قیصر امین پور

قیصر امین پور

خبر خوان اتوماتیک

تمامی مطالب این سایت به صورت خودکار از دیگر سایت های قانونی و رسمی ایران جمع آموری می‌گردد.
مرامنامه


پاسخ به شبهه – علل و عوامل عزیمت حضرت شاه عبدالعظیم حسنی علیه السلام از مدینه به شهر ری چه بود؟

پایگاه پاسخگویی به سؤالات و قیصر امین پور (ایکس – شبهه): حضرت شاه عبدالعظیم حسنی علیه السلام، یکی از شخصیت‌های مجاهدِ برجسته و مؤثر برای اسلام نابِ ولایی (تشیع)، در عرصه‌های گوناگون، به ویژه “علمی – سیاسی” بودند، و بازداشت، زندان، شکنجه، تبعید و بالاخره قتل و ترور شخصیت‌های مسلمان و مؤثر نیز تاکتیک همیشگی دشمنان خدا و بندگان خدا بوده، هست و خواهد بود. چنان که شاهدیم، در همین ایران خودمان، پس از انقلاب، [و بدون در نظر گرفتن تاریخ ترورهای قبل از انقلاب، مانند آیت الله غفاری، آیت الله شمس آبادی و …]، ابتدا ترور دانشمندان دینی و سپس ترور دانشمندانی که علم‌شان مفید برای کشور و جامعه اسلامی بود را در اولویت استراتژی‌ها و تاکتیک‌های مبارزاتی خود علیه اسلام و مسلمین قرار دادند و در سایر ممالک اسلامی نیز اینگونه بوده و هست!

ترور علمای سالخورده‌ای چون: آیات عظام عظام دستغیب، صدوقی، مدنی، اشرفی اصفهانی، قاضی طباطبایی و … – علمای میانسالی چون: آیات عظام مطهری، بهشتی، محلاتی، سید محمد تقی حسینی طباطبایی و … – علمای جوان‌تری چون: هاشمی نژاد، علی اکبر اژه‌ای، دکتر مفتح، باهنر، سعادتی و …، همه نمونه‌ها و مصادیق بارز همین استراتژی نظام‌های فرعونی در طول زمان می‌باشد.

●- حضرت شاه عبدالعظیم حسنی علیه السلام، از سادات والامقامی بودند که تبارشان به واسطه چهار نسل [عبدالله بن علی بن حسن بن زید بن علی]، به امام حسن مجتبی علیه السلام و به واسطه ایشان، به امیرالمؤمنین و سیدة النساء و رسول الله، صلوات الله علیهم اجمعین می‌رسد.

*- ایشان، دوران پنج امام معصوم، یعنی از امام کاظم علیه السّلام تا امام عسکری علیهم السلام را درک نموده بودند، اما نه بدین معنا که الزاماً به صورت مستقیم، در محضر تمامی آنها تلمذ نموده باشند؛ اما از امام رضا و امام عسکری علیهما السلام، نقل حدیث دارند.

*- مقام علمی ایشان، به ویژه در فقه، به حدی بود که امامان معاصر، چه برای دوران‌هایی که به واسطه‌ی حبس یا اختناق، امکان ارتباط مستقیم با آنها نبود و چه برای مسلمانان و شیعیانی که به واسطه دوری شهرها، امکان دیدار نداشتند،می‌فرمودند که نزد جناب عبدالعظیم بروید و مسائل خود را از ایشان بپرسید؛ چنان که صاحب بن عَبّاد در رساله‌ای که در شرح حال حضرت عبدالعظیم علیه السّلام نوشته، در توصیف مقام علمی ایشان نوشته: «ابو تراب رویانی ، روایت کرد که شنیدم ابوحمّاد رازی می‌گفت : خدمت امام هادی علیه السّلام درسامرّا رسیدم و مسائلی از حلال و حرام از ایشان پرسیدم. امام به پرسش‌های من پاسخ داد و هنگامی که خواستم از ایشان خدا حافظی کنم به من فرمود    :

«یا أبا حَمّاد! اَشکَلش عَلشیک شَی‌ءٌ مِن امرِ دینِک بنا حِیَتِک فَسَل عَنهُ عَبدَالعَظیمِ بنَ عَبدِاللهِ الحَسَنِیّ و اقرِئهُ مِنِّی السَّلامَ ».

ترجمه: ای ابو حماد ! هنگامی که چیزی از امور دینی در منطقه‌ات برای تو مشکل شد‌، از عبدالعظیم بن عبدالله حسنی بپرس و سلام مرا به او برسان. [شناخت‌نامه حضرت عبدالعظیم حسنی علیه السّلام و شهر ری /مجموعه رساله‌های خطّی و سنگی: ص ۲۳ (رساله «‌رساله فی فضل عبدالعظیم علیه السّلام » صاحب بن هباد)].

*- “علم” برای بسیاری قابل تحصیل است، اما حضور و پیروزی در جهاد اکبر، برخورداری از مقامات والای عقلانیت، بصیرت، خودسازی و تقوا، برای همگان میسر نشده است.

درجات و مقامات معنوی ایشان، به مراتب بالاتر از مقامات علمی شناخته شده‌ی ایشان در فقه، حدیث و … می‌باشد. شیخ المحدّثین، صدوق رحمة الله علیه، از محمّد بن یحیی عطّار – که یکی از اهالی ری است – نقل نموده است که: خدمت امام هادی علیه السّلام رسیدم. ایشان فرمود:«کجا بودی‌»؟ گفتم‌: حسین بن علی علیه السّلام را زیارت کردم. امام هادی علیه السّلام فرمود‌ند:

«أما إنّک لَوزُرتَ قَبرَ عَبدِالعَظیمِ عِندَکُم کُنتَ کَمَن زارَ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السّلام – بدان که اگر قبر عبدالعظیم را در شهر خودتان زیارت کنی‌، مانند کسی هستی که حسین بن علی علیه السّلام را زیارت کرده باشد».

البته حکمت‌های این تعبیر بسیار است، اما از اصلی‌ترین آنها، شدت اتصال باطنی ایشان، با سیدالشهداء، ابا عبدالله الحسین علیه السلام می‌باشد.

هجرت به شهر ری:

همین شخصیت والا و البته مؤثر ایشان در بیداری و آگاهی مردم، به ویژه در عرصه‌ی “تولا و تبرا”، یا همان “دوست و دشمن‌شناسی” در حوزه‌ی توحید، عبودیت و اسلام؛ کافی بود که دستگاه  حکام جاهل و ظالم – که شیعیان و پیروان اهل بیت علیهم السلام را بزرگترین و جدی‌ترین دشمن حکومت مستکبرانه‌ی خود بر می‌شمردند – پس از امام عصر در هر زمان، نام ایشان را در ردیف اول فهرست ترور یا بازداشت و حبس، قرار دهند.

ایشان، به ویژه در سال‌های پایانی عمر خود، به شدت تحت تعقیب دستگاه حکومتی قرار گرفتند؛ دائماً به صورت ناشناس و با لباس‌های مبدل، از شهری به شهری و حتی به شهرهای دور دست، نقل مکان می‌نمودند، و احتمال نیز داده شده است که با اشاره‌ی امام هادی علیه السلام چنین می‌نمودند.

اگر چه ایران آن زمان نیز برای سادات، علمای شیعه و حتی مردم شیعه امن نبود، اما شرایطش به علت پهناوری از یک سو و وجود شیعیان آگاه، بصیر، مخلص و عاشق اهل بیت علیهم السلام، و نیز شرایط موقت ظاهری که در زمان حضور امام رضا علیه السلام ایجاد شده بود، به مراتب بهتر از سایر نقاط در جهان اسلام بود.

بنابراین، ایشان به همان صورت‌های ناشناس و …، به سمت ایران حرکت کردند تا به مکانی به نام «سربان» و محله‌ای به نام «سکّة الموالی» که داخل شهر ری بود رسیدند و در همانجا و در خانه‌ی یکی از دوستداران اهل بیت علیهم السلام، ساکن گردیدند. البته معلوم نیست، چه مدت؟

رحلت ایشان نیز در همان مکان بود، برخی گفتند: زنده به گور شدند – برخی دیگر گفته‌اند که به زهر شهید شدند و برخی نیز گفته‌اند: بر اثر بیماری (که معلوم نیست علتش خوراندن زهر بوده یا طبیعی) رحلت نموده‌اند!

*- بنابراین، علت اصلی مهاجرت، تحت تعقیب دستگاه حکومتی قرار گرفتن، و احتمال قتل (ترور) بوده است!

ماجرای محل دفن ایشان در این مکان:

بر پایه گزارش صاحب بن عبّاد ( ۳۲۶-۳۸۵ ق ) ، شب وفات حضرت عبدالعظیم علیه السّلام یکی از شیعیان ری در عالم رؤیا ، پیامبر خدا صلّی الله علیه وآله و سلّم را دید که به او فرمود: «مردی از فرزندان مرا فردا از سکة الموالی می‌آورند و در باغ عبدالجبّار بن عبدالوهّاب ، در کنار درخت سیب‌، دفن خواهند کرد» . آن شخص نزد صاحب باغ رفت تا آن درخت و مکان آن را بخرد. صاحب باغ به او گفت‌: این درخت و مکانش را برای چه می‌خواهی‌؟! او جریان رؤیای خود را بازگو کرد. صاحب باغ گفت: من هم چنین خوابی دیده‌ام و بدین جهت‌، محل این درخت و همه این باغ را وقف سادات و شیعیان کرده‌ام که اموات خود را در آن دفن کنند .(‌برگرفته از کتاب «حکمت نامه حضرت عبدالعظیم علیه السّلام – آیت الله محمّدی ری شهری).

 

مشارکت و هم‌افزایی (سؤال به همراه نشانی لینک پاسخ، جهت ارسال به دوستان در فضای مجازی)

پرسش:

علل و عوامل عزیمت حضرت شاه عبدالعظیم حسنی علیه السلام از مدینه به شهر ری چه بود؟

پاسخ:

http://www.x-shobhe.com/shobhe/9546.html

 

 

 پیوستن و پیگیری در پیام‌رسان‌ها:

 

 

  

  

 


دانلود + ادامه مطلب

پاسخ به شبهه – مگر مؤمنان ابتدا در ظلمت و کفار ابتدا در نور هستند که می‌فرماید: “ولایت الله” مؤمنان را از ظلمات به نور و ولایت طاغوت، کفار را از نور به ظلمت می‌برد؟! (اردبیل)

پایگاه پاسخگویی به سؤالات و قیصر امین پور (ایکس – شبهه): آیه‌ی استناد شده و ترجمه‌اش، چنین است [هر چند که هیچ ترجمه‌ای نمی‌تواند دقیق باشد، مگر آن که کلمات تشریح گردند]:

«اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ» (البقره، ۲۵۶)

ترجمه: خداوند، ولی و سرپرست کسانی است که ایمان آورده‌اند؛ آنها را از ظلمت‌ها، به سوی نور بیرون می‌برد. (اما) کسانی که کافر شدند، اولیای آنها طاغوت‌ها هستند؛ که آنها را از نور، به سوی ظلمتها بیرون می‌برند؛ آنها اهل آتشند و همیشه در آن خواهند ماند.

ابتدا باید به چند نکته‌ی مهم دقت نماییم:

یک – این آیه، پس از آیه‌ی «لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ …» آمده است که می‌فرماید: چون راه رشد از راه گمراهی روشن شده است، حالا اختیار دارید که هر کدام را می‌خواهید برگزینید، و البته هر کس به طاغوت کفر بورزد و به الله ایمان بیاورد، به دستاويزى استوار كه آن را گسستن نيست چنگ زده است.

ب – بنابراین، مردمان دو دسته خواهند شد، یا خود را تحت “ولایت الله” قرار می‌دهند، یا تحت “ولایت طاغوت”؛ و بدیهی است که حال باید کارکرد و نتیجه‌ی هر کدام بیان گردد، تا آدمی با آگاهی کامل انتخاب نماید.  

ج – محور بحث در آیه‌ی پیشین و این آیه، “ولایت” است و ابتدا دو ولایت معرفی می‌شوند: یکی “الله” است که به صورت مفرد (ولی) آمده و دیگری “طاغوت” که به صورت جمع (اولیاء) آمده است، چرا که یکی وحدت است و دیگری کثرت. پس اگر کسی موحد نگردد، ولایت طواغیت متعدد و متکثری را گردن می‌نهد و به جای اطاعت و بندگی «اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ» گرفتار اطاعت و بندگی ارباب‌های گوناگون و متفرق «أَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ» می‌گردد.

نور و ظلمت:

اما، موضوع بعدی “نور و ظلمت” است که باید به معنای آن دقت نماییم.

“نور” هستی و حیات است و ظلمت مرگ و نیستی می‌باشد. “نور” کمال است و “ظلمت” نقص است.

«اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ‌»، یعنی خداوند سبحان، الله جلّ جلاله، هستی بخش آسمان‌ها و زمین می‌باشد.

بنابراین، هر چه که باذن الله هستی ببخشد، “نور” است. چنان که در آیات قرآن کریم تصریح شده است که عقل و تعقل و برهان روشن و قاطع نور است – علم نور است – پیامبر عظیم الشأن و قرآن مجید نور می‌باشند «جَاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَكِتَابٌ مُبِينٌ»، چنان که فرمود: تورات و انجیل نیز نور هستند – شرح صدر برای فهم و پذیرش اسلام، نور است – سعی و تلاش مؤمن (عمل مؤمن) نور است «وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ يَسْعَى بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَبِأَيْمَانِهِمْ» – … و بالاخره آن که صلوات خدا و ملائکه (که لفظ نیستند)، نوری است که مؤمن بدان واسطه از ظلمات به نور هدایت می‌گردد:

«هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَمَلَائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَكَانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيمًا» (الاحزاب، ۴۳)

ترجمه: اوست كسى كه بر شما درود مى‏فرستد، و نيز ملائكه او، تا شما را از ظلمت‏ها به سوى نور در آورد، و خدا به مؤمنان مهربان است.

نور و ظلمت مؤمن و کافر:

پس از توجه به نکات فوق، دقت به این مهم لازم است که هیچ کس ابتدا به ساکن پس از خلقت، در نور محض «هستی = کمال»، یا ظلمت محض «نقص و نیستی» قرار ندارد.

همین روح و حتی جسم آدمی، به لحاظ آن که وجود و هستی یافته‌اند، “نور” هستند – عقل و فطرت که به مؤمن و کافر داده شده است، نور هستند – مؤمن و کافر، هر دو قابلیت کسب علم دارند و چه عوام بمانند یا دانشمند گردند، علوم (انوار) بسیاری را کسب می‌کنند – پیامبر و اهل عصمت علیهم السلام، که نور و رحمت می‌باشند، برای همگان آمده‌اند، چنان که فرمود آنها “سراجٌ مُنیر”  هستند – عمل خوب، صالح و احسن، از سوی همگان (مؤمن و کافر) فعلیت می‌یابد [اما برای مؤمن می‌ماند و نتیجه نورانی می‌دهد و برای کافر حبط می‌گردد]، استعدادها و قابلیت “کامل‌تر شدن” همه نور هستند و در همگان وجود دارد و … .

بنابراین، چه مؤمن و چه کافر، به لحاظ “داشته”ها، کمالات بالقوه و بالفعل، امکان ارتقای مراتب وجود و هستی در درون و بیرون، همه در نور هستند و به لحاظ نقص‌ها، کاستی‌ها و کمبودها، همه دچار ظلمت هستند.

در قرآن مجید، تصریح شده است که مؤمن چه در دنیا و چه در آخرت، از خداوند منان مسئلت می‌دارد که نور علم و ایمانش را زیاد کند. دعایشان «رَبِّ زِدْنِي عِلْمًا – پروردگارا! علم مرا زیاد کن» و «رَبَّنَا أَتْمِمْ لَنَا نُورَنَا – ای پروردگار ما! نور ما را کامل کن» می‌باشد. خب، درخواست زیاد کردن به چه معناست؟ بدین معناست که هنوز کم و کاست داریم، نقص و نیستی (ظلمت) داریم.

ولایت الله – ولایت طاغوت:

در حالی که فقط خداوند متعال، خالق، مالک، قادر، رازق و ربّ همگان است، [چه بدانند و بخواهند و چه ندانند و نخواهند]، “ولایت” را هم به خودش نسبت داد و هم به طاغوت! چرا که “ولایت” از سنخ خلقت نیست، بلکه سرپرستی نمودن است؛ لذا جریان نیز دارد و تمامی شئون را شامل می‌گردد. از ولایت شخص «روح، من، یا هر چه نامش را بگذارید» بر قوای مملکت وجودش گرفته، تا ولایت پدر و مادر بر فرزند، تا ولایت یک مدیر، تا ولایت یک رییس دولت، تا ولایت یک حاکم و …، همه می‌توانند در راستای “ولایت الله”، یا “ولایت طاغوت = طغیان کرده” باشند.

اما در مورد “ولایت” خودش، فرمود که فقط ولیّ مؤمنان است. یعنی فقط سرپرستی آنان را قبول می‌کند – چرا که غیر مؤمن، خودش سرپرستی او را نمی‌خواهد – و سرپرست، غیر از دوست و یا ناصر می‌باشد. سرپرست، کسی است که خودش متکفل امور شده و کار را انجام می‌دهد. لذا فرمود: این الله است که مؤمنان را از ظلمات، به نور می‌برد «يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ». چرا که حیات بخش، هستی بخش و نور آسمان‌ها و زمین اوست.

بنابراین، او بندگان مؤمنش را از نقص‌هایی که دارند، به سوی کمالات می‌برد، عقل، علم، ایمان و تقوای‌شان را زیاد می‌کند و به سوی “نور خودش”، پیامبر صلوات الله علیه و آله، کتاب (معرفت، فهم و درک آیات قرآن مجید)، اهل عصمت علیهم السلام، ایمان، تقوا، عمل صالح و بالاخره کمال، هدایت می‌نماید.

همان گونه که فرمود: خداوند سبحان، با (وسیله‌ی) صلوات خود و فرشتگانش مؤمن را از ظلمات به نور می‌برد، می‌فرماید: به وسیله پیامبر و کتاب، هدایت نموده و از ظلمات خارج و به نور می‌برد:

«… جَاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَكِتَابٌ مُبِينٌ * يَهْدِي بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلَامِ وَيُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَيَهْدِيهِمْ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ» (المائدة، ۱۵ و ۱۶)

ترجمه: … (آری،) از طرف خدا، نور و کتاب آشکاری به سوی شما آمد * خداوند به برکت آن، کسانی را که از خشنودی او پیروی کنند، به راه‌های سلامت، هدایت می‌کند؛ و به فرمان خود، از تاریکی‌ها به سوی روشنایی می‌برد؛ و آنها را به سوی راه راست، رهبری می‌نماید.

اما طاغوت «سرکش و عصیانگر»، عقل را مدفون و قلب را محجوب می‌کند تا همان مقدار نور اولیه‌ی آنها نیز ساطع نگردد و راه را روشن نکند – بر گوش و چشم جان پرده می‌اندازد تا آدمی با نشنیدن و ندیدن حقایق، در همان حیوانیت بماند و رشد نکند – علم را به جای مفید واقع شدن، مضر می‌کند – راه هدایت، رشد و کمال را سد می‌کند، و بالاخره آن که آدمی را از مسیر و پوسته‌ی انسانیت خارج (فاسق) می‌کند – انسان را از یاد خدا [که ذکر نور است]، غافل می‌کند، تا دچار خودفراموشی، خود دگر بینی (الینه) گردد. پس از نوری که دارد، به ظلمات می‌برد.

 

مشارکت و هم‌افزایی (سؤال به همراه نشانی لینک پاسخ، جهت ارسال به دوستان در فضای مجازی)

پرسش:

مگر مؤمنان ابتدا در ظلمت و کفار ابتدا در نور هستند که می‌فرماید: “ولایت الله” مؤمنان را از ظلمات به نور و ولایت طاغوت، کفار را از نور به ظلمت می‌برد؟!

پاسخ:

http://www.x-shobhe.com/shobhe/9544.html

  

 پیوستن و پیگیری در پیام‌رسان‌ها:

 

 

  

 

 


دانلود + ادامه مطلب

معرفی فروشگاه آذرینه سوغات | سایت علمی ، فرهنگی ، تحلیلی قیصر امین پور

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیم‏
اللَّهُمَّ انّى‏ أَسْئَلُکَ یا قَریبَ الْفَتْحُ وَ الْفَرْجُ وَ سَهِّلَ الْفَتْحُ وَ الْفَرْجُ یا فَتّاحَ الْفَتْحُ وَ الْفَرْجُ یا مِفتاحَ الْفَتْحُ وَ الْفَرْجُ یا صادِقَ الْفَتْحُ وَ الْفَرْجُ یا رازِقَ الْفَتْحُ وَ الْفَرْجُ یا مُفَتِّحَ الاَبوابِ
(مجمع الدعوات ص ۱۵۵ حاشیه)

این سایت یک فروشگاه اینترنتی برای فروش محصولاتی و سوغاتی های  ناب آذربایجان ایران منطقه دامنه سهند از قبیل دوشاب، کشمش، فخری ملکان، گردو و بادام آذرشهر، عسل، خشکبار، عرقیجات، دمنوش و صابون مراغه می باشد.

.

 

این سایت با کمک چند جوان دانش آموخته برای فراهم آوردن یک کسب و کار اینترنتی و کسب درآمد و روزی حلال ایجاد شده است. دوست داریم انشاالله با تلاش زیاد این تجارت نوپا را به حدی گسترش دهیم که سوغاتی ها و محصولات منطقه که از ارگانیک ترین و بهترین مواد تهیه می شوند را به کل دنیا اشاعه دهیم.

 

ما تاجایی فعالیت خود را ادامه خواهیم داد که احساس کنیم مشتری های عزیز از ما رضایت دارند.

برای ورود به وسایت فروشگاهی  آذرینه سوغات بر روی آدرس و لینک زیر کلیک کنید

لینک ورود به فروشگاه آذرینه سوغات

انواع صابون مراغه

صابون مراغه در سه رنگ سفید، زرد و سیاه تولید می شود و معروفترین نوع آن صابون زرد بوده و نسبت به بقیه بیشتر مورد استقبال خریداران قرار می گیرد. تنها فرق صابون زرد و سفید در رنگ آن ها بوده ولی صابون سیاه از ضایعات این صابون ها بوجود می آید و قدرت پاک کنندگی آن نسبت به بقیه پایین تر است.

در برخی موارد به ترکیبات صابون سیاه سدر و رنگ حنا اضافه می شود که در این صورت صابونی مناسب برای رفع ریزش مو، شوره سر و تقویت پیاز مو است.صابون های تولیدی به صورت نیمه صنعتی و درمحیطی بهداشتی تولید و ترکیبات آن در آزمایشگاه های این کارگاه کنترل می شود. صابون مراغه با افزودن۱۰ ‪درصد روغن نارگیل به عنوان صابون حمام شناخته شده است

بقیه مطالب را در بخش مقالات فروشگاه آذرینه سوغات بخوانید

لینک ورود به فروشگاه آذرینه سوغات

مدیریت وبسایت قیصر امین پور صرفا در جهت آشنایی بازدیدکنندگانش با فروشگاه آذرینه سوغات این تبلیغ را منتشر کرده است
و هیچگونه مسئولیتی در قبال صحت تبلیغ و یا معاملات این فروشگاه ندارد.


دانلود + ادامه مطلب

پاسخ به شبهه – آیت‌الله میرباقری: آیا سهم انسان در تحقق اراده جمعی حق یا باطل – سهم انسان در تحقق اراده جمعی حق یا باطل

متن زیر، بخشی از بیانات آیت الله سیدمحمد مهدی میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم می‌باشد که در جمع نخبگان استان البرز به تاریخ ۱۴ بهمن ماه ۹۵ – در تداوم مباحثی تحت عنوان «تبیین مبانی گفتمان تمدن نوین اسلامی» می‌باشد.

آیت الله میرباقری:

… یک بحث دیگری که شایسته است در منظومه فکری مورد توجه قرار بگیرد، بحث جامعه و بعضی از ابعاد، شئون و زوایای جامعه است. در اینکه جامعه و نظام جمعی بشر، واقعیت دارد یا اینکه واقعیتی نیست و یک امر صرفاً اعتباری و قراردادی است، گفتگوهای نسبتاً طولانی وجود دارد. بعضی برای جامعه، هیچ واقعیتی قائل نیستند؛ و معتقدند آنچه واقعیت دارد و اصیل است، آحاد بشر هستند و جامعه، یک امری است که ما آن را برای یک اغراض اجتماعی اعتبار می‌کنیم. بعضی هم به عکس، معتقدند که آنچه که پیش از آحاد انسان‌ها واقعیت دارد، جامعه بشری است. و در واقع آحاد انسان، در ضمن یک جامعه تحقق پیدا می‌کنند.

شاید به طور اختصار اگر بخواهیم بحث کنیم، بتوان گفت که جامعه، یک امر واقعی است؛ یعنی این طور نیست که انسان‌ها وقتی کنار هم قرار می‌گیرند و حیات اجتماعی شکل می‌گیرد، چیزی بر افراد و آحاد افزوده نمی‌شود و همان شخصیت‌ها و انسان‌های از هم مستقل هستند که هیچ وحدت حقیقی‌ای بین آنها نیست و اگر وحدتی بین آنها در نظر گرفته بشود، صرفاً یک وحدت اعتباری و فرضی و قراردادی است که البته بر این قراردادها هم یک آثاری مترتب است.

این طور نیست که اعتبارات، اثر نداشته باشند. اعتبارات، منشأ آثار هستند؛ ولی امر اعتباری، غیر از امر واقعی و حقیقی است. بنابراین یک رویکرد، این است که مابازاء حقیقی‌ای در قبال جامعه و مفاهیم اجتماعی وجود ندارد. مستندات کلامی هم در این مورد وجود دارند؛ یعنی به لحاظ علم کلام مستنداتی هم دارند که جامعه یک وجود حقیقی ندارد و آنچه اصل است، آحاد اجتماعی هستند، که تکلیف متوجه آنها است، و آنها مسئولیت دارند. هر کسی مستقل از بقیه آحاد جامعه، مسئولیتی دارد و در قبال مسئولیت خودش هم پاداش می‌بیند یا مجازات می‌شود. مقصودشان هم صرفاً در عرصه حیات اجتماعی نیست؛ یعنی در نظام آفرینش برای هر شخصی، یک پرونده مستقلی هست و هر کسی هم مسئول پرونده خودش هست و به فرموده قرآن «وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى – هیچ کسی بار دیگری را به دوش نمی گیرد (انعام/۱۶۴)». هر کسی مکلّف به تکالیف خودش هست. ولی شاید بتوان گفت ما یک حقیقتی به نام جامعه داریم که این هم برای خودش دارای احکامی است. کما اینکه بزرگوارانی مثل علامه طباطبایی و شاگرد بزرگوارشان علامه شهید مطهری معتقد هستند که جامعه هم دارای یک واقعیتی است. و باز آنها هم یک مستنداتی از نظر آیات قرآن و معارف دارند. مثل این آیه «وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ – برای هر امتی، پایانی هست (اعراف/۳۴) » که از امم و آجالی که امت‌ها دارند، صحبت شده و نه اشخاص. کأنّه غیر از اشخاص، یک حقیقتی به نام «امم» وجود دارد که آنها دارای آجال و دورانی هستند و دوران شان که به سر می آید، اجل این امت فرا می‌رسد و دوران او تمام می‌شود و امت بعدی آغاز می‌شود.

همکاری مشترک در آحاد، برای اهداف واحد یک مجموعه

شاید تلقی که بشود از آن دفاع کرد این است که ما جامعه داریم و مقصود این نیست که غیر از آحاد، یک روح دیگری وجود دارد که در عرض آحاد مکلّف است؛ به این معنا که انسان‌ها خودشان دارای تکلیفی هستند ولی یک روح بزرگتری است که از ترکیب اینها پیدا می‌شود و آن روح بزرگتر، در عرض تکلیف آحاد جامعه یک تکلیفی دارد؛ مقصود ما این نیست؛ ولی شاید بتوان گفت که انسان‌ها یک روابط حقیقی با همدیگر دارند که این روابط، اصلاً اعتباری نیست؛ یعنی هم ارواح هم افکار و هم حوزه رفتار انسان‌ها با هم مرتبط است و از ارتباط حقیقی‌ای که بین اینها برقرار می‌شود، یک واقعیتی اتفاق می‌افتد.

به عنوان مثال فرض بکنید یک لشکر که یک کار جمعی را با هم انجام می‌دهند، ممکن است کسی تلقی بکند که آنچه که واقعیت دارد، آحادی هستند که کار می‌کنند و هر کسی برای خودش یک شخصیتی دارد و یک مأموریت‌هایی دارد و کارهایی را هم انجام می‌دهد و مسئول فعل خودش هم هست و چیزی به نام لشکر، یک مفهوم اعتباری است که ما در فضای حیات اجتماعی خودمان، این مفاهیم را ایجاد می‌کنیم؛ ولو یک کارآمدی‌ها و یک اغراضی به دنبال آن باشد؛ اما واقعاً در خارج، چیزی به نام لشکر نداریم.

ولی اگر خوب دقت بشود، یک لشکرِ منسجم اولاً با همدیگر یک همدلی‌ها و همگرایی‌هایی دارند، دغدغه‌های مشترکی دارند که اگر آن دغدغه‌های مشترک وجود نداشته باشد، اینها را دور هم جمع نمی‌کند؛ و به یک امری تعلق دارند، فرض کنید به یک فرهنگ و به یک دین و آیین؛ و یا تعلق به یک مرز و خاک و جغرافیا و یا به یک نژاد و امثال اینها. این تعلقات و دغدغه های مشترک هست که اینها را گرد هم می‌آورد. یک همدلی‌هایی با هم پیدا می کنند، یک دغدغه‌های مشترکی پیدا می کنند و با همدیگر همفکری می‌کنند و یک اندیشه‌های مشترک و تفکر مشترک پیدا می‌کنند و همکاری‌هایی با همدیگر دارند؛ که حاصل این همدلی و همفکری و همکاری، یک کار بزرگی است که به صورت جمعی انجام می‌دهند که اگر شما این ترکیبِ کارها و هماهنگی و انسجام کارها را بردارید، آن کار بزرگ انجام نمی‌شود.

این طور نیست که ده هزار نفر به صورت جزیره‌ای کار کنند، هر کسی کارش مستقل از دیگران [باشد]؛ بلکه کارهایی را انجام می‌دهند که این کارها مکمّل همدیگر هستند و یک پازل بزرگ را شکل می‌دهند؛ به طوری که اگر یک واحدی در یک لشکر، منسجم با بقیه عمل نکند، کل لشکر شکست می‌خورد و عملیاتش متوقف می‌شود؛ نه اینکه فقط همان واحد عملیاتی لشکر متوقف شود. یک افعال منسجم و هماهنگی درست می‌کنند که یک منتجه‌ای هم دارد. گرچه هر کدام ممکن است یک خصوصیاتی هم داشته باشند، یعنی مثلاً اگر شما یک لشکر را به دسته‌های مختلفی و با عناوینی که دارند تقسیم می‌کنید، مهارت‌های خاصی که هر واحد دارد با مهارت‌های خاص دیگری متفاوت است؛ یعنی اینها مهارت‌ها و دانش‌هایی دارند که آن بخش‌های دیگر ندارند؛ همچنین یک تعلقات و دغدغه‌های خاص خودشان را دارند که این دغدغه‌ها را گروه دیگر ندارد.

شما در یک ارتش بزرگ و در یک لشکر، این را می‌بینید. هر کدام مهارت خودشان، دغدغه‌های خاص خودشان و عملیات خاص خودشان را انجام می‌دهند؛ اما در عین حال درونِ یک مجموعه بزرگتر، تعریف می‌شوند و یک برآیندی دارند که در یک حرکت نظامی از آن تعبیر به فتح و پیروزی و یا شکست می‌کنید.

این طور نیست که یک سلسله کارهایی کاملاً متساوی باشد. هر واحد یا هر شخصی یک کار مختص به خودشان را انجام می‌دهند و طبیعتاً یک مهارت‌های خاص و آگاهی‌های خاص و دغدغه‌های خاص نسبت به موضوع خودشان را دارند که دیگری نسبت به این موضوع دغدغه ندارد؛ اما در عین حال در یک ترکیب بزرگتری قرار می‌گیرند که یک منتجه و برآیندی حاصل می‌شود به طوری که اگر یک جمعیتی دور هم جمع شدند اما یک واحدی در بین اینها است که همدل با اینها نیست، ستون پنجم دشمن است. ولو به حسب ظاهر در بین اینها هم هست ولی عضو این لشکر به حساب نمی‌آید، چون همدلی، همفکری و به تعبیر دیگر این تولی و ولایتی که در یک لشکر وجود دارد، بین اینها نیست.

بنابراین یک لشکر، در واقع یک مجموعه ارواحی هستند که با همدیگر تعلقات مشترکی دارند. به یک آرمان، به یک هدف، به یک امر واحدی تعلق دارند و حول یک اراده واحد جمع می‌شوند که آن اراده واحد، این لشکر را فرماندهی می‌کند و به خاطر تولی و تمسک و پذیرشی که نسبت به آن دارند، فرمان او در این اراده ها جاری می شود. او فرمان می دهد و اینها عمل می کنند. البته اعمالی که انجام می‌دهند، یک اعمال متعارض و متهافت نیست، یک اعمال کاملاً منسجمِ هماهنگِ مکملِ همدیگر است که یک کار بزرگ درست می‌شود.

با این نگاه، یک لشکر، یک وحدت حقیقی‌ای پیدا می کند که اگر آن تعلقات و همدلی‌ها و همکاری‌ها از بین برود، آن لشکر از بین می‌رود و متلاشی می‌شود؛ و اگر آن همدلی‌ها و همفکری‌ها و همکاری‌ها باشد، این لشکر، واقعیتِ حقیقی دارد و یک وحدت حقیقی است.

برای اینکه این وحدت حقیقی درک بشود، باید توجه داشته باشیم که ما نباید برای هر انسانی یک ذات و یک گوهر مستقل از همه موجوداتِ دیگر تصویر بکنیم که بدون ارتباط با بقیه موجودات، یک گوهر کاملاً مستقلی دارد؛ بلکه یک موجودی است که در ارتباط با بقیه موجودات دیگر است و فاعلی است که در ارتباط با بقیه فاعل‌های دیگر است. و این روابط، حقیقی است، نه یک روابط قراردادی و اعتباری. واقعاً به هم مرتبط می‌شوند و واقعاً از همدیگر اثر می‌پذیرند و روی همدیگر اثر می‌گذارند. اثر پذیری و اثر گذاری‌شان هم به معنای نفوذ اراده‌ها در یکدیگر است؛ و به معنای قراردادی نیست که فرض می کنیم این فاعل در او اثر گذاشته باشد. البته باید تلقی ما از آحاد انسان‌ها و از وحدت شان با همدیگر، متفاوت بشود.

تاثیر اراده جمعی در اتفاقات یک مجموعه واحد

بر اساس این نگاه، شما می‌توانید یک جامعه‌ای داشته باشید که یک مجموعه‌ای از اراده‌ها حول یک ولی‌ای جمع می‌شوند، به او تعلق خاطر پیدا می‌کنند، تولی به او پیدا می‌کنند، فرمان پذیری از او پیدا می‌کنند و حول محور او با همدیگر ارتباط برقرار کرده و همکاری و همفکری و همدلی پیدا می‌کنند. اینجا یک مجموعه‌ی حقیقی اتفاق می‌افتد؛ و این تجمع حقیقی، اثر حقیقی هم دارد و همانطور که قبلاً عرض کردم، یک نوع مشارکت در امر پرستش هست. یک پرستش جمعی اتفاق می‌افتد که این پرستش و عبادت جمعی، موجب مشارکتِ همه در عبادات همدیگر می‌شود. شبیه نماز جماعت که البته یک امر ساده نسبت به این موضوع است. در نماز جماعت یک عبادت جمعی اتفاق می‌افتد که وقتی این عبادات روی هم جمع می‌شوند، دیگر جمع کمی عبادات نیست؛ یعنی این طور نیست که اگر دو نفر نماز جماعت بخوانند، ثوابش دو عدد از یک فرد است؛ بلکه می‌گویید اگر نماز جماعت به دو نفر رسید، ثوابش چند برابر می‌شود؛ تا وقتی به ده نفر می‌رسد، می‌گویید: ثوابش به حدی می‌رسد که دیگر حتی به وسیله ملائکه قابل محاسبه نیست؛ به خاطر اینکه یک عبادت جمعی بزرگی اتفاق می‌افتد که آثار و برکات فراوانی هم دارد؛ که در روایات آثارش را ببینید، از جمله اعتماد عمومی‌ای که در این امر ایجاد می‌شود و بقیه آثار و برکاتی که بر آن مترتب هست.

اینجا هم همین طور است. یک جمعی حول یک محوری جمع می‌شوند، و به آن تعلق خاطر پیدا می کنند و بعد حول آن تعلق، بین خودشان یک روابط و تعلقاتی شکل می‌گیرد و یک منظومه‌ای از اراده‌های به هم مرتبط، متأثر، همراه، هماهنگ شکل می‌گیرد که یک عبادت جمعی‌ای را با هم انجام می‌دهند. این عبادت جمعی و پرستش خدای متعال، حاصل این تجمع اراده‌ها است. و کاری هم انجام می‌گیرد که به صورت آحاد اگر بخواهند این کار را انجام بدهند، اتفاق افتادنی نیست.

کما اینکه در جبهه باطل هم همین طور است. حول اراده‌های محوری در دستگاه باطل و حول طواغیت، یک اراده‌هایی با هم جمع می‌شوند؛ و بر محور آن اراده ها، با همدیگر همدلی و همفکری و همکاری می کنند، و یک کار بزرگی را انجام می‌دهند. و این اراده‌هایی که با هم متجمّع می‌شوند، هم یک اراده‌های پشتیبانی دارند؛ مثل جامعه‌های باطل، که پشتیبانش دستگاه ابلیس است که یک دستگاهی در عالم است.

پشتیبان اراده‌های حق، عالم ملائکه است که یک عالم حقیقی است. و یک فاعل‌های مسخّری هم دارند، مثل اینکه نظام طبیعت و قوای طبیعی، تحت تسخیر این اراده‌ها قرار می‌گیرند. یعنی اراده‌های جمعی، بر طبیعت نفوذ می‌کنند و طبیعت را متناسب با نظام نیازمندی‌های خودشان، فرم و شکل می‌دهند؛ نیاز و ارضای خودشان به فاعل‌های طبیعی شکل می‌دهند و در طبیعت یک ادامه‌ای پیدا می کنند؛ و دستگاهی درست می‌شود که متصرف در طبیعت است، نظم اجتماعی ایجاد می‌کنند و غیر از نظم اجتماعی، یک فاعل‌های مسخّری هم دارند، و یک تمدنی ساخته می‌شود؛ البته روی تعبیر تمدن هم خیلی نمی‌خواهم حساس باشم چون ممکن است کسی درباره مفهوم تمدن اشکال بکند؛ اما بالاخره یک جامعه‌ای با روابط اجتماعی و کارکردهای مشترک درست می‌شود و یک فاعل‌های مسخّری پیدا می‌کنند.

این جامعه یا حول پرستش خدای متعال اتفاق می‌افتد که حول امام حق و امام عدل و یا بر محور پرستش غیر خدای متعال و استکبار بر خدای متعال است؛ که معمولاً حول اراده‌هایی است که اراده‌های ظلمانی و محور شیطنت و استکبار هستند؛ یعنی حول طواغیت یا به تعبیر قرآن اولیاء طاغوت، اراده ها جمع می‌شوند.

به این معنا جامعه، یک امر حقیقی است. آیات قرآن و روایات هم در این زمینه فراوان هستند. اگر بخواهیم به آنها استشهاد کنیم، دلالت می‌کند که یک حیات جمعی حول ائمه شکل می‌گیرد. «یوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ»(اسراء/۷۱)؛ یعنی در قیامت، مردم با امام خودشان وارد محشر می‌شوند و اصلاً به آن امام خودشان شناخته می‌شوند.

پس به این معنا ما یک جامعه حقیقی داریم که یک نظام پشتیبان و یک فاعل‌هایی دارد که مسخّر آن هستند و هر دو دستگاه هم در ربوبیت خدای متعال جا دارند؛ یعنی این طور نیست که بیرون از ربوبیت خدای متعال باشند.

ربوبیت خدای متعال، دائماً عالم را تدبیر می‌کند. هم دستگاه حق هم دستگاه باطل، از ربوبیت خدای متعال خارج نیستند؛ اگرچه قبلاً اشاره کردیم که دستگاه باطل، از ولایت خدای متعال برخوردار نیست و به تعبیر قرآن «اللَّهُ وَلِی الَّذینَ آمَنُوا»(بقره/۲۵۷)، «وَ أَنَّ الْكافِرینَ لا مَوْلى لَهُمْ »(محمد [ص]/۱۱)؛ ولی از ربوبیت خدای متعال خارج نیستند. خدای متعال «رَبُّ الْعالَمینَ » است. دستگاه حق و باطل، هر دو تحت ربوبیت خدای متعال هستند.

پس به این معنا جامعه، یک حقیقت و واقعیتی دارد و نتیجه‌اش هم پرستش مشترک، حالا پرستش حق یا باطل و عبادت خدای متعال یا عبادت نفس و شیطان و طواغیت است. عبادت مشترکی که یا عبادت طاغوت و به تعبیر قرآن «عَبَدَ الطَّاغُوتَ» و پرستش طاغوت و شیطان هست یا پرستش خدای متعال، محور شکل‌گیری جامعه است.

جامعه، بر محور پرستش شکل می‌گیرد، حالا یا پرستش حق یا پرستش باطل. یا جامعه‌ای نورانی و یا جامعه‌ای ظلمانی است؛ و لذا عبادت مشاع و ثواب مشترک و عقوبت مشترک مطرح می‌شود، در عین حال منافات هم ندارد؛ چنانچه قرآن می فرماید «وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى»(انعام/۱۶۴).

سهم انسان در تحقق اراده جمعی حق یا باطل

آدم وقتی وارد یک جامعه شد، و در یک جامعه مشارکت کرد، بالاخره در فعل آنها سهم دارد؛ و به هر اندازه‌ای که سهم دارد، مواخذه می‌شود. لذا در روز قیامت از همدیگر تبری می‌جویند و هر کدام بار را به دوش دیگری می‌اندازد؛ اما قرآن می فرماید «لِكُلٍّ ضِعْفٌ»(اعراف/۳۸) همه شان عقوبت مضاعف دارند؛ و در عبادت همدیگر شریکند، با همدیگر کمک و شراکت کردند.

در روایات یک بحث مفصلی در روایات در پذیرش منصب از وُلات جور هست که مستقل باید به آن پرداخته بشود و می‌فرمایند که آدم حق دارد در یک دستگاه باطل مثل بنی العباس، منصب قبول کند. حضرت می‌فرمایند که اگر آنها کسانی را نداشتند که برایشان مالیات جمع کنند، یا ارتش آنها را شکل بدهند، اینها دولتی اینها نداشتند، و نمی‌توانستند حق ما را غصب بکنند.

این یک کار جمعی است و یک تعاونی در آن شکل می‌گیرد، این تعاون و همکاری به یک عبادت بزرگ یا یک شیطنت بزرگ منتهی می‌شود؛ و به هر اندازه‌ای که انسان در این جمع مشارکت می‌کند، در ثواب و عقوبت آنها به همان اندازه شریک می شود. البته پیدا است که بیش از مشارکتش مجازاتش نمی‌کنند «وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى»(انعام/۱۶۴).

اگر در یک شرکت سهامی، مثلاً سهام من یک درصد پایینی است، خسارتی که وارد می‌شود به سهام من به اندازه سهامم است. آن کسی هم که سهام بیشتری دارد، خسارتش بیشتر است، کما اینکه سودش هم همین طور است. در یک شرکت سهامی هر کسی سود خودش را می‌برد، کما اینکه زیان خودش را می‌کند اما معنایش این نیست که این سود و زیان‌ها با همدیگر مشترک نیستند؛ بلکه یک سود و زیان مشترکی است که به نسبت، هر کسی به اندازه مشارکتی که می‌کند، سهم دارد.

بنابراین در جامعه، یک پرستش اجتماعی اتفاق می‌افتد و در این پرستش اجتماعی، خدای متعال به صورت مشاع عبادت و یا استکبار می‌شود و به صورت مشاع هم ثواب و عقاب وجود دارد.

در قیامت مردم هم حول امام خودشان جمع می‌شوند و با امام خودشان هم وارد محشر می‌شوند و با امام خودشان هم محشور می‌شوند و اطراف ائمه خودشان هستند. قرآن می‌فرماید «یوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ – [روزی که همگان با امام‌شان خوانده می‌شوند]»(اسراء/۷۱).

امام حق و باطل، برای خودشان امت دارند و با امت خودشان می‌آیند و این امت، ثواب و عقاب مشترک دارند؛ البته معنای این حرف این نیست که انسان‌ها هیچ هویتی از خودشان ندارند؛ هویت دارند اما این هویت، در عین اینکه دارای اختیار و مسئولیت است، مرتبط با فاعل‌های دیگر است و در این ارتباط هم انسان دخیل است و سهم دارد. می‌تواند عضو یک جامعه‌ای بشود، می‌تواند نشود؛ می‌تواند مشارکتی که با آن جامعه می‌کند، مشارکت فعال باشد یا مشارکت محدود، ولی به هر میزانی که اراده‌ی انسان با اراده‌های دیگر پیوند می‌خورد و با آن اراده‌ها همدلی و همفکری و همکاری می‌کند، در مجموعه آن کار شریک است؛ و به اندازه‌ای که در آن مجموعه شریک است، ثواب و عقاب مشترک دارد... .

 

منبع:

پایگاه اطلاع رسانی آیت الله سید محمد مهدی میر باقری

 


دانلود + ادامه مطلب

پاسخ به شبهه – چرا در تمامی مکاتب بشری، به “انسان” القا می‌کنند که «تو نیز نوعی حیوان هستی»! آیا ریشه علمی دارد، یا سیاسی؟! (همگان و به ویژه دانش‌پژوهشان علوم انسانی بخوانند)

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ               

اللّهُمَّ صَلِّ عَلی فاطِمَةَ وَ اَبیها وَ بَعْلِها وَ بنیها وَالسِّرِّ الْمُسْتَوْدَعِ فیها بِعَدَدِ ما اَحاطَ بِه عِلْمُکَ – اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج – صَلَّى اللَّهُ عَلَیْکَ یَا أبا صالِحَ المَهدی.

سلام دوستان؛

انسان‌شناسی” مقوله‌ای اعم از “خود‌شناسی” می‌باشد، چرا که آدمی ابتدا باید بشناسد که اساساً انسان چگونه موجودی است؟ و سپس به خودش توجه کند که در چه سطحی از این تعریف قرار دارد؟ به عنوان مثال: اگر گفته شد که انسان علم آموز است، می‌نگرد که خودش چه مقدار علم آموخته است؟

مقوله‌ی مهم “انسان‌شناسی”، همانند “مبدأ شناسی” [نه الزاماً خدا شناسی]، همیشه مورد توجه بشر بوده است. گام نخست تمامی اندیشه‌ها این است که “مبدأ (خالقِ) آفرینش” را بشناسند. حال برخی گفتند: خدایی هست، برخی دیگر گفتند: یک انرژی ناشناخته است، برخی گفتند: هیچ چیزی نیست، بلکه فقط ماده اولیه و یک تصادف و انفجار بزرگ است و …، برخی هم گفتند که اصلاً به ما چه مربوط است و ما چکار داریم که عالم هستی، چگونه پدید آمده و پدید آورنده‌ای داشته است یا خیر، مهم وضعیت فعلی است که  اختیارش در دست ماست [یهود گذشته و پست مدرن معاصر]؟! پس از این مرحله، اندیشه‌ی بشر، متوجه “انسان‌شناسی” گردیده است، که موجودی به نام انسان، چگونه موجودی هست؟!

نقطه مشترک طبیعیون:

اندیشه‌ها، تعاریف و قضاوت‌ها، همیشه متفاوت و گاه متضاد بوده است، اما دست کم از تاریخ تدوین اندیشه در یونان باستان که نه تنها مستنداتی از آن باقی است، بلکه اکثر قریب به اتفاق اندیشه‌ها و ایسم‌های نوین، ریشه در همان اندیشه‌های کهن یونانی دارند، تا کنون، تمامی آنها در “مبدأ شناسی” و “انسان شناسی”، یک نقطه‌ی مشترک داشته و دارند!

تمامی مکاتب کهن و ایسم‌های نوین، “مبدأ” پیدایش را ماده و مادی بیان کرده‌اند و “انسان” را نوعی “حیوان” توصیف کرده‌اند. به تعبیری دیگر: حیوان بودن انسان را اصلی ثابت لحاظ کردند، سپس با نگاه تک بُعدی و تجزیه‌ی این موجود شریف، به توصیفش پرداختند که  «چگونه حیوانی است»، نه این که «چگونه موجودی است»؟!

اگر دوران ارسطو را پایه‌ی تدوین اندیشه‌ها در مکاتب بشری (نه توحیدی) لحاظ نماییم، با این توصیفات در تعریف انسان مواجه می‌گردیم:

●- گروهی در نگاه نخست، به اندام و طریق ایستادن و راه رفتن انسان توجه کردند و گفتند: «انسان، حیوانی است ایستاده و دو پا»!

●- گروهی، به سخن گفتن انسان، در قالب سخنان روزمره، یا شعر، قصه، نثر، تبیین علوم کسب شده، تألیف … توجه نمودند. آنها دیدند که این انسان، فقط مانند سایر حیوانات، صداهای متنوعی از تارهای صوتی‌اش خارج نمی‌کند، بلکه آن چه می‌گوید، مبتنی بر نوعی منطق می‌باشد، لذا گفتند: «انسان، حیوانی است ناطق»!

●- گروهی دیگر گفتند: اگر آدمی سخن می‌گوید و سخنش بر مبنای منطق است، پس عقل و فکر دارد؛ هم فکر می‌کند و سپس حرف می‌زند و هم درباره‌ی شنیده‌هایش فکر می‌کند، پس «انسان، حیوانی است فکور»!

●- گروهی دیگر به نیروی فوق‌العاده‌ی انسان در غریزه‌ی جنسی توجه کردند، که مانند حیوانات، صرفاً برای تولید مثل و آن هم در زمانی خاص خودنمایی ندارد، حد و حدودی هم ندارد، لذا گفتند: «انسان، یعنی حیوانی با نیروی فوق العاده‌ی شهوت جنسی، به گونه‌ای که غریزه‌ی جنسی‌اش، زیربنای تمامی رفتارهای اوست»!

●- گروهی دیگر، به تطبیق شکل ظاهر و رفتارهای آدمی با سایر حیوانات توجه کردند و گفتند: «انسان، حیوانی است تکامل یافته، و چون به میمون شبیه‌تر است، پس میمون تکامل یافته می‌باشد»!

●- گروهی به ارتباطات و تعاملات گسترده‌ی جوامع بشری توجه کردند و گفتند: «انسان، حیوانی است اجتماعی و البته قانونمند و بالتبع قانونگذار»!

●- گروهی گفتند: انسان حیوانی است که اختیار و اراده نیز دارد – گروهی گفتند: انسان حیوانی است تولید کننده (ابزار تولید)… و بالاخره نظر به میل شدید آدمی به فضایل اخلاقی، گفتند: «انسان حیوانی است اخلاقی » و چون دیدند “تربیت پذیری”، وجه مشترک انسان و حیوان است و می‌شود پذیرفت، اما اخلاقیات چنین نیست، به طور کلی اخلاق، ارزش و ضد ارزش و حسن و قبح ذاتی را منکر شدند.

●- و امروزه، با توجه به نقش و اثر مهم “سیاست” در تمامی شئون فردی و اجتماعی بشر، می‌گویند: «انسان، حیوانی است سیاسی»!

ریشه و نتیجه‌ حیوان قلمداد نمودن انسان:

بدیهی است که در نگاه به هستی، با عینک ماده‌گرایی (ماتریالیسم)، که به آن “جهان‌بینی مادی” گفته می‌شود و زیربنای تمامی مکاتب بشری می‌باشد، انسان یا باید از سنخ جامدات باشد، یا گیاهان و یا حیوانات. و البته که جسم و بدنش، نوعی حیوان است. نه مانند ابر و باد است، نه مانند بذر از زمین می‌روید، بلکه مانند سایر حیوانات، از نطفه پدید می‌آید، زاییده می‌شود، می‌خورد، می‌آشامد، می‌خوابد، بیدار می‌شود، شهوت و غضب دارد، انس می‌گیرد، و از کشتن و دریدن سایر حیوانات، از جمله همنوع خود نیز ابایی ندارد.

ریشه‌ی این نوع از جهان‌بینی و تعریفاز انسان به “حیوان”، نه فقط انکار خدا به عنوان خالقی قادر، علیم و حکیم، بلکه در اصل انکار “معاد”، می‌باشد. چرا که شناخت و اعتقاد به خداوند سبحان، صرفاً به عنوان پدیدآورنده، هیچ مسئولیتی نمی‌آورد، اما اعتقاد به بازگشت (معاد)، حساب و کتاب و حیات ابدی، در وضعیتی متناسب با مواضع و عملکردهای انسان در دنیا، مسئولیت‌زا و تکلیف‌آور است.

“حیوان” بر اساس “شهوت و غضب” حرکت می‌کند، و هیچ الزام، میل و البته توانی برای کنترل آن برای رسیدن به مقامات عالی ندارد؛ اما انسان، بر اساس “حبّ و بغض” حرکت می‌کند و هم توان کنترل “شهوت و غضب” خود را دارد، و هم این کنترل، برای رسیدن به درجات والای انسانی، برایش الزامی و مطلوب می‌باشد.

“حیوان” برای بقای خود، به دنبال “غلبه‌ی مادی” است، برای خودش حریمی معین می‌کند – برای گسترش آن، به حریم‌های دیگر تجاوز می‌کند تا با غلبه به صاحبان قبلی، آنان را عقب براند و سرزمین آنها را غصب کند – با نرهای دیگر، برای تصاحب ماده می‌جنگد – اگر محدود شد، برای تناسل، خانواده یا غریبه نمی‌شناسد – دائماً با غرش، یا باد انداختن به غبغب، یا تغییر رنگ، یا انعکاس نوعی اشعه، یا انفعال شیمیایی و ساطع نمودن نوعی بو و …، دشمن را می‌ترساند، و یا حتی اداها، رفتارها و حتی عملیاتی برای فریب و به دام انداختن طعمه از خودش بروز می‌دهد! درست مانند “انسانِ حیوان مانده”، تهدیدها و تطمیع‌ها، حقه‌ها و فتنه‌ها، اداها و شکلک‌ها، فتنه‌ها و دام‌ها، ساخت سلاح‌های شیمایی، جنگ‌ها و نسل‌کشی‌هایش که همه ریشه در “شهوت و غضب” حیوانی دارد!

وقتی بشر “حیوان” شد، ظهور و بروز تمامی این رفتارها از او، امری طبیعی محسوب می‌گردد و جای هیچ گلگی و انتقادی باقی نمی‌ماند! حساب و کتابی هم که برای حیوان در کار نیست!

بنابراین، زیرساخت و لازمه‌ی نظام سلطه، این است که بگویند و القا کنند: «انسان، نوعی حیوان است»! و در حیات حیوانی، حق با حیوان قوی‌تر و وحشی‌تر می‌باشد.

 

مشارکت و هم‌افزایی (متن یادداشت به همراه نشانی لینک پاسخ، جهت ارسال به دوستان در فضای مجازی)

پرسش:

چرا در تمامی مکاتب بشری، به “انسان” القا می‌کنند که «تو نیز نوعی حیوان هستی»! آیا ریشه علمی دارد، یا سیاسی؟! (همگان و به ویژه علوم انسانی‌ها بخوانند)

پاسخ:

http://www.x-shobhe.com/shobhe/9540.html

 

 

 پیوستن و پیگیری در پیام‌رسان‌ها:

 

 

  

  

 

 


دانلود + ادامه مطلب

پاسخ به شبهه – از سویی می‌گویند: «چون در غرب حجاب نیست، آزادی جنسی هست، عادی‌سازی شده و فحشا یا تجاوز یا آزار و اذیت زنان و دختران کمتر از کشورهای اسلامی و از جمله ایران می‌باشد»، و از سویی دیگر شاهدیم که زنان فرانسه و …، در اعتراض به ناامنی جنسی خود تظاهرات می‌کنند؟! بالاخره کدام را باور کنیم؟ و آیا شما گزارش دقیق‌تر و مستندی دارید؟

پایگاه پاسخگویی به سؤالات و قیصر امین پور (ایکس – شبهه): اگر مقوله “شهوت و بالتبع تحریک جنسی”، با بدن‌نمایی یا آزادی جنسی، عادی‌سازی می‌شد، نه تنها در امریکا، اروپا و کشورهای مهد فحشا، دیگر کسی میل به شهوت نداشت، بلکه همسران (زن و شوهر) در تمام دنیا نیز به سرعت برای هم عادی می‌شدند!

بنابراین، نه کثرت رعایت کنندگان اخلاق، فضیلت، علم، بصیرت و سایر کمالات، سبب عادی‌سازی می‌شود، نه کثرت بی‌خردی، عوامی، جهل و کم خردی، بداخلاقی و بی‌فرهنگی و بی‌شخصیتی و بالتبع فساد و فحشا [در هر سطحی] سبب عادی‌سازی می‌گردد! بلکه هر کدام در جامعه‌ی بیشتر بود و بیشتر مورد آموزش و تبلیغ قرار گرفت، رواج همان گستردگی و سرعت پیدا می‌کند.

فرهنگ استعماری:

اگر چه مردم ما، در سال ۱۳۵۷، به تمام معنا و از هر حیث “انقلاب” کردند تا از یوغ فرهنگ‌های جاهلیِ سنّتی و مدرن خلاصی یافته و با رویکرد اسلامی، زندگی و تلاش کنند، ولی در هر حال کشور ما بیش از ۲۰۰ سال، زیر سلطه‌ی و تحت استعمار کامل غرب بوده است.

آن چه که استعمار طی دو قرن از این کشور گرفت، فقط نزدیک به نیمی از اراضی، نفت و گاز، سایر معادن و ذخایر، اشیای گرانقیمت موزه‌ها … و خلاصه ثروت این کشور نبود، بلکه تلاش بسیار گسترده و عمیقی، برای نابودی “فرهنگ غنی ما” بود که با بی‌هویت نمودن، بی‌شخصیت نمودن، ذلیل نمودن، تحقیر و خود کم‌بین نمودن و … از یک سو و بزرگ‌نمایی و تبلیغ فرهنگ غرب از سوی دیگر، محقق می‌گردید.

از این‌رو، “فرار از خود” و پناه بردن به دامان غرب، ولو به قیمت خودزنی، دریوزگی و نوکری، دستاورد و تحفه‌ی دوران استعمار بود که در یک کلمه به آن «غرب‌زدگی» می‌گوییم. حال خواه در نظریه‌پردازی جلوه کند، یا در سیاست، یا در هنر، یا در باورهای تلقینی مردم (عوام).

●- بنابراین، مردم در یک موج جوّی شدید، با تبلیغات برای غرب مواجه می‌شوند، پیاده نظام‌شان در این جنگ نرم، به صورت مستمر القا می‌کنند که “شما خیلی بدبخت هستید، ولی در غرب چنین است و چنان است»! اما در عمل شاهدیم که همه دروغ است، و تظاهرات‌های خشونت‌آمیز هر ساله در امریکا، فرانسه، انگلیس، آلمان و … نشان می‌دهد که مردم از اختلاف طبقاتی، نظام سرمایه‌داری، کثرت ترور، بچه کشی [حتی توسط والدین]، تجاوز به کودکان دختر و پسر [حتی توسط خانواده‌ی اول و خویشان]، تجاوز به دختران و زنان در دانشگاه، باشگاه ورزشی، بیمارستان، و حتی پارک و خیابان و …، به ستوه آمده‌اند و حکومت‌ها نیز با شدیدترین برخورد پلیسی، آنها را سرکوب می‌کنند!

کدام رفاه و امنیت، کجاست فرهنگ و تمدن؟! در امریکا طی یک سال ۳۰۷ مورد تیراندازی توسط شهروندانش رخ داده است؟! بر اساس گزارشات رسمی، در طی ۳۱۲ روز سال جاری، بیش از ۱۲ هزار نفر بر اثر تیراندازی کشته شدند و بیش از ۲۴ هزار نفر دیگر نیز زخمی شدند! (Businessinsider – Nov. 8, 2018  ).

گزارش رسمی از عادی شدن و امنیت جنسی(؟!)

گزارشات رسمی، موثق و مستند، بسیار است، آنقدر که همه ساله در کتاب‌های متفاوتی درج و منتشر می‌گردد، و در گزارشات گوناگونی ارائه می‌شود؛ لذا فقط به چند نمونه اشاره می‌گردد:

Linked in (February 21, 2018):

«در اینجا، لیستی از ده کشور برتر به لحاظ برخورداری از بالاترین رقم تجاوز جنسی ارائه می‌دهیم، و شما شگفت‌زده خواهید شد، وقتی می‌بینید که بیشتر کشورهای توسعه‌ یافته، چون ایالات متحده امریکا، سوئد، فراسنه، کانادا، انگلستان و آلمان، بیشترین غوطه‌وران در این جنایات را دارند»!

امریکا:

Trendrr (September 18, 2018)

●- «در امریکا، سالانه، بیش از ۸۰ هزار کودک، قربانی آزار جنسی می‌شوند، که البته موارد گزارش نشده، بسیار بالاتر است»!

●- «بین سال‌های ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۵، حدود ۵۶% از موارد تجاوز جنسی، به پلیس گزارش نشده است، و البته این رقم میان دانشجویان، ۹۵% بوده است. اما اکنون سالانه ۲۹۳٫۰۰۰ قربانی تجاوز جنسی داریم که تراز گزارش نشده‌ها به ۶۸% رسیده است»!

●- «۹۸% از متجاوزان نیز هرگز زندانی و مجازات نشدند»!

فرانسه:

The Guardian (23 Feb. 2018.)

●- «در فرانسه، رقم زنان قربانی تجاوز جنسی، بیشتر از ۱ به ۱۰ است (از هر ده زن یک نفر)»!

●- «نزدیک به نیمی از دختران و کودکان (۴۲%)، در خانه‌ی خود مورد تجاوز جنسی قرار گرفته‌اند»!

●- «۵% درصد از قربانیان، بیش از یکبار مورد تجاوز قرار گرفته‌اند»!

●- «فقط ۱۵% از قربانیان تجاوز جنسی، رسماً شکایت کرده‌اند، و آن هم به خاطر مصدومیت شدید بوده است – بسیاری هم دست به خودکشی زده‌اند (لذا پرونده تشکیل شد)»!

●- «وزارت کشور فرانسه، در ماه گذشته اعلام کرد: گزارش تجاوز جنسی در سه ماهه‌ی آخر سال ۲۰۱۷ نسبت به مدت مشابه در سال ۲۰۱۶، معادل ۳۱٫۵ درصد افزایش یافته است»!

کانادا:

Linked in (February 21, 2018)

«اینجا یک قاره‌ی امریکایی است؛ کل موارد گزارش شده تجاوز در این کشور، ۲،۵۱۶،۹۱۸ فقره بوده است و این فقط ۶% از کل موارد تجاوز جنسی در کانادا می‌باشد.» (یعنی بیش از ۴۰ میلیون مورد)!

«از هر ۱۷ زن، یکی مورد تجاوز قرار گرفته است و ۹% از این تعداد مورد ضرب و شتم نیز قرار گرفته‌اند»!

انگلیس و ولز:

Linked in (February 21, 2018)

«همه ساله بیش از ۸۵ هزار زن در انگلیس مورد تجاوز جنسی قرار می‌گیرند. سن آنها از ۱۶ تا ۵۹ ساله گزارش شده است»!

The Guardian (23 Feb. 2018.)

«طبق گزارشات رسمی: در انگلستان و ولز، از هر ۵ نفر دختر یا زنِ شانزده سال به بالا، یک نفر نوعی تجاوز جنسی را تجربه کرده است.»!

Wonderslist

«روزانه ۲۳۰ مورد تجاوز گزارش می‌شود و از تعداد کل سالانه، ۷۳۰۰۰ گزارش به زنان و ۱۲۰۰۰ گزارش به مردان اختصاص دارد»

NSPCC (انجمن ملی پیش‌گیری از خشونت علیه کودکان انگلستان)

در بین نوجوانان بین ۱۳ تا ۱۶ سال، یک سوم دختران و ۱۶% از پسران، خشونت جنسی را تجربه کرده‌اند. ۲۵۰ هزار دختر نوجوان، دچار تألمات روحی و روانی همیشگی شده‌اند. ۱۲ درصد از پسران و ۳ درصد از دختران، موارد خشونت جنسی توسط همکاران (نزدیکان) خود را گزارش کرده‌اند.

سوئد:

Wonderslist

«از هر ۴ زن سوئدی، یک نفر تجاوز جنسی را تجربه کرده است»!

Linked in (February 21, 2018)

«سوئد، در آمار تجاوز جنسی، یکی از رتبه‌های اول، در میان کشورهای اروپایی می‌باشد»!

Wonderslist

آلمان:

Linked in (February 21, 2018)

«در واقع، کشور در حال پیشرفت در فن‌آوری (صنعت – تکنولوژی)، به سمت عقب‌ماندگی در بشریت حرکت می‌کند! تا کنون بیش از ۲۴۰ زن و دختر آلمانی، به واسطه‌ی این خشونت‌ها کشته شده‌اند! آلمان در شش ماه اخیر، با بیشترین میزان تجاوز جنسی مواجه بوده است و این رقم در سال جاری، به ۶٫۵۰۷٫۳۹۴ نفر رسیده است. حتی کاتولیک‌ها آلمان، مصرف قرص در صبح پس از تجاوز را مجاز می‌دانند»!

دانمارک:

Wonderslist

«از هر ۴ زن دانمارکی، یک نفر قربانی تجاوز جنسی شده است»!

سایر کشورها:

البته آمار سایر کشورهای اروپایی، چون: ایتالیا، اسپانیا، چک، بلژیک و … نیز وضعیتی مشابه را نشان می‌دهد!

●●● – بنابراین، بدن‌نمایی و آزادی جنسی، نه تنها سبب عادی‌سازی و کاهش جرم و جنایات و آزار جنسی دختران و زنان واقع نگردیده، بلکه سبب افزایش روز‌افزون آن گردیده است!

 

مشارکت و هم‌افزایی (سؤال به همراه نشانی لینک پاسخ، جهت ارسال به دوستان در فضای مجازی)

پرسش:

می‌گویند: «در غرب، آزادی پوشش و روابط جنسی، سبب عادی‌سازی و امنیت زنان شده است»؛ پس تظاهرات برای چیست؟! مستنداتی دارید؟

پاسخ:

http://www.x-shobhe.com/shobhe/9537.html

 

  پیوستن و پیگیری در پیام‌رسان‌ها:

 

 

  

  


دانلود + ادامه مطلب

پاسخ به شبهه – در پاسخی گفتید که انجیل‌هایی که مسیحیان دراختیار دارند پنج‌تاست و اکنون نیز سخن ازششمین آنها مطرح شده. میشه نام این پنج انجیل و ششمین آن را هم بگید؟ چون تا آنجا که من می‌دانم انجیل‌های مسیحیان چهارتاست، (متا و یوحنا و لوقا و مرقس) و انجیل‌های دیگری هم بوده که بعضی از آنها کشف شده که انجیل برنابا یکی از آنهاست. در ضمن می‌خواهم بدانم انجیل خود حضرت عیسی چه شده؟ و آیا دلیلی برحقانیت انجیل برنابا وجود دارد؟ (لیسانس)

پایگاه پاسخگویی به سؤالات و قیصر امین پور (ایکس – شبهه): خودتان پس از نام بردن از پنج انجیل اصلی (متا، یوحنا، لوقا و مرقس)، تصریح نمودید که انجیل “برنابا” نیز کشف شده است؛ پس تا اینجا می‌شود پنج انجیل!

الف – از کشف انجیل دیگری به نام «انجیل مریم علیهاالسلام – Gospel of Mary   » نیز خبر داده‌اند که در سال ۱۸۹۶، در قاهره کشف گردیده است، در کتابخانه “نگ هامدی” نگهداری شده و تا سال ۱۹۵۵ اجازه انتشار نیافته بود.  این انجیل به زبان یونانی و قبطی نوشته شده است.

ب – بی‌تردید، یک پیامبر، بیش از یک کتاب نیاورده است و مقصود از کتاب، الزاماً این نیست که کتابی مانند آن چه ما در دست داریم، از آسمان نازل شده باشد، هر چند که الواحی برای حضرت موسی علیه السلام، نازل گردید؛ بلکه “کتاب”، همان مجموعه‌ی وحی است که توسط انبیا بیان شده، و سپس توسط خودشان یا جانشنینان و اصحاب‌شان نوشته شده است. چنان که قرآن کریم، توسط کاتبان وحی نوشته می‌شد و به ایشان عرضه می‌گردید، تا صحت آن تأیید شود.

اعتبار اناجیل:

بنابر این، اگر چهار، پنج، شش یا حتی ده انجیل وجود داشته باشد که عین هم باشند و فقط نویسندگان آن متفاوت باشند، مانعی ندارد، چنان که امروزه ناشرین متعددی برای یک متن وجود دارند. اما اگر در آنها حتی یک کلمه مورد اختلاف باشد، به اعتبار تمامی آنها خدشه وارد می‌کند.

بنابر این، نه تنها برای انجیل برنابا، بلکه برای اثبات حقانیت هیچ انجیلی، دلیل متقنی در دست نمی‌باشد.

دو راه بیشتر نداریم:

ما که در آن زمان نبودیم تا شخصاً بشنویم انبیای گذشته علیهم السلام چه فرمودند؟! حتی به پیامبر اعظم صلوات الله علیه و آله می‌فرماید: «تو آن زمان نبودی که شاهد باشیم، بلکه ما به تو وحی می‌کنیم»؛ بنابراین، برای اعتبار سنجی تورات و انجیل و هر کتاب دیگری که به نام کتاب آسمانی انبیای الهی علیهم السلام به دست آید یا منتشر شود، دو راه بیشتر نداریم:

۱-    یا خداوند متعال، خود در کلام وحی، به حاتم الانبیاء و المرسلین، حضرت محمد صلوات الله علیه و آله فرموده باشد که «ما به آدم، نوح، ابراهیم، یوسف، یونس، سلیمان … موسی و عیسی السلام، چنین وحی نمودیم»؛ بنابراین، اگر آن کلام را در تورات یا انجیل یافتیم، می‌گوییم: «این کلام وحی است». لذا اعتبار آن آیه تأیید می‌شود، نه کل کتاب (تورات یا انجیل).

۲-    اگر کلامی در تورات یا انجیل، به نقل از پیامبرانشان بخوانیم که نه با عقل منافات داشته باشد و نه با پیامبری، رسالت و دعوت آنها تضاد داشته باشد؛ می‌شود گفت: «این جمله می‌تواند، آیه (وحی) و یا سخن ایشان باشد – ولی نمی‌شود یقین نمود که عین بیان ایشان است».

تورات و انجیل اصل چه شده؟

در آن دوران، کتاب نویسی راحت نبود، فقط چند نسخه نوشته می‌شد و انتشاراتی نبود؛ لذا تعداد نسخ اصلی نیز بسیار محدود بود.

●- طبق آیات قرآن کریم، تورات و انجیل حقیقی، حتی تا زمان بعثت پیامبر اکرم صلوات الله علیه و آله، وجود داشت، و آن هم نه فقط در یک نسخه! چرا که خداوند متعال، در قرآن کریم، بارها تصریح نموده این کتاب [قرآن]، تصدیق کننده‌ی همان کتاب‌هایی (تورات و انجیلی) است که در دست دارید و پیش روی شماست!

خداوند متعال، آن چه به حضرت موسی علیه السلام وحی نمود، به حضرت عیسی علیه السلام نیز وحی نمود و همان را به حضرت محمد صلوات الله علیه و آله وحی نمود، و این چنین از کلام خود صیانت نموده و می‌نماید:

«نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ وَأَنْزَلَ التَّوْرَاةَ وَالْإِنْجِيلَ» (آل‌عمران، ۳)

ترجمه: اين كتاب [قرآن] را به حق بر تو نازل كرد كه تصديق كننده كتاب‌هاى پيشين است و تورات و انجيل را پيش‌تر نازل نمود.

●- طبق آیات قرآن کریم، در عصر نزول قرآن کریم، تورات و انجیل اصل وجود داشت، اما رؤسای اقوام یهود و نصاری، به خاطر مطامع دنیا، آنها را پشت سر انداختند، نه این که منبعی نداشتند تا مطلع گردند:

«وَلَمَّا جَاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَهُمْ نَبَذَ فَرِيقٌ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ كِتَابَ اللَّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ كَأَنَّهُمْ لَا يَعْلَمُونَ» (البقره، ۱۰۱)

ترجمه: و هنگامی که فرستاده‌ای از سوی خدا به سراغشان آمد، و با نشانه‌هایی که نزد آنها بود مطابقت داشت، جمعی از آنان که به آنها کتاب (آسمانی) داده شده بود، کتاب خدا را پشت سر افکندند؛ گویی هیچ از آن خبر ندارند!!

●- طبق آیات قرآن کریم، آنان تورات و انجیل اصلی و آیات آن را “کتمان” داشتند، بنابراین هیچ تردیدی نیست که به ویژه پس از بعثت رسول اعظم صلوات الله علیه و آله، کتب اصلی را پنهان کرده‌اند؛ ممکن است کسی نداند کجاست؟ و ممکن است قدرت‌های پشت‌پرده‌ی صهیونیست، کلیسا، فراماسون، انگلیس و …، بدانند کجاست؟

 

مشارکت و هم‌افزایی (سؤال به همراه نشانی لینک پاسخ، جهت ارسال به دوستان در فضای مجازی)

پرسش:

چهار انجیل بیشتر نمی‌شناسیم. اناجیل پنجم و ششم که گفتید کدامست و نیز دلیل اعتبار انجیل برنابا چیست؟ انجیل حقیقی چه شد؟!

پاسخ:

http://www.x-shobhe.com/shobhe/9535.html

 

 

  پیوستن و پیگیری در پیام‌رسان‌ها:

 

 

  

 

  

 


دانلود + ادامه مطلب

پاسخ به شبهه – آقای سروش نظرشون اینکه دنیا و آخرت در هم تنیده شده و هدف اصلی دین سعادت آخرته؛ اگر به دنیا هم پرداخته به جهت مقدمه آخرت بودنه. آقای مصباح هم تقریبا این نظریه رو دارن که دین فقط به اون دسته از مسائل دنیا که باعث جزا و پاداش تو آخرت میشه کار داره و دنیا دغدغه دین نیست. نظر شما چیه؟! آیا دین میتونه تو مسائل دنیا نظر بده‌؟ از علم و تکنولوژی تا …؛ مثلا آیا دین تو سلامت یا تو ساختمون سازی یا … چه جایگاهی داره؟! آیا دین برای دنیای ما هم کامله؟ و منجر به سعادت دنیایی بشر میشه؟

پایگاه پاسخگویی به سؤالات و قیصر امین پور (ایکس – شبهه): اگر دین برای دنیا نباشد و یا کامل نباشد، به چه دردی می‌خورد؟!

آیا مسائل دنیای ما، فقط ساختمان و تکنولوژی است؟ حتی دیدگاه ماده‌گراها نیز چنین نیست!

آیا تمامی قوانین زندگی فردی و اجتماعی، که موضوع تمامی ادیان حق و مکاتب باطل است، مسائل دنیای ما نیستند؟ می‌گویند: لیبرالیسم به بن‌بست رسیده بود که “رالز” با بازگشت دادن آن به عقلانیت، فضیلت‌گرایی و اخلاقیات، نجاتش داد! جامعه‌گراهای امروزی [مانند سندل] با بازگشت به اخلاقیات ارسطویی، مقابل ماتریالیست‌ها و لیبرالیست‌ها صف کشی کرده‌اند! نیاز و معضل امروز بشر، ساختمان‌سازی نیست، بلکه علوم انسان‌سازی و جامعه‌سازی می‌باشد.

●- آیا هیچ گاه از علم حقوق انتظار دارید که نقشه‌ی ساختمانی بدهد، یا از روانشناسی انتظار دارید که منابع انرژی‌زا، چون رآکتور هسته‌ای یا انرژی خورشیدی را طراحی نماید، یا فلسفه انتظار دارید که صنایع الکترونیک را ارتقا بخشد؟! پس چرا نوبت به اسلام که می‌رسد، آن را در مقابل علوم طبیعی قرار می‌دهند؟!

●- کار دین باطل (دست‌ساز بشر)، تبیین جهان و ارائه‌ی نقشه راه، مبتنی بر نظریات و گمان‌هاست؛ اما “دین” اگر بر حق باشد، کارش “نظریه‌پردازی” نیست، بلکه معرفت‌افزایی، تزکیه، تعلیم علم و حکمت و بالتبع آموزش چگونه زیستن می‌باشد.

“نظریه”، مرحله‌ی پیش از علم است. بر اساس یک سری معلومات اولیه و نیز مبتنی بر یک سری گمان‌ها [شایدها و احتمالات]، نظریه‌ای به ذهن کسی خطور می‌کند و کنکاش و تحقیق در مورد آن را آغاز می‌نماید. ممکن است “نظریه” به اثبات علمی برسد که آنگاه دیگر نظریه نیست، بلکه علم است؛ ممکن است به لحاظ علمی رد شود که آنگاه در دسته نظریات ابطال شده قرار می‌گیرد؛ و ممکن است هم چنان به نتیجه نرسیده باشد و تحقیقات و مطالعات ادامه یابد، که در این صورت، همچنان فقط یک “نظریه” است. خطای بشر، در “نظریه‌پردازی” نیست، بلکه در “تبعیت” از نظر، حدس و گمان است، پیش از آن که به اثبات برسد. از گمان که نمی‌شود و نباید تبعیت نمود!

«وَمَا يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلَّا ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ» (یونس، ۳۶)

ترجمه: و بیشتر آنها، جز از گمان (و پندارهای بی‌اساس)، پیروی نمی‌کنند؛ (در حالی که) گمان، هرگز انسان را از حقّ بی‌نیاز نمی‌سازد (و به حق نمی‌رساند)! به یقین، خداوند از آنچه انجام می‌دهند، آگاه است!

“دین حق”، دینی است که خداوند متعال آن را برای هدایت، رشد و کمال بندگانش وضع نموده باشد، و البته که خالق علیم، حکیم، قادر، مالک و ربّ، “نظریه” نمی‌دهد، بلکه حقایق عالم هستی را معرفی می‌کند و بر اساس آن، “بایدها و نبایدها” برای رشد، کمال و سالم رسیدن به مقصد را بیان می‌دارد و راه را نشان می‌دهد.

دین و دنیا:

●- مخاطب دین، “انسان” است، نه هیچ موجود دیگری؛ حال خواه این دین، مکاتب و “ایسم”های ساخته‌ی بشر باشند، و یا دینی که خداوند متعال وضع نموده و جز آن هیچ دینی را نمی‌پذیرد. “نمی‌پذیرد”، یعنی هیچ کسی در چارچوب دین دیگری، به نتیجه‌ی مطلوب، مقصد و مقصود حق نمی‌رسد.

●- انسان، روی زمین زندگی می‌کند و دین نیز برای دنیای او وضع شده است، اگر چه هدف غایی، سعادت ابدی بشر، در حیات پایدار اخرویش می‌باشد.

دین و آخرت:

در حیات اخروی (در قیامت)، آدمی [در بُعد نظری]، نه در وجود خداوند سبحان شک و تردید دارد و نه در معاد! دیگر نه در مبدأ تردید دارد و نه در مقصد؛ که نیازی به استدلال عقلی، تعلیم علمی و فهم قلبی داشته باشد. آنجا عالَم شهود است و چون دیگر نفس از یک سو و اختیار دنیوی برای انتخاب راه از سویی دیگر، وجود ندارد، انکار، تکذیب، کفر و شرک هم میسور نخواهد بود.

در بُعد عملی که مستلزم بایدها و نبایدها (حقوق و احکام) می‌باشد، در آخرت، نه گردش زمین به دور خورشید وجود دارد و نه نمازهای پنجگانه (یومیه) – نه وضو، غسل و طهارت – نه کسب و کاری که نتیجه‌اش درآمد و ارتزاق حلال یا حرام باشد – نه تولید مثلی که مستلزم ازدواج باشد – نه جنگی که مستلزم جهاد و قتال باشد – نه نفس حیوانی که مبتنی بر شهوت و غضب فشار بیاورد – و نه اساساً عملی از روی اختیار و انتخاب، که مستوجب پاداش یا عذاب باشد.

اینها همه مقتضیات حیات دنیوی بشر است، پس دین برای چگونه زیستن در دنیاست.

دین برای دنیاست یا آخرت؟

بنابراین، اگر پرسیده شود: «خواستگاه دین کجاست»؟ بی‌تردید پاسخش “دنیا و زندگی دنیوی” می‌باشد. و اگر پرسیده شود: «هدف از دین و دینداری [البته دین حق] چیست»؟ پاسخ: آخرت و سالم و کامل رسیدن انسان به مقصد و مقصود در حیات ابدی می‌باشد.

مثالی در حیات دنیوی:

مکرر بیان شد که برای فهم هر مطلبی از معارف اسلامی که برایتان کمی دشوار می‌گردد، کافیست که به مصادیق آن در مرتبه‌ی نازله حیات، که همین دنیای مادی است توجه نمایید، چرا که حتماً آن حقایق، ظهور و بروزی در همین عالَم دارند، وگرنه قابل شناخت نخواهند بود.

رعایت بهداشت و سلامت مادی و معنوی در خوردنی‌ها و آشامیدنی‌ها، سبب سلامت نطفه در مرد و زن می‌گردد – رعایت اصول و روابط سالم مادی و معنوی در زناشویی، سبب سلامت انعقاد نطفه و جنین می‌گردد – رعایت و مراقبت از رشد جنین در رحِم، سبب سلامت نوزاد به هنگام خروج از عوالِم گذشته و ورود به دنیا می‌گردد – رعایت قواعد رشد فیزیکی، تعلیم و تربیت در کودکی، منجر به سلامت روح و جسم در دوران تکلیف، نوجوانی و سپس جوانی می‌گردد، و در نهایت رعایت اصول و فروع زندگی سالم در تمامی شئون فردی و اجتماعی‌اش، انسان را به رشد، کمال و سلامت لازم برای ورود به قیامت، بهشت و حیات سعادتمندانه‌ی ابدی می‌رساند.

دین و علم:

بنابراین، کار علمی دین، این نیست که بگوید: برای احداث یک برج چهل یا صد طبقه، چه مقدار گودبرداری لازم است؟ یا برای انتقال آب با فلان مقدار فشار، قطر لوله باید چند اینچ باشد؟ یا تعلیم دهد که شیرخشک، بیسکوئیت و شکلات، یا گوشی همراه را چگونه باید ساخت؟! بلکه کار دین خدا، ساختن انسانی است که عقلش مدفون و قلبش محجوب نگردیده است و خودش اسب راهوار هوای نفسش نگردیده است و از علوم طبیعی، درست و مفید استفاده می‌کند.

کار دین الهی، اصلاح و اکمال نگاه انسان به همین دنیای مادی است، تا “علم” آدمی در علوم طبیعی، به عنصر شناسی محدود نگردد؛ بلکه علمش همراه با حکمت باشد، اول و آخر را بشناسد و نتیجه را ببیند.

نه طبیعت ساخته‌ی بشر است و نه اندازه‌ها را بشر گذاشته است، و نه قوانین علمی حاکم بر بقا و نظم عالم را آدمی وضع کرده است! بلکه او [خداوند سبحان] خلق نموده، او سویه قرار داده، او برای هر چیزی اندازه‌ی‌ (قًدری) گذاشته (مقدر نموده) و هدایت تکوینی و تشریعی‌اش نیز دقیقاً منطبق با همین اندازه‌هاست: «الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى * وَالَّذِي قَدَّرَ فَهَدَى – همان که آفرید و هماهنگ نمود * همان که اندازه گذاشت، سپس هدایت نمود».

آیاتی که در قرآن کریم، امر به مطالعه‌ی عالم طبیعت نموده است، اگر بیشتر از آیات احکامی نباشد، زیاد هم کمتر نیست؛ و اگر مسلمانان در رشد علوم طبیعی، واپس زده‌ و عقب مانده شده‌اند، اشکال به مسلمانی آنها وارد است، نه اسلام؛ منتهی امر خداوند متعال به مطالعه‌ی علمی طبیعت، توأم با “حکمت” است؛ لذا نمی‌فرماید که فقط زمین شناسی کن، یا فقط در علوم هوا و فضا یا نجوم تحقیق کن؛ بلکه می‌فرماید: در چگونگی خلقت تفکر کن.

توجه دادن خداوند متعال در قرآن کریم (دین اسلام)، به «كَيْفَ خُلِقَتْ – چگونه خلق شده است» – «كَيْفَ رُفِعَتْ – چگونه بالا رفته و برافراشته شده است» – «كَيْفَ نُصِبَتْ – چگونه نصب شده است» – «كَيْفَ سُطِحَتْ – چگونه مسطح گردیده است»؛ توجه می‌دهد که آیا تو باران را می‌بارانی یا من؟ آیا وقتی بذری به زمین می‌پاشی، تو آن را می‌رویانی یا من؟ تو درخت (چوب) را به نوعی خلق کردی که آتش‌زا باشد، یا من؟ بنابراین، با شناخت این عناصر، مرا بیشتر بشناس.

پس، نتیجه‌ی تفکر در این چگونگی‌ها، همان “ذکر” خواهد بود، یعنی یادآوری آن چه در دیدن ظاهری و یا علمی زمین و آُسمان و هر چه در آنهاست، مورد غفلت و فراموشی انسان قرار گرفته است، یعنی خالق علیم، حکیم، قادر، مالک و ربّ آنها. و همین فراموشی است که عملش را نیز به ضرر خودش و دیگران منتج می‌کند!

حیات و مرگ:

زنده شدن و مردن ظاهری را همگان می‌بینند؛ از خاک بی‌جان گرفته، تا گیاه، حیوان و انسان، همه می‌میرند و زنده می‌شوند. در هر شبانه‌ روزی، صدها هزار نفر انسان به دنیا می‌آیند و صدها هزار نفر دیگر می‌میرند و این واقعیت، مقابل دید همگان از مؤمن و کافر قرار دارد. اما پرسش و در خواست دانشمند حکیم، و انسانِ ساخته‌ شده‌ای چون حضرت ابراهیم علیه السلام، در مورد “چگونگی” حیات و مرگ، با ذکر فاعل [رب] می‌باشد «رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الْمَوْتَى – پروردگارا! به من نشان بده که چگونه مرده را زنده می‌کنی»؟

پس، نقش دین در علوم طبیعی، جهت دادن به مطالعه‌ی آن است، تا آدمی از موجودی مصرف کننده و ابزاری، به انسانی کامل مبدل گردد، چرا که با ظرفیت خلیفة اللهی خلق شده است.

عالَم هستی، از جمله عالَم طبیعت، با تمامی قوانین حاکم بر اجزا و کل آن، همه اثر است، پس با مطالعه‌ی آن، باید پی به “مؤثر” برد؛ و این شناخت حاصل نمی‌گردد، مگر آن که آدمی پس از شناخت عناصر، در چگونگی خلقت آنان تفکر و تعقل نماید.

پس، کار دین، در علوم طبیعی، اصلاح نگاه به طبیعت، و اکمال مطالعه، از نگاه عنصر به عنصر، به نگاه حکیمانه است، وگرنه عناصر را حیوانات و حشرات نیز می‌بینند و چه بسا بهتر از انسان!

«فَانْظُرْ إِلَى آثَارِ رَحْمَتِ اللَّهِ كَيْفَ يُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا إِنَّ ذَلِكَ لَمُحْيِي الْمَوْتَى وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» (الرّوم، ۵۰)

ترجمه: پس به آثار رحمت خدا بنگر كه چگونه زمين را پس از مرگش زنده مى‌گرداند. در حقيقت، هم اوست كه قطعاً زنده‌كننده‌ب مردگان است، و اوست كه بر هر چيزى تواناست.

« وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ » یعنی: ای انسان، در طبیعت درست و بصیرانه بنگر؛ این اندازه‌هایی که تو می‌شناسی و بر اساس همانها به علوم گوناگون طبیعی پی‌ می‌بری و از آنها برای ساختن (تولید) استفاده می‌کنی، همه را خداوند علیم و حکیم، خلق نموده و قرار داده است، و خود نیز مقهور این اندازه‌ها نیست. بلکه او بر هر چیزی “قادر” است.

 

 

مشارکت و هم‌افزایی (سؤال به همراه نشانی لینک پاسخ، جهت ارسال به دوستان در فضای مجازی)

پرسش:

آیا دین میتونه تو مسائل دنیا نظر بده‌؟ مثلا آیا دین تو سلامت یا تو ساختمون سازی یا …؟ آیا دین برای دنیای ما هم کامله؟

پاسخ:

http://www.x-shobhe.com/shobhe/9532.html

 

@x_shobhe

 

 

  پیوستن و پیگیری در پیام‌رسان‌ها:

 

 

  

 

  

 

 


دانلود + ادامه مطلب

پاسخ به شبهه – آیا این ادعا صحیح است که حضرت الله (جل جلاله) در قرآن کریم در برابر سه کس اعلام جنگ کرده است: رباخوار، مشرک و دشمن دوستان خدا. در مورد رباخوار را در آیه ۲۷۹ بقره یافتم که سخن خداست، اما در دو مورد دیگر با اینکه گناهان بزرگی هستند اما اینکه محاربه با الله باشند را دقیقا ندیدم. اگر ادعای فوق الذکر صحیح است موارد دو و سه ناظر بر کدام آیات هستند؟ و اگر صحیح نیست آیا اینگونه ادعا‌ها، افترا بر قرآن نیست و اگر افترا نیست پس چه حکمی دارد؟

پایگاه پاسخگویی به سؤالات و قیصر امین پور (ایکس – شبهه): به غیر از آن که هم چگونگی جستجو برای یافتن آیات مهم است، و هم تأمل، تعمق، تفکر و فهم آیات، مهم است؛ دقت کنیم که نگاه ما به آموزه‌های اسلامی، مانند وهابیت نباشد که بگوییم فقط ظاهر قرآن، آن نیز با تعبیر دلخواه، و بدون توجه به حدیث و روایت، که همان شرح قرآن کریم، توسط حاملان و معلمان وحی می‌باشند! این روش تحقیق در قرآن مجید، که مصداق بارز برخورد ظالمانه است، سبب دورتر شدن از معارف قرآنی و هدایت می‌گردد. «وَلَا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَسَارًا»

●- در تحقیقات قرآنی نیز برخی برای یافتن یک موضوع در قرآن کریم، به یک سایتی که امکان جستجو در آیات را دارد رجوع نموده و کلمه‌ی مورد نظر خود را درج کنند، و اگر چنین کلمه‌ای نیافتند، یا اطلاق خاصی یافتند، و یا تعدادش کم بود، یا بر آن اساس قضاوت می‌کنند و یا در ذهن‌شان سؤال و شبهه ایجاد می‌گردد!

به عنوان مثال در رابطه با همین سؤال، ممکن است کسی کلمه «حرب» را جستجو کند؛ خب حالا اگر کلمه‌ی «قتال» را نیز جستجو کند، چه می‌شود؟! چرا که ماهیات جنگ، کشتن دشمن است، لذا در بسیاری از آیات، از جنگ با کلمه‌ی “قتال” یاد شده است. یا اگر توجه کنند که اساساً «محراب»، که جایگاه نماز است، یعنی محل “حرب”، چه می‌گویند؟!

●- خودتان یک دسته را “دشمنان خدا، رسول و دشمنان دوستان خدا”، بیان داشته‌اید؛ خب حالا کمی تأمل کنید که دشمنان در مقابل هم چه می‌کنند؟ آیا غیر از این است که می‌جنگند؟!

پس، دشمنان خدا، به جنگ خدا می‌روند، و خداوند نیز با تمامی جنودش راه آنان را سد می‌کند و یا بهتر است بگوییم: «آنان در مقابل جنود الهی صف‌آرایی نموده و به جنگ بر می‌خیزند»! و البته خداوند قادر و هادی، از ما خواسته است که جُند الله باشیم، جُند الشیطان.

«الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّا أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ وَلَوْلَا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِيَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللَّهِ كَثِيرًا وَلَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ» (الحج، ۴۰)

ترجمه: همانها که از خانه و شهر خود، به ناحق رانده شدند، (گناهی نداشتند) جز اینکه می‌گفتند: «پروردگار ما، خدای یکتاست!» و اگر خداوند بعضی از مردم را بوسیله بعضی دیگر دفع نکند، دیرها و صومعه‌ها، و معابد یهود و نصارا، و مساجدی که نام خدا در آن بسیار برده می‌شود، ویران می‌گردد! و خداوند کسانی را که یاری او کنند (و از آیینش دفاع نمایند) یاری می‌کند؛ خداوند قوی و شکست ناپذیر است.

توجهی به برخی از آیات:

ربا – در مورد ربا می‌فرماید که اگر دست از رباخواری برندارید، خدا و رسول به جنگ شما خواهند آمد «فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ /  البقره، ۱۷۹».

مسجد ضرار – در مورد مسجد ضرار، می‌فرماید: مسجد نیست، بلکه یک پایگاه و کمینگاهی است که توسط آنان که پیش از آن به جنگ خدا و رسول رفته بودند، برای ایجاد نفاق و دشمنی تأسیس کرده‌اند: «وَإِرْصَادًا لِمَنْ حَارَبَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ / التوبة، ۱۰۷»

فتنه‌گران – در مورد “فتنه‌گران”، می‌فرماید: آنقدر با آنها بجنگید که دیگر هیچ فتنه‌ای باقی نماند: «وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لَا تَكُونَ فِتْنَةٌ / الأنفال، ۳۹»، چرا که فتنه بزرگتر از جنگ و قتل است: «وَالْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ / البقره، ۲۱۷».

بنابراین، این فتنه‌گران محاربند، به جنگ خدا، رسول صلوات الله علیه و آله، قرآن مجید و مسلمانان برخاسته‌اند، و خداوند سبحان می‌فرماید: پس با شدت با آنها بجنگید.

پیمان شکنان و اجراج کنندگان از دیار – چه در گذشته و چه در حال، شاهدیم که کفار و مشرکین، هر گاه خود را در موضع ضعف ببینند، دعوت به مذاکره و معاهده می‌کنند! اما نه به این خاطر که بسیار فرهیخته و با فرهنگ هستند، بلکه برای این که هم فرصت بخرند، و هم از این راه وارد شده و ضربه بزنند. لذا سریعاً پیمان خود را می‌شکنند و قصدشان غصب سرزمین‌ها مسلمانان و اخراج آنها از دیارشان است.

خب، اینها به جنگ خدا، رسول (ص)، قرآن، اسلام و مسلمین برخاسته‌اند؛ لذا خداوند حکیم، نه این که بفرماید: «شما نیز بجنگید»، بلکه می‌فرماید: «پس چرا با اینان نمی‌جنگید، آیا می‌ترسید»؟!

«أَلَا تُقَاتِلُونَ قَوْمًا نَكَثُوا أَيْمَانَهُمْ وَهَمُّوا بِإِخْرَاجِ الرَّسُولِ وَهُمْ بَدَءُوكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ أَتَخْشَوْنَهُمْ فَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ» (التوبة، ۱۳)

ترجمه: چرا با گروهى كه سوگندهاى خود را شكستند و بر آن شدند كه فرستاده [خدا] را بيرون كنند و آنان بودند كه نخستين‏ بار [جنگ را] با شما آغاز كردند نمى‌‏جنگيد؟! آيا از آنان مى‏‌ترسيد با اينكه اگر مؤمنيد خدا سزاوارتر است كه از او بترسيد.

می‌فرماید: در مواقفی، خدا با دست شما با آن می‌جنگد، تا شما در صف کشی در برابر باطل و ظلم، رشد یافته و کامل شوید.

«قَاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ وَيُخْزِهِمْ وَيَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَيَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ» (همان، ۱۴)

ترجمه: با آنها پیکار کنید، که خداوند آنان را به دست شما مجازات می‌کند؛ و آنان را رسوا می‌سازد؛ و سینه گروهی از مؤمنان را شفا می‌بخشد (؛ و بر قلب آنها مرهم می‌نهد)

مشرکان اهل کتاب:

“مشرک”، یا کافرِ مشرک است و إله‌ها، معبودها، ربّ‌های تقلبی و بت‌های جاندار و بی‌جان را می‌پرستد، و یا “اهل کتابِ مشرک” است و با افترای به خدا و رسولانش علیهم السلام – با جسمیت قائل شدن برای خدا – با فرزند قائل شدن برای خدا – با خدا خواندن دیگران و … مشرک می‌شوند. در مورد هر دو گروه فرموده: «خدا آنان را بکشد»! خب این یعنی چه؟ بالاخره جان همگان را خداوند سبحان [با واسطه یا بی‌واسطه] می‌گیرد، چرا واژه‌ی “قتل” را به کار برده است؟! چون این افتراها، همه تحریف دین او، منحرف کردن بندگان او و در ملزومات جنگ با اوست:

«وَقَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَقَالَتِ النَّصَارَى الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ ذَلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْوَاهِهِمْ يُضَاهِئُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ» (التوبة، ۳۰)

ترجمه: یهود گفتند: «عزیر پسر خداست!» و نصاری کفتند: «مسیح پسر خداست!» این سخنی است که با زبان خود می‌گویند، که همانند گفتار کافران پیشین است؛ خدا آنان را بکشد، چگونه از حق انحراف می‌یابند؟!

تمامی مشرکان:

می‌فرماید که با تمامی مشرکان بجنگید، چنان که آنها با تمامی شما می‌جنگند: «وَقَاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً كَمَا يُقَاتِلُونَكُمْ كَافَّةً / التوبة، ۳۶» – در واقع جنگ با تمامی مسلمانان، یعنی جنگ با خدا که مثل جنگ انسان‌ها با یک دیگر نیست، بلکه جنگ با دین خدا، کتاب خدا و بندگان تسلیم خدا، همان جنگ با خداست؛ پس فرمود که با آنان بجنگید.

دشمنی با خدا، جنگ با خداست:

پیش از بیان شد که کار دشمن، جنگ [محاربه] است، حال خواه جنگ سخت باشد یا جنگ نرم. چنان که خداوند متعال نیز در جنگ با دشمنانش، گاه جان‌شان را به حسب ظاهر به آرامی می‌گیرد – گاه بلای طبیعی می‌فرستد – گاه اصلاً رهایشان می‌کند که گمراه‌تر شوند و بمیرند – گاه به عذاب تدریجی گرفتارشان می‌کند که نفهمند از کجا ضربه می‌خورند و هلاک می‌شوند – و گاه آنان را در جنگ سخت و به دست بندگان موحد مؤمنش می‌کُشد!

بنابراین، هر کجا که سخن از “دشمنی با خدا” آمده است، یعنی جنگ با خدا و ضرورتی ندارد که حتماً واژگانی چون «حرب یا قتال» بیاید و اگر این واژه دیده نشد، گفته شود: «نسبت دشمنی و جنگ با خدا، به غیر از رباخواران، افترا بستن به قرآن است»! در حالی که چنین تعبیر، قضاوت و حکمی، خودش عین افتراست. حال در قرآن مجید، چند آیه، در مورد دشمن شناسی و رویارویی با دشمنان خدا و دشمنان مؤمنان و دشمنان بشریت وجود دارد؟

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَعَدُوَّكُمْ أَوْلِيَاءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَقَدْ كَفَرُوا بِمَا جَاءَكُمْ مِنَ الْحَقِّ يُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَإِيَّاكُمْ أَنْ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّكُمْ إِنْ كُنْتُمْ خَرَجْتُمْ جِهَادًا فِي سَبِيلِي وَابْتِغَاءَ مَرْضَاتِي تُسِرُّونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَأَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَيْتُمْ وَمَا أَعْلَنْتُمْ وَمَنْ يَفْعَلْهُ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاءَ السَّبِيلِ» (الممتحنة، ۱)

ترجمه: ای کسانی که ایمان آورده‌اید! دشمن من و دشمن خودتان را دوست نگیرید! شما نسبت به آنان اظهار محبّت می‌کنید، در حالی که آنها به آنچه از حقّ برای شما آمده کافر شده‌اند و رسول اللّه و شما را به خاطر ایمان به خداوندی که پروردگار همه شماست از شهر و دیارتان بیرون می‌رانند؛ اگر شما برای جهاد در راه من و جلب خشنودیم هجرت کرده‌اید؛ (پیوند دوستی با آنان برقرار نسازید!) شما مخفیانه با آنها رابطه دوستی برقرار می‌کنید در حالی که من به آنچه پنهان یا آشکار می‌سازید از همه داناترم! و هر کس از شما چنین کاری کند، از راه راست گمراه شده است!

 

مشارکت و هم‌افزایی (سؤال به همراه نشانی لینک پاسخ، جهت ارسال به دوستان در فضای مجازی)

پرسش:

ادعا شده خداوند، علیه سه گروه رباخوار، مشرک و دشمنان دوستان خدا، اعلام جنگ نموده! در حالی که فقط درباره رباخواران، آیه هست؟

پاسخ:

http://www.x-shobhe.com/shobhe/9529.html

 

 پیوستن و پیگیری در پیام‌رسان‌ها:

 

 

  

 

 

 


دانلود + ادامه مطلب

پاسخ به شبهه – در سایت خبرگزاری بین المللی قرآن، “ایکنا”، ذکر شده است که در ۷۱ روایت اهل سنت اسامی ۱۲ امام را ذکر کرده است! آیا این موضوع صحت دارد؟ این روایات در کدام کتاب‌ها است؟ لطفاً و خواهشاَ در صورت صحت این موضوع، این موضوع را تشریح نمایید.

پایگاه پاسخگویی به سؤالات و قیصر امین پور (ایکس – شبهه): البته که صحت دارد، اما ابتدا بیندیشیم که حالا اگر این موضوع صحت داشته باشد چه می‌شود؟ یا اگر صحت نداشته باشد و یا دست کم بدین شکل نباشد چه می‌شود؟!

*- آیا ولایت و امامت در اسلام، با “عقل و وحی” به اثبات می‌رسد، و یا با نقل اسامی اهل بیت علیهم السلام، در کتب اهل سنت؟!

*- آیا اگر اسامی آنان در کتب اهل سنت آمده باشد، حقانیت تشیع اثبات می‌گردد و اگر نیامد باشد، نفی می‌گردد و یا دست کم شبهه‌ناک می‌گردد؟!

*- حالا اگر کسی تازه به اسلام وارد شده باشد، توحید، معاد و نبوت را شناخته باشد و درباره “ولایت، امامت، وصایت و خلافت” سؤال داشته باشد، چه پاسخی باید به او داد؟! آیا اگر به او بگوییم: «اسامی اهل بیت در کتب اهل سنت آمده» کفایت دارد و شناخت و باوری حاصل می‌گردد؟!

*- آیا شیعیان، چون این اسامی را در کتب اهل سنت دیده و خوانده‌اند، بین مذاهب گوناگون تشیع را برگزیده‌اند؟! یا آیا به رغم شیعه بودن، تردیدی هم دارند و اگر این اسامی را در منابع آنان بخوانند، تردیدشان بر طرف و دلشان محکم می‌شود؟!

*- آیا اگر در حدیث معتبری، فقط نام یک امام باشد، کافی نیست؟!

*- آیا آنگاه که خداوند متعال می‌فرماید: از رسول من اطاعت کنید «وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ»، کافی نیست که هر چه او فرموده و از جمله در باب “ولایت و امامت” و تعیین مصادیق آنها را قبول نماییم؟!

*- آیا پذیرش ولایت و امامت، اولین جانشین و امام، کافی نیست تا با معرفی او، مابقی را بشناسیم؟!

روایات:

پس از “عقل”، نوبت به “نقل” می‌رسد که اگر ذکر فرمایشات پیامبر اکرم و اهل عصمت صلوات الله علیهم اجمعین باشد، به آن “حدیث یا روایت” اطلاق می‌گردد. اما، این اقوال، همه به واسطه به دست ما می‌رسد، چنان که انتقال تمامی تاریخ همین گونه است.

بنابراین، شناخت حدیث صحیح نیز قواعد و اصولی دارد، به ویژه با توجه به نقل قول‌های ناقص، یا حتی نفوذ و تحریف و حدیث‌های “من‌درآوردی”، در راستای اهداف و منافع.

حدیث ممکن است به لحاظ سند، صحیح، یا حَسَن، موثق، یا حتی ضعیف باشد – به لحاظ اتصال سند، ممکن است مُسنَد، مُتَّصِل، مُنْقَطِع، مَرفوع، موقوف، مَقطوع، مُرْسَل، باشد؛ و از همه مهم‌تر این است که نباید با “عقل و وحی”، مغایرت و منافات داشته باشد.

این مباحث، همه در علومی چون: علم حدیث، علم رجال، علم کتاب و …، مورد بحث و بررسی قرار می‌گیرد. خواه حدیث و روایت، در کتب اهل تشیع درج شده باشد و یا کتب اهل تسنن.

اعبتار کتب روایی اهل سنت:

اعبتار کتب حدیثی و روایی اهل سنت، بسیار بسیار ضعیف است، چرا که در نقل حدیث، هیچ اصولی رعایت نشده است. لذا از کسانی حدیث نقل کرده‌اند که خودشان آنان را جعل کننده، دروغگو و حتی فاسد نامیده‌اند! مانند: ابوهریره، که امیرالمؤمنین، امام على علیه السلام او را دروغگوترین افراد خواندند. و نیز عثمان او را متّهم به دروغگویى کرد! عایشه در مورد نقل احادیث با او برخورد تند لفظى نمود! عمر او را والى بحرین کرد (سال ۲۱هـ) و بعد از مشاهده اعمال خلاف، او را عزل نمود و حتّى او را زد تا احادیث دروغ نقل نکند و گفت اگر نقل حدیث را رها نکنى، تو را تبعید مى کنم! وی مشهور به شکم پرستی بود، او بود که می‌گفت: «طعام را باید بر سر سفره معاویه خورد و نماز را باید پشت سر علی خواند)! و بالاخره جذب دستگاه معاویه شد و به نفع او حدیث نقل مى‌کرد و یاران على (ع) را طعنه مى‌زد و فضایلى براى معاویه برمى‌شمرد. (أضواء على السنة المحمّدیة، ص۱۹۴ ـ ۲۲۰).

همچنین است، “سیف بن عمر التمیمى البرجمى”، که ابن حجر عسقلانى [از اکابر اهل سنت] در «تهذیب التهذیب»، او را وضع کننده‌ی حدیث مى‌داند و نقل کننده‌ی حدیث! و احادیث او را منکر مى‌شمارد و وى را متهمّ به زندیق بودن مى‌داند!  (تهذیب التهذیب، ج۴، ص۲۹۶)؛ و هم چنین ده‌ها محدث این چنینی!

نام امامان علیهم السلام، در روایات منقول اهل سنت:

بنابراین، پس از آن که دانستیم، اعتبار حدیث، چه در منابع شیعی و چه سنی، باید مورد بررسی قرار گیرد، توجه داشته باشیم که حدیث و روایت در منابع اهل سنت، در مورد “ولایت و امامت” و نیز ۱۲ امام و حضرت فاطمه علیهاالسلام، بسیار زیاد است؛ که گاه توجه به کلیات دارد و گاه به جزئیات و مصادیق نیز تصریح شده است. به عنوان مثال:

۱- حافظ ابو عبدالله بخاری در کتاب صحیح خود از طریق جابر بن سمره از رسول خداصلوات الله علیه و آله نقل می‌کند که فرمود    :   «یکون اثنی عشر امیراً،فقال کلمة لم اسمعها فقال ابی انه قال: کلهم من قریش»

ترجمه: [پس از من] دوازده امیر خواهند بود. سپس پیامبر سخنی فرمود که آن را نشنیدم. پدرم گفت: رسول خدا فرمود: همه آنان از قریش‌اند.

*- این حدیث در کتب معتبر متعددی نقل شده که عبارتند از: صحیح البخاری، کتاب الاحکام، باب ۵۱ – البدایة والنهایة، ابن کثیر، مکتبة المعارف، ج۱، ص۱۵۳ – مسند احمد بن حنبل، دارالفکر، ج۵، ص۹۰، ۹۳، ۹۵ – دلائل النبوة، بیهقی، دارالکتب العلمیة، ج۶، ص۵۶۹ – معجم الکبیر، طبرانی،چاپ عراق، ج۲، ص۲۷۷٫

۲- سیوطی به نقل از «احمد» و «بزاز» از «ابن مسعود» چنین نقل می‌کند که از پیامبر(ص) در مورد عدد خلفایی که بر این امت حکومت می‌کنند سؤال شد، حضرت فرمود: دوازده نفرند به عدد نقبای بنی اسرائیل. (تاریخ الخلفاء، ص۱۰)

●●- بنابراین، اگر هیچ حدیثی به جز خطبه‌ی غدیر که به صورت متواتر در کتب اهل سنت آمده است و در آن خطبه پس از تأکید بر دوازده امام، از امامان علی، حسن، حسین و مهدی علیهم السلام نیز به صراحت نام برده شده و برای ولایت، امامت و خلافت آنها بیعت اخذ شده، و همین دو سه حدیث نیامده باشد، کافیست. و حال آن که احادیث بسیاری نقل شده است.

ذکر نام تک تک امامان علیهم السلام:

حاکم نیشابوری، سیوطی، خطیب بغداری، حنفی قندوزی و …، از طریق ابن عباس یا سایر صحابه احادیثی را نقل می‌کنند که براساس آن از رسول خدا درباره جانشینان وی سؤال شده و حضرت در پاسخ از تک تک آنان نام برده‌اند که اول آنان علی و آخرشان مهدی علیهماالسلام است.

اگر در منابع اهل سنت، هیچ حدیثی به جز حدیث “جابر بن عبدالله انصاری”، درباره لوح حضرت سیدة النساء، فاطمة الزهراء علیها السلام، که در آن تک تک امامان ذکر شده است، درج نشده باشد، کافیست. و حال بسیاری از منابع اهل سنت نیز آن را نقل کرده‏اند.

●- احمد بن حجر هیتمی (م ۹۷۴) یکی از محدثان مشهور اهل سنت در فصلی از کتاب الصواعق المحرقة که اساس آن را در راستای تثبیت بینش اهل سنت و رد آرای شیعه و برخی مذاهب دیگر قرار داده است، خود به نقل فضایل اهل بیت علیهم السلام پرداخته است! وی نخست آیاتی را می‏آورد که در شأن و فضیلت اهل بیت وارد شده، سپس دلایل لزوم محبت اهل بیت را یادآور می‌گردد و در ادامه‏ی آن با اشاره به روایات نبوی که درباره‏ی آنان وارد شده به توصیف هر یک از ائمه (ع) می‌پردازد. (الصواعق المحرقة، ۱۴۱، ۲۰۱ و …).

●- مناوی که از علما و بزرگان اهل سنت است، پس از ذکر حدیث «فاطمت بضعت منّی، و مع ذلک فقابل بنو أمیّت  عظیم هذه الحقوق بالمخالفت  و العقوق» می‌افزاید:

پیامبر اکرم صلی ‌اللّه‌ علیه ‌و آله حقوقی داشتند و فرمودند:  «فاطمه پاره تن من است»، اما امویان این حق بزرگ را برعکس انجام دادند و عاق صلی ‌اللّه‌ علیه ‌و آله و سلم شدند! خون اهل‌بیت علیهم‌السلام را ریختند و زنان و بچه‌های ایشان را به اسارت بردند و خانه‌های اهل‌بیت علیهم‌السلام را خراب کردند و شرافت و فضل اهل‌بیت را منکر شدند و سبّ اهل‌ بیت علیهم‌السلام را مباح شمردند و با پیامبر اکرم‌ صلی ‌اللّه ‌علیه‌ و آله ‌و سلم در وصیتش مخالفت کردند و ضد مقصود پیامبر صلی ‌اللّه ‌علیه‌ و آله ‌و سلم عمل کردند؛ زمانی که مقابل پیامبر قرار بگیرند، چقدر باید خجالت بکشند. وای بر فضیحت روزی که ایشان محشور می‌شوند. (الفیض الغدیر‌،۳/۱۴).

●- حجت الاسلام و المسلمین صافی گلپایگانی، بر اساس مطالعات و تحقیقاتش می‌گوید: «در کتاب فرائد السبطین فی فضائل السبطین که کتابی از یک عالم سنی در مورد حسنین(ع) است اسامی ۱۲ امام در روایات متعدد این کتاب ذکر شده است، همچنین ۳۱۰ مورد روایت در میان اهل سنت داریم که در آن از تعبیر ۱۲ امام استفاده شده که ۷۱ حدیث آن با صراحت اسامی ۱۲ امام را هم ذکر کرده‌اند. همچنین حدیث لوح حضرت صدیقه (س) نقل شده و اسامی ۱۲ امام در آن وجود دارد و همین عالم سنی نیز آن را روایت کرده است؛ همچنین احمد بن حنبل در مسند خود اسامی ۱۲ امام را آورده و بخاری نیز با اینکه هر دو آنان قبل از تولد امام زمان(عج) می‌زیسته‌اند داستان ۱۲ امام را آورده‌اند. (جلسه آیات مهدوی ع، ۱۱ خرداد ۱۳۹۶)

 

مشارکت و هم‌افزایی (سؤال به همراه نشانی لینک پاسخ، جهت ارسال به دوستان در فضای مجازی)

پرسش:

در سایت خبرگزاری بین المللی قرآن، “ایکنا” آمده که در ۷۱ روایت اهل سنت اسامی ۱۲ امام را ذکر کرده است! آیا صحت دارد؟

پاسخ:

http://www.x-shobhe.com/shobhe/9528.html

 

 

  پیوستن و پیگیری در پیام‌رسان‌ها:

 

 

  

  

 


دانلود + ادامه مطلب