطر و ادوکلن زده هم باشد، اما روحش یک حیوان درنده است.

پس شناخت ما از خود و دیگران نیز شناخت روح ماست، نه بدن ما. بدن‌ها هیچ گاه عاشق یکدیگر نمی‌گردند و یا از یک دیگر متنفر نمی‌گردند – بدن‌ها، هیچ گاه میل به دیدار و گفتگو با یک دیگر نمی‌کنند و هیچ گاه میل به دوری از یکدیگر را ندارند و … .

بنابراین، آدمی هر چقدر خودش را بیشتر بشناسد، همان روحش را بیشتر شناخته است و هر چقدر توجهش به “حقیقت روح خود” بیشتر باشد، خداشناس‌تر می‌گردد و هر چه چقدر توجهش به خالق و معبودی که به سوی او بر می‌گردد کمتر باشد، بیشتر از حقیقت و پوسته‌ی خویش خارج (فاسق) شده و خودش را فراموش می‌کند [به تعبیر غربی‌ها، الینه [خود دگر بین] می‌گردد، لذا فرمود:

«وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ» (الحشر، ۱۹)

ترجمه: و همچون کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند و خدا نیز آنها را به «خود فراموشی» گرفتار کرد، آنها فاسقانند.

مشارکت و هم افزایی (پرسش و نشانی لینک پاسخ)، جهت ارسال به دوستان در فضای مجازی.

پرسش:

از “روح” چقدر می‌دانیم؟ با توجه به این که فرمود: «از علم جز اندکی به شما داده نشده»، یعنی دانستن حقیقت روح برایمان ممکن نیست؟

پاسخ:

http://www.x-shobhe.com/shobhe/9696.html

 

 پیوستن و پیگیری در پیام‌رسان‌ها:

 

 

  

       

 


دانلود + ادامه مطلب

پاسخ به شبهه – اگر فردی دچار ضلالت باشد و متوجه نباشد یعنی جاهل باشد، و امکانات درک حقیقت و تشخیص حق از باطل هم برایش فراهم باشد ولی اقدامی برای خروج از ضلالت نکند، یعنی علاوه بر جاهل مقصر هم باشد، تکلیف او در قیامت چیست؟ آیا بابت تقصیری که در جهل خویش دارد به جهنم می‌رود؟ اگر پاسخ مثبت است ممکن است پس از مدتی کیفر پاک شود و از جهنم رهایی یابد؟

پایگاه پاسخگویی به سؤالات و قیصر امین پور (ایکس – شبهه): ابتدا بیندیشیم که برای ما چه فرقی دارد که او بالاخره از جهنم رهایی می‌یابد و یا خیر؟ آیا دلمان برای افراد غافل، جاهل، کافر، ظالم و اهل گناه و فساد سوخته است و می‌خواهیم هر طوری شده، راه خلاصی برای آنان بیابیم؟!

تا کنون ده‌ها میلیارد انسان به دنیا آمده و از دنیا رفته‌اند و امروزه بیش از هشت میلیارد انسان روی زمین زندگی می‌کنند، و برای هر کدام در حساب احتمالات، میلیاردها حالت وجود دارد؛ لذا میلیاردها پرسش مبنی بر «اگر فردی …» می‌توان طرح نمود و یک عمر را دنبال پاسخ‌ها گوناگون، تلف نمود.

بی‌تردید ما نمی‌توانیم در دنیا، معادی به داوری خود برپا نماییم و تکلیف بندگان را مشخص نماییم، اما برای این که هدایت شویم، راه برایمان تبیین شده است. بنابراین، ما باید قواعد و قالب‌های کلی را بشناسیم.

الف – واژه‌ی “جهل” در مقابل “عقل و خرد” است، و نه در برابر “نادانی = ضعف علمی”. تمامی انسان‌ها در آغاز، نادان متولد می‌گردند و بعد به مرور زمان، از کتاب‌های متفاوتی، چون کتاب خلقت که پیش روی آنهاست، کتاب وحی که در اختیار آنهاست، کتاب تجربیات خود و دیگران که همراه آنهاست، کتب علمی از خواندن و نوشتن گرفته تا علوم گوناگون و …، علوم بسیاری را فرا می‌گیرند. اما، تمامی این علوم، به نفع کسی تمام می‌شود که از قوه‌ی عاقله‌ی خود بهره می‌برد و “عقل و خرد” را به کار می‌اندازد؛   و چه بسا که آدمی علم داشته باشد، اما عقل نداشته باشد. جنایتکاران عالم، همه به انواع خیانت‌ها و جنایت‌ها، علم دارند! لذا فرمود زمین و آسمان و هر چه در آنهاست (و همین عالم ماده)، همه آیه و نشانه است، همه گویا و راهنماست، همه روشنگر و هدایت کننده است، اما برای کسانی که “مخ” دارند، یعنی اهل تفکر و تعقل و نتیجه‌گیری عقلایی و برنامه‌ریزی مدبرانه هستند:

«إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لَآيَاتٍ لِأُولِي الْأَلْبَابِ» (آل عمران، ۱۹۰)

ترجمه: مسلماً در آفرینش آسمانها و زمین، و آمد و رفت شب و روز، نشانه‌های (روشنی) برای خردمندان است.

ب – کسی که عقل و خرد را به کار نمی‌اندازد، از کشفیات علمی گوناگون نیز بهره‌ی زیادی نمی‌برد؛ او در نهایت موجودات گوناگون و اشیایی را می‌شناسد و به برخی از قوانین حاکم بر آنها و یا خواص آنها نیز پی‌برد و از آنها استفاده‌هایی در “ابزارسازی” می‌برد؛ دارو می‌سازد، سفینه‌ی فضایی می‌سازد، ماهواره می‌سازد و … .

اما کسی که مخ دارد، و عقل و خرد را به کار گرفته است، با تفکر بر روی داده‌ها [خلقت و نظام حاکم بر آنها]، ضمن استفاده‌های ابزاری، نتایج عاقلانه و حکیمانه به دست می‌آورد و می‌گوید: «این خلقت با این همه عظمت، پیچیدگی، زیبایی و نظم حاکم بر آنها و قواعد ارتباطاتی و …، بیهوده خلق نشده است، پس حتماً حساب و کتاب و نتایجی در کار هست»:

«الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَى جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ» (آل عمران، ۱۱)

ترجمه: همانها که خدا را در حال ایستاده و نشسته، و آنگاه که بر پهلو خوابیده‌اند، یاد می‌کنند؛ و در اسرار آفرینش آسمانها و زمین می‌اندیشند؛ (و می‌گویند:) بار الها! اینها را بیهوده نیافریده‌ای! منزهی تو! ما را از عذاب آتش، نگاه دار!

ضایع کردن نعمات:

از نشانه‌های بی‌خردی، “فرصت سوزی و ضایع کردن نعمت” می‌باشد. فرض کنید برای جوان بیکار و نیازمند به اشتغال و درآمدی، یک فرصت شغلی مناسب ایجاد شود، اما او همچنان به تنبلی و بازی عادت کرده باشد و سر کار نرود – یا به نیازمندی چند میلیون پول نقد بدهید و همه را به جوب بریزد و یا در مصارف بیهوده هدر دهد – یا به بی‌خانمانی، خانه‌ای فراخ و مبله بدهید، و او برای سرگرمی و تفریح، و یا از روی بغض و کینه و … آن را به آتش بکشد و … . برای چنین شخصی، چه عاقبتی به جز بدبختی، هلاکت و معذب شدن در آثار کرده‌‌های خویش، قابل پیش‌بینی و یا حتی فرض و تصور می‌باشد؟!

پس اگر کسی، قدر نعمت خلقت خویش، حیات، زندگی، عقل، شعور، منطق، فطرت، وحی، توان، استعداد، امکانات و … را ندانست و همه را ضایع نمود، دچار “خسران = زیان – از دست دادن اصل و فرع سرمایه” می‌گردد. «إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ / و العصر، ۲».

بدترین خسران:

سرمایه، هر چقدر هم کلان باشد، باز هم محدود است – سود و منفعت و یا ضرر و زیان، هر چقدر هم که زیاد باشند، باز محدود هستند، لذا نسبت به حداکثر امکان و یا نسبت به یکدیگر “شدت و ضعف” دارند. بنابراین، “خسران” نیز مراتب دارد. فاصله بسیاری است بین کسی که به خاطر ندانستن‌ها، ندانم‌کاری‌ها، بی‌خردی و …، چند میلیون سرمایه‌ی نقدی‌اش را ضایع می‌نماید، با کسی که انسانیت، آبرو، شرف و شخصیت خود و بالتبع دین، دنیا و آخرت خود را نیز ضایع می‌نماید.

اَخسر” صفت تفضیلی است، یعنی خاسرترین، زیانکارترین. و خداوند متعال می‌فرماید: «زیانکارترین مردم کسی است که در عین گمراهی و خطاکاری، گمان می‌کند که در بهترین راه قرار دارد و بهترین کارها را انجام می‌دهد»!

«قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالًا * الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا» (الکهف، ۱۰۳ و ۱۰۴)

ترجمه: بگو: آیا به شما خبر دهیم که زیانکارترین (مردم) در کارها، چه کسانی هستند؟ * آنها که تلاش‌هایشان در زندگی دنیا گم (و نابود) شده؛ با این حال، می‌پندارند کار نیک انجام می‌دهند!

غفلت و تغافل:

توجه“، نقطه‌ی مقابل “غفلت” است، پس غفلت یعنی بی‌توجهی. بدیهی است که آدمی نه می‌تواند به همه چیز توجه داشته باشد و نه می‌تواند به طور مطلق، نسبت به همه چیز بی‌توجه باشد. بنابراین، توجه و غفلت نیز شدت و ضعف مرتبه دارد و آدمی هر چه بیشتر “متوجه” چیزی یا امری باشد، نسبت به چیزهای دیگر، کم‌توجه، بی‌توجه و یا حتی “غافل” می‌گردد.

گاه آدمی چنان متوجه دنیا، متاع و لذت‌هایش می‌گردد که خداوند سبحان و روز ملاقات (معاد) و حساب و کتاب را فراموش می‌کند و گاه چنان محو چیزی یا امری می‌گردد که حتی خودش را فراموش می‌نماید.

این غفلت عمومی و اولیه، با یک توجه دادن، متذکر شدن و انذار دادن، بر طرف می‌گردد. مثل این است که کسی قرار مهمی داشته باشد، اما چون طبق محاسبات خودش، هنوز فرصت دارد، مشغول یک بازی و سرگرمی می‌شود و سپس چنان متوجه و متمرکز در آن بازی می‌شود که قرار مهمش را فراموش می‌نماید، اما ناگاه، دیگری او را متوجه نموده و متذکر می‌گردد که «قرارت یادت نرود – دیر نشود».

گسیل نمودن انبیا و رسولان، نزول وحی، کتاب الهی و آن چه در آن آمده، آموزه‌های اولیای الهی و بسیاری از حوادثی که رخ می‌دهد، برای همین توجه، انذار و تذکر می‌باشد، چنان که از اسامی قرآن کریم، “ذکر” است، یعنی با انذار و تذکر، یادآوری می‌کند تا فرد از غفلت رهایی یابد. چنان که فرمود:

«يس * وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ * إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ * عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ * تَنْزِيلَ الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ * لِتُنْذِرَ قَوْمًا مَا أُنْذِرَ آبَاؤُهُمْ فَهُمْ غَافِلُونَ» (یس، ۱ تا ۶)

ترجمه: یس * سوگند به قرآن حکیم * که تو قطعاً از رسولان (خداوند) هستی * بر راه راست (قرار داری) * این قرآنی است که از سوی خداوند عزیز و رحیم نازل شده است‌ * تا قومی را بیم دهی که پدرانشان انذار نشدند، از این رو آنان غافلند.

● – اما، اگر کسی خود را به غفلت زند (تغافل)، هم نداند و هم نخواهد که بداند – هم غافل باشد و هم نخواهد که از غفلت بیرون آید و متوجه شود – هم در مسیر هلاکت پیش رود و هم نخواهد که هدایت شود، دیگر هیچ آیه، نشانه، دلیل، انذار و تذکری، برای او فایده‌ای ندارد.

«وَسَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ» (یس، ۱۰)

ترجمه: و آنان را چه بيم دهى [و] چه بيم ندهى به حالشان تفاوت نمى‌‏كند، نخواهند گرويد.

چانه زدن برای تخفیف عذاب:

برخی، منکر توحید و معاد نیستند، اما به طرز عجیبی سعی دارد که برای کاهش عذاب، چانه بزنند! گویی به خداوند سبحان می‌گویند: «تو و معادت را قبول داریم، اما گناه و اهل گناه را بیشتر دوست داریم و این عذاب‌ها را برای آنها زیاد می‌بینیم!» لذا به دنبال بهانه و مفری هستند که هر طور شده، عذاب الهی را کاهش دهند و برای آن فرجام و پایانی در نظر بگیرند و کافران و ظالمان را همچون مؤمنان، متقیان و عدالتخواهان، وارد بهشت نمایند!

حال فرض بگیریم که عذابی که در نتیجه‌ی عملی مترتب شده است، پس از چند صد هزار و یا چند میلیون سال به پایان رسد، اما مگر حتی یک لحظه‌اش نیز قابل تحمل می‌باشد؟!

بله، عذابی که نتیجه‌ی “عمل یا اعمال” می‌باشد، ممکن است که زمانی به پایان رسد، اما عذاب کفر، عناد، شرک و بالتبع “ظلم” که پایان ندارد، چرا که عجین با جان اهلش گردیده است؛ آتش جهنم، آتش وجود خود آنهاست.

●- اما، خداوند رحمان و رحیم، راه آسانتر، محکم‌تر و سریع‌تری برای کاهش و حتی بر طرف شدن هر مقدار عذابی پیش رو گذاشته است که آن “استغفار = طلب مغفرت” و سپس “توبه = بازگشت از گناه به سوی خدا” می‌باشد.

پس، انسان خردمند کسی است که اهل استغفار و توبه باشد، نه این که مترصد باشد به یک فرمولی دست یابد که طبق آن، از مقدار یا مدت عذاب در آخرت بکاهد!

مشارکت و هم افزایی (پرسش و نشانی لینک پاسخ)، جهت ارسال به دوستان در فضای مجازی.

پرسش:

در آخرت، تکلیف فرد غافلی که امکان درک و فهم داشته باشد و دنبال آن نرود چیست؟ آیا ممکن است پس از مدتی پاک شده و از جهنم خارج شود؟!

پاسخ:

http://www.x-shobhe.com/shobhe/9692.html

 

 پیوستن و پیگیری در پیام‌رسان‌ها:

 

 

  

      

 


دانلود + ادامه مطلب

پاسخ به شبهه – س ۴۵۱

پایگاه پاسخگویی به سؤالات و قیصر امین پور (ایکس – شبهه): اگر بتوانیم به صورت تفکیک شده، چند پرسش برای ذهن خود طرح نموده و در مورد هر کدام، تفکر و تعقل نماییم، می‌توانیم بسیار سریع و آسان [اگر چه اجمالی]، به پاسخ‌های صحیحی برسیم. به عنوان مثال:

●- آیا ممکن است چیزی خود به خود پدید آید، یا حتماً پدیدآورنده می‌خواهد؟ به لحاظ عقلی، چگونه اثبات می‌شود که امکان پیدایش خود به خودی وجود دارد؟ و به لحاظ تجربی، چرا تا کنون چیزی که خود به خود پدید آمده باشد یافت نشده و هیچ چیزی خود به خود پدید نمی‌آید؟

●- آیا ممکن است چیزی ازلی باشد که بگوییم قوانین حاکم بر آن از اول بوده است یا پیش از پیدایش آن بوده است؟ هر چه که ازلی باشد، هستی عین ذات اوست، پس حرکت، تغییر، تحول، حدوث، فنا و نقص به آن راه ندارد؛ لذا قوانین را او وضع می‌کند  و بالتبع او بر قوانین حاکم است، نه این که قوانین حاکم بر او گردند.

●- آیا ممکن است که پدیدآورنده (خالق) موجودی باشد، اما قوانین حاکم بر خلقت را دیگری وضع نماید؟! یا الزاماً همان که خلق نموده، علیم و حکیم است و بر اساس اندازه‌هایی که خودش مقرر و مقدر نموده، خلق نموده و می‌نماید؟

قوانین حاکم بر نظام خلقت:

قوانین حاکم بر نظام خلقت [چه طبیعی و چه ماوراء الطبیعة] یعنی چه و چیست؟

قوانین، یعنی همان اندازه‌ها، از هر حیث. چه اندازه‌های فیزیکی و شیمایی و چه اندازه‌های موجودات غیر مادی و حتی انتزاعی. به عنوان مثال: حتی “فکر” هم اندازه دارد، یعنی تحت چارچوبی قرار دارد که اگر از آن خارج شود، دیگر “فکر” نمی‌باشد. به خاطر همین چارچوب‌هاست که تعاریف به دست می‌آید، حقوق روشن می‌شود و می‌توانیم تفاوت بین “تفکر، تخیل، توهم و تصور” را درک نماییم و کارکرد و حیطه‌ی هر کدام را بشناسیم.

بنابراین، اگر با علوم تجربی دریافتیم که “آب در حرارت بالای صد درجه به جوش می‌آید”؛ یعنی حدودها و اندازه‌های موجود را شناخته‌ایم – اگر از نفت، مشتقات پتروشیمی را می‌سازیم، بر اساس همان اندازه‌هاست – و اگر گفته شود: آدمی اگر مراقب نباشد، اسیر هوای نفس خودش و دیگران می‌گردد نیز بر اساس همان اندازه‌هایی می‌باشد که حاکم بر نظام خلقت هستند.

خالق قوانین:

بنابراین، خالق قوانین، یعنی خالق اندازه‌ها و خالق چیزهایی با اندازه‌های معین.

«سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى» – منزّه شمار نام پروردگار بلندمرتبه‌ات را؛

«الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى» – همان که آفرید و سامان بخشید (منظم نمود)؛

«وَالَّذِي قَدَّرَ فَهَدَى» – همان که اندازه گذاشت، سپس هدایت نمود.

●- دقت کنیم که نه تنها خالق قوانین حاکم بر اشیا، همان خالق اشیای محکوم در اندازه‌ها و قوانین می‌باشد، بلکه اساساً هیچ خالق دیگری وجود ندارد، خالق یکیست و هر چه هست را او آفریده است.

بنابراین، چه قوانین فیزیکی، چه قوانین عقلی و چه قوانین شرعی، همه مخلوق او هستند. اوست که آن چه بدان “بدیهیات اولیه‌ی عقلی” و یا “گرایشات فطری” می‌گوییم را در وجود ما نهادینه نموده است.

 

 

 

 


دانلود + ادامه مطلب

پاسخ به شبهه – چطور وجود امام زمان رو باور کنیم

پایگاه پاسخگویی به سؤالات و قیصر امین پور (ایکس – شبهه): اول آن که به هیچ وجهی، در عقاید دیگران (مردم)، تجسس و تفتیش ننماییم. در جامعه‌ی ما، همه مسلمان هستند، اگر چه احکام را درست رعایت ننمایند. دوم آن که دنبال این نباشیم که سریعا به دیگران انگ کافر، مشرک و نجس بزنیم! به ویژه با توجه به این که “کافر و نجس” فقهی، شرایط و احکام دیگری دارد؛ چنان که نه تنها مسلمانان اهل سنت، همه برادران دینی ما هستند، بلکه مسیحیان که به تصریح قرآن کریم، اهل تثلیث می‌باشند، همه اهل کتاب و پاک هستند.

کسی که ابتدا به ساکن، چیزی را نمی‌داند، مقصر نمی‌باشد؛ چرا که هیچ کس ابتدا به ساکن چیزی را نمی‌داند. بلکه تقصیر آنگاه است که در پی دانستن و شناختن نمی‌رود و تقصیر بزرگتر آنگاه است که پس از شناخت (هر چند اندک)، تکفیر می‌نماید.

باور امام زمان علیه السلام:

شناخت و باور امام زمان علیه السلام نیز مانند شناخت باور سایر امامان و پیامبر اکرم صلوات الله علیه و آله می‌باشد؛ مگر آنان در مقابل چشم ما حاضر شده‌اند؟! یا مگر در زمان حیات‌شان، تمامی مردم آنها را می‌دیدند و یا هر کسی که می‌دید، به سرعت ایمان می‌آورد؟!

دقت نماییم که “دیدار حضوری”، هیچ دلیلی بر صحت ادعا از سوی مدعی و پذیرش مردم نمی‌باشد. در دیداری حضور، فقط یک شخص دیده می‌شود و یقین حاصل می‌گردد که او هست؛ حالا پیامبر است یا خیر و یا امام است یا خیر که با دیدار حضوری معلوم نمی‌گردد. فرض نمایید که یک شخصی را دیدید و او مدعی شد که “من امام زمان شما هستم”، حال از کجا می‌فهمید که این ادعا حق است و یا باطل؟! آیا تمامی کسانی که انبیا و رسولان الهی و یا ائمه‌ی اطهار علیهم السلام را از نزدیک دیدند، دعوی و دعوت آنان را پذیرفتند؟! و آیا تمامی کسانی که به دعوت آنها پاسخ مثبت دادند، آنها را از نزدیک دیده‌اند؟!

●- باور وجود امام زمان، حضرت مهدی علیه السلام، به شناخت و باور “ولایت و امامت الهی” بر می‌گردد و نه به دیدار آنها. ابن ملجم معلون، امیرالمؤمنین علیه السلام را می‌دید – و یا کوفیان و شامیان، از نزدیک سیدالشهداء، امام حسین علیه السلام را دیدند، اما ایشان را سر بریدند!

●- باور “ولایت و امامت الهی” نیز منوط به باور “نبوت” و خاتمیت حضرت محمد مصطفی صلوات الله علیه و آله می‌باشد. مگر می‌شود کسی که نبوت، رسالت و خاتمیت ایشان را نمی‌شناسد و باور ندارد، به امامان، خلفا و جانشینان الهی ایشان ایمان بیاورد؟!

 ●- باور نبوت، رسالت و خاتمیت نیز به شناخت، باور و ایمان به “الله جلّ جلاله” و خالقیت، مالکیت، اولوهیت و ربوبیت او بر می‌گردد. مگر می‌شود کسی خدا را قبول نداشته باشد، سپس پیامبر خدا و وحی خدا را باور نماید؟!

اصول دین:

اصول دین در اسلام، تحقیقی است و تقلید در آنها جایز نمی‌باشد. یعنی کسی نمی‌تواند بگوید: «چون رسول خدا صلوات الله علیه و آله فرمودند: خدایی هست – من نیز باور کرده و می‌گویم که هست»، یا چون در حدیث و روایت آمده که معادی هست، من نیز قبول کرده و می‌گویم که هست! بلکه هر کسی باید به تناسب ظرفیت عقلی و علمی خود، بشناسد و ایمان بیاورد.

آیه (نشانه)، حدیث (گفتار معصومین علیهم السلام)، دلیل، برهان و استدلال، همه آموزه‌های علمی و تذکاری (یادآوری کننده) می‌باشند، اما شناخت کار “عقل” و فهم، باور و گرایش، کار “قلب” است. حتی خداوند متعال نیز با “عقل که به نور علم می‌بیند” شناخته می‌شود.

خداوند متعال به ما “عقل و قلب” اِعطا نمود و سپس کتاب خلقت و کتاب وحی را برای ما گشوده و می‌فرماید: «إقرأ – بخوان».

خداوند منّان، برای عقلی که به انسان داده، آنقدر ارزش و احترام قائل شده که حتی به منکران و مخالفان خود و حقایق عالم هستی، می‌فرماید: اگر راست می‌گویید و در ادعاهای منکرانه‌ی خود صادق هستید، دلایل و براهین عقلی خود را بیاروید و اقامه کنید:

«أَمَّنْ يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَمَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ أَإِلَهٌ مَعَ اللَّهِ قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ» (النّمل، ۶۴)

ترجمه: یا [کیست] آن که آفرینش را آغاز کرد، سپس آن را تجدید می‌کند، و کسی که شما را از آسمان و زمین روزی می‌دهد؛ آیا معبودی با خداست؟! بگو: «دلیل‌تان را بیاورید اگر راست می‌گویید!»

اصل و مصداق در امامت:

بنابراین، شناخت و باور اصل “ولایت و امامت”، همچون توحید و نبوت، یک شناخت عقلی است که آیات و روایات نیز به آن توجه و تذکر داده و تعلیم می‌دهند؛ اما شناساندن مصداق “ولیّ الله – امام – خلیفة الله – حجة الله“، کار وحی و رسول خدا صلوات الله علیه و آله می‌باشد. یعنی اگر گفته شد: «ما به حکم عقل، علم و وحی، به اصل ولایت و امامت و ضرورت آن پی‌بردیم، اما از کجا بدانیم که چه کسانی مصداق آن هستند و امامان کیانند؟»، آن وقت رسول خدا صلوات الله علیه و آله، به حکم خداوند متعال، ایشان را در مواقف گوناگون معرفی می‌نماید و در غدیر خم بر ولایت، امامت و خلافت آنان بیعت اخذ می‌نمایند.

امام غایب:

در مورد “غیبت“، تا کنون مباحث بسیاری را درج نموده‌ایم. در این فصل مختصر اشاره می‌شود که شخص امام، در هیچ عصری، غایب نمی‌باشد، بلکه از مَنظر من و شما و دیگران، پنهان (غایب) می‌گردد. پس، چون ایشان را نمی‌بینیم – مانند مردم مدینه که امام رضا علیه السلام را نمی‌دیدند، یا مردم عراق و سامرا، که امام حسن عسکری علیه السلام را که در حبس بودند، نمی‌دیدند – می‌گوییم غایب هستند.

بنابراین، “غیبت”، غایب بودن از نگاه و دیدگان ماست، نه غایب بود در وجود خودشان. ایشان هستند، مانند هر انسان زنده‌ی دیگری – روی زمین زندگی می‌کنند، نه در چاه یا آسمان‌ها – مانند همه مردم می‌خورند، می‌خوابند، بیمار و سالم می‌گردند، در جنگ و جهاد شرکت دارند … و به انجام امور و وظایف ولایت و امامت الهی خود می‌پردازند.

آن چه که برای ما در “غیب” است، وجود ایشان نمی‌باشد، بلکه “قیام و حکومت” ایشان می‌باشد. لذا می‌گوییم: «امام غایب – یا غایب از نظر».

بنابراین، لازم است که ابتدا “ولایت شناس و امامت شناس” باشیم، سپس امام شناس باشیم، و سپس امام عصر خود، حضرت مهدی علیه السلام را بشناسیم.

●- دلایل عقلی و نقلی، برای شناخت اصل “ولایت و امامت الهی”، بسیار است. آنگاه که انسان موحد و مسلمان به حکم عقل دانست که “خالی بودن زمین از حجت خدا”، نه تنها با حکمت الهی، بلکه با حکم عقلی بشر نیز منافات دارد، می‌فهمد که «پس لابد، باید در هر عصری، امامی از سوی خدا باشد»؛ آن وقت می‌رود سراغ این حقیقت که «امام عصر من کیست»؟! و البته در شناخت این مصداق، احادیث و روایات موثق و معتبر، راهنمای او خواهند بود.

ژست من قبول ندارم:

ادعای “من قبول ندارم”، در برابر حقایق عالم هستی و بدیهیات عقلی و فطری، امروزه حتی برای بسیاری از به اصطلاح نظریه‌پردازان و روشنفکران، بیشتر یک “ژست” است، چه رسد به برخی از عوام! در گمان خود، برای ندانستن، نفهمیدن، ندیدن و باور نکردن، یک کلاسی قائل می‌شوند که برای عقلانیت، علم، فهم و شعور قائل نمی‌شوند و بدین صورت، جهل و تکبر خود را پوشش می‌دهند!

به همین دلیل، گاه در مجالس، وقتی کسی با یک ژستی مفتخرانه می‌گوید: «من قبول ندارم»، به او می‌گوییم: «اصلاً مهم نیست؛ تو قبول نداشته باش؛ با تکذیب و انکار تو هیچ حقیقتی تغییر نمی‌کند»!

خاطره:

ابتدای انقلاب، این به اصطلاح جوجه مارکسیست‌هایی که بعداً درونشان بیرون ریخت و دست به اسلحه بردند و مردم را قتل عام کردند، برای نفاق می‌گفتند: «ما امام را به عنوان رهبر مستضعفین قبول داریم»! روزی در دانشگاه، دانشجویِ چپی، چنین ادعایی کرد و به او گفتم: «این اصلاً مهم نیست که تو امام را به عنوان رهبر مستضعفین (نه مقام ولایت و فقاهت) قبول داری، بلکه مهم این است که او تو را قبول داشته باشد که ندارد! بسیاری در این عالم، خدا را قبول دارند، اما خداوند متعال آنها، اعتقادات و اعمالشان را قبول ندارد».

●- بنابراین، خداوند متعال، رسول الله، وحی و اهل عصمت، امامان علیهم السلام، هستند و با نفی و انکار عده‌ای، نیست نمی‌شوند؛ لذا مهم این است که ما به گونه‌ای باشیم که آنها ما را قبول داشته باشند.

مرتبط:

فهرست (لینک) تمامی پرسش‌ها و پاسخ‌هایی که درباره‌ی “مهدویت” و “حضرت مهدی علیه السلام”، در این پایگاه منتشر شده است.

مشارکت و هم افزایی (پرسش و نشانی لینک پاسخ)، جهت ارسال به دوستان در فضای مجازی.

پرسش:

چگونه وجود امام زمان را که غایب است باور کنیم؟ آیا اطمینان به احادیث کافیست؟ حکم کسی که قبول ندارد چیست؟ آیا کافر و نجس می‌باشد؟

پاسخ:

http://www.x-shobhe.com/shobhe/9690.html

پیوستن و پیگیری در پیام‌رسان‌ها:

 

 

  

      


دانلود + ادامه مطلب

پاسخ به شبهه – گاهی در وجود خداوند شک می‌کنم، حتی نماز یا سایر واجبات را ترک می‌کنم، و گاهی دوباره بر می‌گردم. علت چیست و راه کار کدام است؟

پایگاه پاسخگویی به سؤالات و قیصر امین پور (ایکس – شبهه): برخی تا ذهن‌شان با  یک پرسشی مواجه می‌گردد، به خود می‌گویند: «لابد هنوز شک دارم»! در حالی که خیر، شک ندارد، بلکه پرسش دارد و انسان عاقل، تا زمانی که زنده است، عقلش سالم است و فکر می‌کند، پرسش هم دارد، چرا که علم، تجلی علیم هست و انتها ندارد.

“شک”، گاه در حوزه‌ی شناختی است که مربوط به دستگاه “عقل” است، که به نور علم می‌بیند. و گاه در حوزه‌ی “باور” است که مربوط به دستگاه “قلب = جان” می‌باشد که پس از جلا و صفا، حقایق را نشان می‌دهد.

عقل – پس، اگر بر ورودی‌های ادراکی انسان «چشم و گوش باطن»، پرده افتاد، هیچ اطلاعاتی وارد نمی‌شود و دستگاه “عقل”، حتی اگر سالم هم باشد، به حالت تعطیل در می‌آید و این گرانقدترین گنجینه‌ی انسان، زیر خروارها خاک جهالت، مدفون می‌گردد. صاحبش ثروتمندی است که روی گنج نشسته، اما فقیر و بیچاره زندگی می‌کند.

قلب – اما قلب مانند آینه است، منعکس کننده است، پس اگر به خاطر غفلت‌ها، خطاها و گناهان مکدر شد و زنگار بست، هیچ نوری از حقایق را منعکس نمی‌کند.

راه کارها – بنابراین، راه‌کارها نیز به تناسب هر یک از این دو دستگاه، متفاوت است.

عقل – بیان شد که عقل به نور علم می‌بیند. وقتی علم نبود، پرسش و سپس شک و شبهه وارد می‌شود. درست مانند علوم ریاضی، برای “عقل ریاضی” است. چون چهار عمل اصلی را نمی‌داند، می‌گوید: «شک دارم که آیا ۲+۲ مساوی با ۴ می‌شود، یا ۵ و یا هر عدد دیگری»؟! اما وقتی تحصیل نمود و حساب را یاد گرفت، دیگر شک نمی‌کند.

قلب – اما کار قلب، فهم، باور، یقین و اعتقاد می‌باشد؛ اعتقادی که به جانش گره (عقد) شده است و همان سبب “عزم و اراده‌اش” برای انجام کار می‌شود.

اگر آدمی با عقل و علم خود بشناسد که مدرسه، حوزه و دانشگاه، محل تحصیل علم می‌باشد، هیچ دلیلی نمی‌شود که عزم و اراده‌ی تحصیل نماید، اما اگر ضرورت برخورداری از علم را فهم و باور نمود و قلبش سرشار از “دوست داشتن علم” گردید، آنگاه عزم تحصیل می‌کند و بر اساس شناخت حاصله، به سوی مدرسه، حوزه و دانشگاه می‌رود.

بنابراین، قلب با عمل، صاف می‌شود. مانند آینه‌ است که ابتدا زنگارهایش را می‌زدایی و تمیزش می‌نمایی، سپس جهت آن را تنظیم می‌کنی، تا به جای زمین و زیر پایت که ظلمات است، آسمان و بالای سرت را که نور است، نشانت دهد.

شک به وجود خداوند متعال:

تردید ننمایید که هیچ کسی در وجود خداوند متعال “شک و تردید” ندارد؛ نه جای شکی به لحاظ عقلی و علمی باقی گذاشته است، و نه جای شکی به لحاظ فهم و باور و محبت به خودش [عشق به کمال] را فطری همگان قرار داد. منتهی آدمی می‌تواند غفلت ورزد و یا خود را به غفلت بزند – کفر بورزد و حق را بپوشاند – و یا حتی عناد و دشمنی نماید – و در عین حال که حق را می‌داند، جدل‌های بی‌مورد با خودش و دیگران به راه بیندازد. لذا امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند که اولین پایه‌ی شک، همین جدل‌های غیر منطقی و بی‌مورد می‌باشد «وَ الشَّكُّ عَلَی أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَی التَّمَارِي …»، او می‌خواهد خودنمایی کند و حرف خودش را بزند، اگر چه می‌داند حق نیست، و می‌داند که حق چیست؟

دو طرف شک:

“شک”، حد وسط تأیید و اقرار – و یا تکذیب و انکار می‌باشد. یعنی همان مقدار که در بودن چیزی شک دارد، در نبودنش نیز شک دارد، یا بالعکس. مثل این است که بگوید: «شک دارم که فلانی فردا می‌آید یا خیر»؟! اگر اندکی به طرفی متمایل باشد، می‌گوید: «به احتمال قوی می‌آید – یا – بعید است که  بیاید».

حال باید دقت کنیم که چرا کسی که مدعی می‌شود «در وجود خدا شک دارم»، به سرعت به طرف انکار می‌رود، مگر نمی‌گوید: «شک دارم»؟! پس این میل و گرایش از کجاست؟!

حساب ملحد، کافر، منکر، مکذب و … جداست، اما کسی که می‌گوید: «شک دارم»، یعنی همان مقدار و سطحی که احتمال می‌دهد، خدا  و معادی در کار نباشد، همان مقدار نیز احتمال می‌دهد که هم خدا هست و هم معاد. پس چرا در جبهه‌ی انکار و نافرمانی می‌ایستد؟!

دلایل و براهین:

خب حالا، این انسان “شکاک”، باید تلاش نماید تا از شک و تردید خارج شود، چرا که آدمی نمی‌تواند در حالت شک و تردید، جهتی را انتخاب نماید و بدان سو برود؛ و محال است که وسط بماند؛ بالاخره به یکی از دو سوی شک خود، شناخت و میل پیدا می‌کند و بدان سو می‌رود.

آدمی برای خروج از شک، ابتدا نیازمند به “شناخت” است، وقتی شناخت حاصل شد، دیگر شکی باقی نمی‌ماند و برای این شناخت نیز نیازمند به علم، آیه، نشانه، دلیل و برهان قاطع دارد.

حال کافیست که با خود بگوید: اگر بخواهم یقین کنم که عالَم هستی خالقی دارد که حیّ، علیم، حکیم، قادر، مالک و رب می‌باشد، نه تنها دلایل عقلی دارم، بلکه ذره ذره‌ی این عالم (هر چند فقط عالم ماده را در نظر بگیرد)، گواه بر آن است – اما اگر بخواهم شک نمایم، هیچ دلیل عقلی، علمی، شهودی، تجربی و … ندارم؟! به جز “به نظر من” که آن نیز مبتنی بر “گمانی متکبرانه” می‌باشد، و دروغ‌هایی که تحت عنوان “ایسم“ها سر هم شده است، چه براهین عقلی و علمی، چه استنادی دارم؟!

«أَلَا إِنَّ لِلَّهِ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَمَنْ فِي الْأَرْضِ وَمَا يَتَّبِعُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ شُرَكَاءَ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ» (یونس علیه السلام، ۶۶)

ترجمه: آگاه باشید تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند، از آن خدا می‌باشند! و آنها که غیر خدا را همتای او می‌خوانند، (از منطق و دلیلی) پیروی نمی‌کنند؛ آنها فقط از پندار (گمان) بی‌اساس پیروی می‌کنند؛ و آنها فقط دروغ می‌گویند!

پیروی:

چرا باید کسی که گمان می‌کند “شک” کرده است، سریعاً از جنبه‌ی انکاری شک خود پیروی نماید و مثلاً سریع نماز و سایر عبادات را کنار بگذارد؟! چرا با خود نمی‌گوید: «من که هیچ دلیلی برای شک  ندارم، به فرض که شک داشته باشم نیز شواهد و براهین برای یقین بسیار است، پس فعلا جنبه‌ی مثبت این شک را پیروی نمایم»؟!

ظن، گمان، شک، تردید، سؤال و شبهه، همه می‌توانند مقدمه‌ای برای حصول “یقین” باشند -فرضیه‌ها و نظریه‌ها، همه می‌توانند مقدمه‌ای برای حصول “علم” باشند، اما “ظنّ و گمان” که هیچگاه جای حقیقت را نمی‌گیرند و بالتبع قابل پیروی نمی‌باشند! پس چرا تا یک شکی، ظنّی، گمانی و نظریه‌ای پیدا می‌شود، سریعاً هم خود پیروی می‌کنند و هم به دیگران پیشنهاد و حتی دستور می‌دهند که آن را پیروی کنند و اگر نکنند، او را متهم و محکوم نموده و تا بتوانند، عذابش می‌دهند؟!

«وَمَا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا» (النّجم، ۲۸)

ترجمه: آنها هرگز به این سخن دانشی ندارند، تنها از گمان بی‌پایه پیروی می‌کنند با اینکه «گمان» هرگز انسان را از حقّ بی‌نیاز نمی‌کند!

توجیه:

●- گاهی در مقام عبادت، تنبلی بر انسان غلبه می‌کند که ریشه‌ی آن نیز از ضعف محبت و عشق است، نه از ضعف شناخت عقلی و علمی. در چنین مواقفی، فرد برای آن که تنبلی خود را چنان توجیه کند که خودش هم باور نماید، به آن رنگ و لعاب شناختی و علمی می‌زند و می‌گوید: «نمی‌دانم چرا، اما فعلا شک کردم»، یعنی مثلاً در حال تحقیق و مطالعه برای رسیدن به یقین می‌باشم؛ اما اگر تغافل نکند، خودش هم می‌فهمد که هیچ شکی ندارد، بلکه تنبلی در عبادت از یک سو و شدت محبت به مظاهر و متاع دنیا از سوی دیگری بر او غلبه کرده و چون گمان دارد که به برخی از آمال و دوست‌داشتنی‌هایش، با گناه و نافرمانی می‌رسد، می‌گوید: «فعلا شک کردم»! او می‌خواهد مفری برای اعمال نادرستش پیدا کند و گمان می‌کند که خدا و معاد، با شک او از بین می‌روند و هرگاه یقین آورد، پدید می‌آیند!

بنابراین، در چنین شرایطی، سریع از شرّ شیاطین جنّ و انس، به خدا پناه ببرید و به خود بگویید: «من نه تنها شک ندارم، بلکه هر لحظه بر یقینم افزوده می‌شود و خداوند منّان را بسیار دوست دارم و همین الان می‌روم تا با نماز، سجده یا دعایی، با خدایی که او مرا دوست دارد و من او را دوست دارم، راز و نیاز نمایم».

مشارکت و هم افزایی (پرسش و نشانی لینک پاسخ)، جهت ارسال به دوستان در فضای مجازی.

پرسش:

گاهی در وجود خداوند شک می‌کنم، حتی نماز یا سایر واجبات را ترک می‌کنم، و گاهی دوباره بر می‌گردم. علت چیست و راه کار کدام است؟

پاسخ:

http://www.x-shobhe.com/shobhe/9688.html

 

 پیوستن و پیگیری در پیام‌رسان‌ها:

 

 

  

      

 


دانلود + ادامه مطلب

پاسخ به شبهه – می‌خواستم بدونم مرز بین شوخی و لهو و لعب چیه، تا کجا مشکلی نداره و از چه موقع به بعد کار بیهوده شمرده میشه.

پایگاه پاسخگویی به سؤالات و قیصر امین پور (ایکس – شبهه): یکی از مشکلات اساسی ما این است که هر چند بسیاری از کلمات عربی را در گویش و نوشتار فارسی به کار می‌بریم، اما در معنای آنها دقت نداریم. شاید این بی‌دقتی در گفتگو با یک دیگر اثر چندانی نداشته باشد، چرا که گوینده و شنونده هر دو یک معنا را بیان و درک می‌نمایند، اما هنگامی که نوبت به شرح یک موضوع می‌رسد، تک تک کلمات معنای خود را دارند.

به عنوان مثال، به همین سه واژه‌ای که در پرسش آمده دقت نمایید: «شوخی، لهو و لعب»، که یکی فارسی و دو تای دیگر عربی می‌باشند و چه بسا در گویش فارسی،”لهو و لعب”، هر دو به یک معنا (بازی) منظور شوند؛ به ویژه با توجه به آن که گاه، در یک زبان، واژگان جایگزی دیگری وجود ندارد.

در هر حال، اگر شوخی را ترجمه‌ی «مزاح»، بدانیم، معنی “لهو”، کار بیهوده و معنی “لعب”، همان بازی کردن می‌باشد.

یک – شوخی، لهو (کار بیهوده) و لعب (بازی)، همیشه گفتاری نیستند. مثل آن که کسی پشت در بایستد و با یک پِخ کردن دیگری را بترساند و اسمش را “شوخی” بگذارد!

دو – “لهو”، یا همان کار بیهوده، همانگونه که اسمش پیداست، بد است؛ و کار بیهوده به کاری می‌گویند که هیچ نوع فایده‌ای بر آن مترتب نباشد، و چون حد وسط و نقطه‌ی صفر نداریم، هر کاری که هیچ نوع فایده‌ای بر آن مترتب نباشد، حتماً ضرر دارد. دست کم این است که فکر، ذهن، عمر و وقت ارزشمند آدمی برای انجام آن، به هدر رفته و تلف می‌شود!

سه – اما، چه بسا شوخی یا بازی، نه تنها کار بیهوده‌ای نباشند، بلکه بسیار لازم و ضروری هم باشند. مانند شوخی کردن برای عوض کردن حال و هوا – زدودن حالت غم و غصه – ایجاد نشاط …، و یا بازی برای ورزش، نرمش، سرگرمی، تفریح، ورزیده نمودن ذهن یا بدن کودک یا بزرگ.

پس اگر “شوخی” و یا “بازی”، کار بیهوده‌ای [لهو] شد، حتماً برای یک انسان عاقل، کار پسندیده‌ای نمی‌باشد.

مرزها:

بهتر است به جای پرداختن به جزئیات مثالی، مرزها را به طور کلی تعریف کنیم:

الف – گناه نباشد.

ب – کار بیهوده نباشد [که کار بیهوده، خودش گناه است].

●- بسیاری از “شوخی”های ما گناه است! توأم با کلمات رکیک و یا حرکات زشت انجام می‌پذیرد، با مسخره کردن و حتی اهانت به اشخاص یا اقوام (ترک، لُر، اصفهانی و …) همراه است، که البته این دسته از شوخی‌ها یا جوک‌ها، ریشه سیاسی [در ایجاد بدبینی و اختلاف بین اقوام] داشته و دارد.

حال فرض کنید کسی چیزی نگوید، اما ظرف آبی را روی دری بگذارد تا روی سر وارد شونده بریزد و بگوید: «شوخی کردم»! خب، این مزاحمت، آزار، اذیت و ناراحت کردن دیگران است، نه شوخی.

فرض کنید کسی ناگهان به دوستش و به دروغ بگوید: «سریع برو خانه که پدرت مُرد!»، و پس دیدن چهره‌ی وحشت‌زده‌ی دوستش بگوید: «حالا چرا اینطوری شدی، شوخی کردم، بابا»! – یا کسی به اسم شوخی، فحش بدهد، یا قبح سخن را بریزد، جوک‌های زشت و زننده بگوید و اسمش را “شوخی” بگذارد!

اگر دقت کنید، بسیاری از شوخی‌ها، همان مسخره کردن دیگران است که گناهی بس بزرگ است و اصلاً شوخی محسوب نمی‌گردند!

شوخی حکیمانه:

شوخی و بازی هم باید فایده داشته باشد و هیچ گفتاری یا رفتاری [اعم از جدی و شوخی و بازی]، فایده نمی‌رساند، مگر آن که حکیمانه باشد.

می‌گویند: طلبه‌ای برای گرفتن کمک مالی جهت مراسم ازدواج خود، نزد مرجعی رفت. (ظاهراً حضرت امام رحمة الله علیه – فراموشی از بنده است). مرجع پرسید: «خب، می‌خواهی ازدواج کنی؟»، او با ادب و حیا گفت: «اگر اجازه بفرمایید». مرجع پرسید: «تا کجا خواندی»، گفت: «سطح را تمام کردم». سپس مرجع ابتدایی‌ترین درس را از او پرسید: «آیا بلدی ضَرَبَ را صرف کنی»؟

طلبه یک نگاهی انداخت و دید که سؤال جدی طرح شده است، لذا گفت: «بله» و مرجع گفت صرف کن و او نیز چهارده صیغه را صرف نمود. سپس مرجع پرسید: «آیا چشم بسته نیز بلدی صرف کنی»؟! طلبه خیلی تعجب کرد، چون بحث از حفظ بودن نبود که صرف کرده بود، بلکه “چشم بسته” صرف کردن بود. گفت: “بله”، مرجع گفت: صرف کن و او نیز چشمانش را بست و صرف کرد.

مرجع، کتاب او را برداشت و پشت سرش گذاشت و پس از پایان صرف، پولی به او داد و گفت: «مبارک باشد»؛ طلبه خواست برود که دید کتابش نیست. خب می‌دانست که مرجع برداشته، اما ادب و حیا اجازه نمی‌داد چیزی بگوید و یا بپرسد! مرجع کتاب او را داد و گفت: «پسرجان! انسان چشم بسته صرف نمی‌کند».

ببینید که در این شوخی [مزاح] چقدر حکمت نهفته است؟ «انسان چشم بسته صرف نمی‌کند»؛ یک عمری بی‌بصیرت “ضرَب، ضرَبا، ضربوا” بخواند، حفظ کند و بگوید، که چه؟!

وقت شناسی:

نکته‌ی دیگر در گفتار یا کار حکیمانه، وقت شناسی می‌باشد و همچنین است موقعیت (یا فضا) شناسی.

اگر شخصی بگوید: «زدودن ناراحتی از دل دیگران خوب و ثواب است، خنداندن و ایجاد نشاط خوب است» و بعد برود در مچلس ختم عزیزی شرکت کند و در آنجا جوک و لطیفه‌ی خنده‌دار بگوید تا صاحب عزا و مردم را بخنداند، خب نه تنها خوب نیست، بلکه “احمقانه و بی‌ادبی” است:

«لَيسَ مِنَ الأدَبِ إظهارُ الفَرَحِ عِندَ المَحزونِ» (تحف العقول ص۴۸۹)

حضرت امام حسن عسکری علیه السلام: شادمانى كردن در نزد غمديده ، بى ادبى است.

مخاطب شناسی:

از مرزهای دیگری که انسان عاقل و حکیم [چه در شوخی و چه در جدی] رعایت می‌نماید، “مخاطب شناسی” می‌باشد.

بچه‌ی کلاس اول، نه فلسفه یا فیزیک نظری را می‌فهمد، و نه پیام آن شوخی بزرگسالانه (هر چند حکیمانه باشد) را درک می‌نماید. چنان که آن شوخی سالمی که با دوست هم سن و سال می‌شود را نباید با پدر، مادر، معلم و … نمود.

حفظ شخصیت و روابط:

انسان عاقل، در هر سخن و عملی، پیش از هر چیز به شأن خود توجه دارد و سخنی که شخصیت و شأن او را و نیز مخاطب را تسخیف و تحقیر نماید نمی‌گوید. و هم چنین، انسان عاقل، از آن شوخی که موجب کدورت گردد و یا دور و سخت کردن ارتباطات را به همراه آورد، پرهیز می‌نماید:

«اِنَّكَ مُقَوَّمٌ بِاَدَبِكَ فَزَيِّنْهُ بِالْحِلْمِ» (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص۲۴۷)

امیرالمؤمنین علیه السلام: تو با ادبت ارزش‏گذارى مى‏‌شوى (قوام می‌یابی)، پس آن را با بردبارى زينت بخش.

«إِذا أَحبَبتَ رَجُلاً فَلا تُمازِحهُ وَ لا تُمارِهِ» (كافى(ط-الاسلامیه) ج ۲ ، ص ۶۶۴)

حضرت امام صادق علیه السلام: هر گاه كسى را دوست داشتى، با او نه شوخى كن، نه مجادله.

مشارکت و هم افزایی (پرسش و نشانی لینک پاسخ)، جهت ارسال به دوستان در فضای مجازی.

پرسش:

می‌خواستم بدونم مرز بین شوخی و لهو و لعب چیه، تا کجا مشکلی نداره و از چه موقع به بعد کار بیهوده شمرده میشه    .

پاسخ:

http://www.x-shobhe.com/shobhe/9686.html

 

 

 پیوستن و پیگیری در پیام‌رسان‌ها:

 

 

  

      

 


دانلود + ادامه مطلب

پاسخ به شبهه – س ۴۵۰

پایگاه پاسخگویی به سؤالات و قیصر امین پور (ایکس – شبهه): مقصود از “قاموس ادبیات دینی” چیست؟ اگر منظور همان فرهنگ و ادبیات دینی می‌باشد، خب لابد مبحثی تحت عنوان “لیلة الرغائب” وجود داشته که امروز به ما رسیده است؛ و سابقه‌اش دست کم به سید بن طاووس رحمة الله علیه می‌رسد. اما اگر مقصود “اعتبار حدیثی” می‌باشد، نامش «قاموس ادبیات دینی” نیست!

الف – اگر دقت نموده باشید، درست از یک هفته پیش از آغاز ماه رجب، هجمه‌ی گسترده‌ای در رد سندیت “لیلة الرغائب”، به ویژه در فضای مجازی، شروع شد و چنان فرافکنی شد که گویی تمامی ملت شیعه، در چنین شبی به چنین عبادتی مشغول می‌شوند و اکنون اینها می‌خواهد اعتبار آن را زیر سؤال ببرند! و حال آن که بسیاری از مردم، اصلاً نمی‌دانستند که “لیلة الرغائب” یعنی چه و چیست؟! و بسیاری از تشکیک کنندگان، همان تبلیغ کنندگان خرافه‌ی کوبیدن در هفت مسجد در پایان صفر می‌باشند! و الحمدلله به خاطر همین فرافکنی‌های ضد تبلیغی، همگان با “لیلة الرّغائب” آشنا شدند.

ب – “الرغائب”، جمع “رغبت” به معنای آرزوست، پس “شب لیلة الرغائت”، به معنای شب عرضه‌ی دعاها و آرزوها به درگاه خداوند متعال می‌باشد. و البته شب استجابت آرزوهای بلند نیز نامیده شده است. ابن فارس آورده: «رغیبة، عطای بسیار را گویند» (ابن فارس، ۳۶۴۶ق، ج۲ ،ص۶۳۶). البته خداوند متعال، همیشه “مجیب الدعواة” است و هر شبی که انسان در محضر خدای خود قرار گیرد و دعاها و آرزوهای خود را عرضه دارد، چنین شبی است، منتهی برخی از برهه‌های زمانی، خاص هستند. مانند شب جمعه، ماه‌های رجب، شعبان و رمضان – و یا برخی از اماکن خاص هستند، مانند: هر مسجدی، مسجد الحرام، صحرای منا و زیر بقعه‌ی ابا عبدالله الحسین علیه السلام.

ج – در فضیلت ماه رجب که شک و شبهه‌ای نیست، در فضیلت شب‌های جمعه نیز همین‌طور، پس شب‌های جمعه در این ماه، از فضیلت مضاعف برخوردار می‌گردد. حالا بحث از شب جمعه اول ماه رجب می‌باشد.

پس، در این خصوص، چه حدیث محکم و مستقیمی باشد و چه نباشد، چنین شبی، از ویژگیِ خاص خود برخوردار است. روزه گرفتن در چنین روزی (اولین پنجشنبه) و عبادت در چنین شبی، فضیلتی خاص دارد.

اعمال لیلة الرّغائب:

برای اولین شب جمعه در ماه رج، عبادت خاصی بیان نشده، مگر همان شش نماز دو رکعتی [دوازده رکعت]، به ترتیبی که گفته شده است. این نماز نیز جزو اعمال “مستحب” می‌باشد، و مستحب یعنی انجامش واجب نیست، و ترکش نیز گناه و معصیت نیست، بلکه اگر انجام دهد، بهتر است.

آیا این استحباب، جای این همه ضد تبلیغ و فرافکنی و ایجاد شک و شبهه دارد؟ آیا اقامه‌ی نمازهای مستحبی، در قاموس دینی ما نیست؟!

روایت نماز «لیلة الرغائب»:

این روایت، در برخی از کتب روایی و یا دعایی ما آمده است، مانند: «سید ابن طاووس، الاقبال بالاعمال الحسنة، ج ‏۲، ص ۶۳۲»  – «بحار الانوار، علامه مجلسی، ج ۹۵، ص ۳۹۵» – «وسائل الشیعة، ج ۸، ص۱۰۰» – «مفاتیح الجنان، مرحوم قمی، اعمال رجب» و … .

●- حال برخی گویی که قیامت شده، به وسط آمده‌اند و فغان و غوغا به راه انداخته‌اند که خیر، اولین بار سید بن طاووس بیان داشته و آن نیز سندش ضعیف است!

خب، اگر به قول آقایان سندش ضعیف باشد نیز لابد اطلاع دارند که در مستحبات، قاعده‌ی “تسامح در ادله سنن” را داریم که بحثی قوی و قاعده‌ی محکمی می‌باشد.

سندس و اعتبار اینگونه احادیث، اگر صد در صد محکم و معتبر نیز باشند، باز هم یک سری اعمال مستحبی هستند؛ بنابراین اگر به لحاظ برخی، آن چنان محکم و معتبر نیز نباشند، انجام این اعمال به قصد “رجاء”، یعنی با امید به فیض، جود، کرم و فضل الهی، نه تنها هیچ اشکالی ندارد، بلکه بسیار هم مقبول و مأجور است ان شاء الله. لذا بسیاری از علمای بزرگ، به قصد رجاء انجام می‌دادند.

آیا اگر به کسی توفیقی دست داد که در دقایقی از شبانه روز، دو رکعت نمازی بخواند و عرض حاجت نماید، می‌پرسد: «آیا حدیث محکم، قوی و معتبری در خصوص این دو رکعت من، در چنین ساعتی وجود دارد یا خیر»؟!  می‌گویند: «بله، احادیث بسیاری هست که هر موقع حاجتی داری، بخواه، و بهتر آن که دو رکعت هم نماز حاجت بخوانی، صلوات بفرستی، با خشوع و خضوع بخواهی، در دل شب بهتر است و …». این همان “قاموس دینی” می‌باشد.

مشارکت و هم افزایی (پرسش و نشانی لینک پاسخ)، جهت ارسال به دوستان در فضای مجازی.

پرسش:

آیا شبی با عنوان “لیلة الرغائب”، در قاموس ادبیات دینی ما وجود دارد یا خیر؟!

پاسخ:

http://www.x-shobhe.com/shobhe/9682.html

 

   پیوستن و پیگیری در پیام‌رسان‌ها:

 

 

  

       

 


دانلود + ادامه مطلب

پاسخ به شبهه – می‌گویند: انسانی که عقل دارد، چرا باید تقلید کند و چه نیازی به مجتهد هست؟ (دیپلم برق، خرمشهر)

پایگاه پاسخگویی به سؤالات و قیصر امین پور (ایکس – شبهه): انسانی که عقل دارد، سخن نامعقول و غیر حکیمانه نمی‌گوید.   مجتهد به کسی “عقل” نمی‌دهد تا او بگوید: «خودم دارم و نیازی نیست»؛ بلکه به مسلمان عاقلی که جهت فراگیری احکامش به او رجوع کرده، “علم” می‌دهد.

آنان که در مقابله‌ی با دین چنین می‌گویند، بیشتر از کلمه‌ی “عقل” استفاده می‌کنند، نه از خود عقل و تعقل؛ چنان که اگر بپرسید: «عقل چیست؟ چند نوع است؟ و کارآیی هر کدام چیست؟» نمی‌دانند!

به ویژه در فضای مجازی، بسیار با این سؤالات و قیصر امین پور مواجه شده‌اید که «خدا عقل داده، پس چه نیازی به خودش داریم – عقل داریم، پس چه نیازی به دین داریم – عقل داریم، چرا باید منتظر منجی الهی باشیم … و حالا: عقل داریم، پس چه نیازی به تقلید و مجتهد داریم»؟! گویی خداوند متعال، عقل را به عنوان جایگزین خودش و برای کنار گذاشتن خودش، و نیز برای نادانی، غفلت، کبر، غرور (فریب) و نفی هرگونه “تفکر و تعقل” عطا نموده است!

●- چون عقلی داریم که به نور علم می‌بیند، می‌فهمیم که این عالم پروردگاری علیم و حکیم دارد، پس عالَم هستی را پوچ و بازی نیافریده است؛ پس یقیناً “معاد”ی در کار هست.

●- چون با عقل، به بازگشت یقین آوردیم، به حکم همان عقل، می‌فهمیم که برای چگونگی پیمودن این راه و سالم و موفق رسیدن به سر منزل، نقشه‌ی راه «دین» لازم داریم.

●- چون به حکم عقل، ضرورت دین حق درک شد، به همان حکم عقل، ضرورت آورنده وحی، معلم، الگو، راهنما را درک نمودیم.

●●●- پس، به حکم عقل دانستیم که یا باید “نقشه‌ی راه، بایدها و نبایدها، یا همان حقوق را بشناسیم [و اگر شناختیم، نه تنها نیازی بر تقلید نیست بلکه تقلید حرام نیز می‌شود]، و اگر نشناختیم، باید به آن کسی که می‌شناسد، رجوع نماییم.

*- آن که می‌گوید: «ما عقل داریم، پس چه نیازی به مجتهد داریم»؛ حتی فرق “عقل و علم” را نمی‌داند! متخصص و مجتهد، جبران علم می‌کند و نه جبران عقل.

*- چنین نیست که گفته شده باشد، کسی جز مجتهد، “عقل” ندارد، تا گفته شود: «پس کسی که عقل دارد، نیازی به مجتهد و تقلید ندارد»! بلکه گفته شده: «کسی جز مجتهد و فقیه، به احکام اسلامی عِلم ندارد»، مثل این که گفته شود: «کسی جز حقوقدان، به حقوق – جز پزشک به پزشکی و …، علم ندارد»، و این سخن حقی است.

بنابراین، نه تنها “عقل” منافات و تعارضی با تخصص و ضرورت رجوع به متخصص ندارد، بلکه عقل حکم می‌کند که اگر چیزی را نمی‌دانی، به آن که می‌داند، رجوع کن.

اجتهاد

در اسلام، تقلید در اصول دین جایز نیست، چرا که کار “عقل شناختی” است. هیچ کس نمی‌تواند بگوید: «من به تقلید از پیامبر اکرم صلوات الله علیه و آله، می‌گویم: خدا و معادی هست»؛ بلکه باید برود به حد ظرفیت عقلی و علم خودش تحقیق نماید و به این حقیقت برسد.

اما در احکام نیز تقلید واجب نیست. هر کسی می‌تواند خودش برود و در رشته‌ی “فقه و اصول”، تحصیل و تحقیق نماید، و خودش احکام را از منابعی چون وحی و حدیث، استنباط و استخراج نماید و خودش مجتهد و فقیه شود، تا تنها تقلید ننماید، بلکه تقلید بر او حرام گردد [تقلید بر مجتهد جایز نیست].

اما، آیا همگان می‌توانند بروند و بیست سال در این رشته تحصیل و تحقیق کنند؟ یکی خانه‌دار است، دیگری کارگر است، آن یکی مدیر است، آن یکی ذوق و استعدادش فراگیری علومی چون ریاضی، فیزیک، شیمی، ادبیات، تاریخ و … می‌باشد. مگر می‌شود تمامی مردمان جهان، یا دست کم یک جامعه، در یک رشته تحصیل کنند؟!

بنابراین، انسان عاقل، یا حقوق می‌داند یا به حقوقدان مراجعه می‌کند – یا پزشکی و داروسازی می‌داند، یا به پزشک مراجعه می‌کند – یا مهندسی ساختمان یا مکانیک می‌داند، یا به متخصصش رجوع می‌کند … و هم چنین یا فقه می‌داند، یا به فقیه و مجتهد رجوع می‌کند.

تقلید

“تقلید” در بسیاری از امور زندگی، یک امر عمومی است و اختصاصی به اسلام و مسلمین ندارد. مگر مردمان امریکا، اروپا، چین، ژاپن و … در بسیاری از امور زندگی تقلید نمی‌کنند؟! آنها که گاه حتی پوشیدن تی‌شرت و جوراب، یا آرایش مو، یا نحوه‌ی خوردن و نوشیدن، و حتی حرف زدنشان تقلیدی می‌باشد.

●- تمامی مردمان دنیا، دست کم در حقوق فردی و اجتماعی، از قوانین مصوبه تقلید می‌کنند و در کشورهای پیشرفته، هر فرد یا هر خانواده، یک وکیل حقوقی هم دارد؛ چرا که به رغم تقلید از قانونگذاران، حقوق را نمی‌دانند. مگر همگان می‌توانند “حقوق مدنی، حقوق عمومی، حقوق تجاری، حقوق کیفری، حقوق جزایی و …» را بدانند؟!

●- احکام در اسلام، همان “حقوق و قوانین” در امور گوناگون فردی و اجتماعی می‌باشند و مسلمان نیز فقط در احکام (حقوق)، تقلید می‌کند، آن هم احکامی که خودش به آنها علم ندارد. مثلاً در رکعات نماز یومیه، یا وجوب روزه در ماه مبارک رمضان، یا وجوب حج برای مستطیع … که کسی تقلید نمی‌کند؛ مگر آن که در جزئیات آنها کسی سؤالی داشته باشد.

مرجع تقلید:

مرجع تقلید کسی است که عده‌ای در امری به او رجوع می‌کنند و در آن امر از او تقلید می‌کنند. بنابراین، همگان در جهان، در امور گوناگونی [چه بدانند چه ندانند]، مرجع تقلید دارند؛ حتی در شکل و شمایل خود تقلید می‌کنند و حتی طرح بسیاری از قیصر امین پور و ضد تبلیغ‌ها نیز تقلیدی است، چنان که مطلبی را از سایتی یا کانالی برداشته و بدون این که هیچ تعقلی در آن کنند، فرافکنی می‌نمایند!

در اسلام عزیز [به ویژه تشیع] نیز مرجع تقلید کسی است که مسلمانان، در فراگیری احکام (فقه – حقوق) اسلامی به آنان رجوع کرده و از آنان تقلید می‌کنند.

حال آیا این عمل، با عقل منافات دارد، یا عین حکم عقل می‌باشد؟! و آیا سخن کسی که متکبرانه می‌گوید: «من خودم عقل دارم، پس چه نیازی به متخصص وجود دارد و چرا باید به او رجوع کنم»، عاقلانه و حکیمانه است، یا نوعی بغض و عداوت، روی عقلش پرده انداخته است؟!

مشارکت و هم افزایی (پرسش و نشانی لینک پاسخ)، جهت ارسال به دوستان در فضای مجازی.

پرسش:

می‌گویند: انسانی که عقل دارد، چرا باید تقلید کند و چه نیازی به مجتهد هست؟

پاسخ:

http://www.x-shobhe.com/shobhe/9680.html

 پیوستن و پیگیری در پیام‌رسان‌ها:

 

 

  

      


دانلود + ادامه مطلب